بعضی جملهها در سیاست جهانی، وقتی گفته میشوند که دیگر برای قربانیان هیچ سودی ندارند. آنگاه که وزیر جنگ امریکا، پس از بیست سال جنگ، اشغال، مداخله، هزینههای سنگین و قربانیگرفتن از یک ملت، اعتراف میکند که تلاش برای تبدیل افغانستان به دموکراسی از همان آغاز محکوم به شکست بوده، این فقط یک اظهار نظر سیاسی نیست. این جمله، خلاصه یک فاجعه تاریخی است. فاجعهای که برای مردم افغانستان با عدد و آمار تعریف نمیشود، بلکه با گورهای بیشمار، خانههای ویران، نسلهای آواره و رویاهای برباد رفته معنا پیدا میکند.
برای مردم افغانستان، این اعتراف نه مرهم است و نه جبران. نه کشتهها را زنده میکند، نه وطن ویرانشده را بازمیسازد، نه نسل زخمی را از نو فرصت زندگی میدهد. اما یک معنا دارد: اینکه سرنوشت ملتها را نمیتوان از بیرون، با تفنگ، اشغال و نسخهنویسی سیاسی ساخت.
این اعتراف وزیر جنگ امریکا پس از دو دهه چه معنایی دارد؟ آیا فقط ثبت یک خطای سیاسی است یا سندی آشکار از غرور قدرتهایی است که نخست تصمیم میگیرند، بعد حمله میکنند، سپس برای ملتها نسخه میپیچند و در پایان، وقتی همه چیز فرو ریخت، میگویند اشتباه بود؟
-
اعترافی که بیشتر از آنکه صادقانه باشد، دیرهنگام است
در نگاه نخست، ممکن است چنین جملهای نشانه صداقت به نظر برسد. گویی امریکاییها بالاخره پذیرفتهاند که پروژهای که با آن همه تبلیغات به نام آزادی، دموکراسی و بازسازی آغاز شد، از بنیاد خطا بوده است. اما این صداقت، وقتی پس از بیست سال گفته میشود، بیشتر از آنکه اخلاقی باشد، محصول شکست است.
قدرتهای بزرگ معمولا وقتی پیروز باشند، از ماموریت تاریخی، دفاع از ارزشها و نظم جهانی سخن میگویند. اما وقتی شکست بخورند، همان پروژه را اشتباه محاسباتی مینامند. در این میان، آنچه نادیده گرفته میشود، زندگی انسانهایی است که بهای این اشتباه را پرداختهاند. برای واشنگتن، شاید افغانستان یک پروژه شکستخورده باشد. اما برای مردم افغانستان، این فقط یک پروژه نبود؛ یک زخم ملی بود.
اعتراف امروز وزیر جنگ امریکا، در اصل، نه فقط به شکست نظامی یا سیاسی، بلکه به شکست یک تصور است: این تصور که قدرت خارجی میتواند جامعهای پیچیده را اشغال کند، نهاد بسازد، نظام سیاسی طراحی کند و آن را دموکراسی بنامد.
-
افغانستان، آزمایشگاه یک خیال خطرناک
افغانستان در این بیست سال فقط میدان جنگ نبود. آزمایشگاه یک خیال خطرناک بود. خیال اینکه میتوان با مداخله نظامی، یک کشور را از نو ساخت. خیال اینکه اگر انتخابات برگزار شود، قانون اساسی نوشته شود، اردو و پولیس آموزش ببینند و میلیاردها دالر هزینه شود، پس جامعه نیز بهسوی دموکراسی حرکت خواهد کرد.
اما آنچه در این محاسبه گم بود، خود افغانستان بود. نه تاریخ آن درست فهم شد، نه بافت اجتماعی آن، نه پیچیدگی قومی و زبانی آن، نه تجربهاش از دولت، نه حافظهاش از تجاوز و مقاومت. افغانستان به جای آنکه به مثابه یک ملت با تجربه خاص خود دیده شود، به یک پرونده امنیتی و مهندسی سیاسی تبدیل شد.
-
دموکراسی با بمب ساخته نمیشود
یکی از بنیادیترین خطاهای امریکا و متحدانش این بود که گمان کردند میتوان همزمان اشغالگر بود و آموزگار دموکراسی نیز باقی ماند. این دو با هم جمع نمیشوند. دموکراسی از اراده آزاد مردم میآید، نه از حضور سرباز خارجی.
آنچه در افغانستان ساخته شد، بیشتر شبیه نمایش نهادسازی بود تا نهادسازی واقعی. پارلمان بود، اما بسیاری از بازیگران آن درگیر شبکههای سنتی قدرت و معامله بودند. انتخابات بود، اما مشروعیت آن بارها زیر سایه فساد و دستکاری و دخالت همین امریکا رفت. رسانه بود، اما امنیت و دوام آن متزلزل بود. اردو وجود داشت، اما اتکای آن به بیرون چنان عمیق بود که با قطع آن حمایت، همهچیز فروریخت.
این یک تناقض بزرگ بود: پروژهای که قرار بود مردم را به حاکمیت ملی برساند، خود بر وابستگی بنا شده بود. چگونه میتوان با تکیه بر پول، سلاح، استخبارات و تصمیمگیری خارجی، ملتی مستقل و نظامی پایدار ساخت؟
-
چرا امریکا خود را قیم جهان میداند
پرسش مهم همینجاست: چرا امریکا تصور میکند که باید برای ملتهای دیگر تصمیم بگیرد؟ پاسخ، فقط در یک دولت یا یک رئیسجمهور خلاصه نمیشود. این مسئله ریشه در نوعی ذهنیت تاریخی دارد؛ ذهنیتی که خود را نه فقط یک قدرت، بلکه مدیر نظم جهانی میبیند.
امریکا، به ویژه پس از جنگ جهانی دوم، به جایگاهی رسید که در آن، مرز میان منفعت ملی و رسالت جهانی برایش مبهم شد. آنچه برای واشنگتن منفعت بود، اغلب در زبان رسمی به عنوان دفاع از ارزشهای جهانشمول مطرح شد. به این ترتیب، مداخله نظامی نیز نه بهعنوان اعمال قدرت، بلکه بهعنوان مسئولیت اخلاقی بازاریابی شد.
این همان شکل مدرن همان منطق کهنه امپراتوری است. روزگاری نامش رسالت تمدنسازی بود، امروز نامش دفاع از دموکراسی و حقوق بشر است. اما در هر دو حالت، فرض پنهان یکی است: ما بهتر میدانیم شما چگونه باید زندگی کنید.
-
افغانستان، سند شکست مهندسی سیاسی از بیرون
افغانستان در پایان، سند روشنی شد برای شکست این ذهنیت. کشوری که قرار بود ویترین موفقیت مداخله غربی باشد، به صحنه خروج شتابزده و فروپاشی دولت تبدیل شد. نیرویی که قرار بود برای همیشه حذف شود، دوباره بازگشت. این بازگشت البته فقط نشانه قدرت طالبان نبود، بلکه نشانه ضعف بنیادی پروژهای بود که از آغاز بر پایه واقعیات جامعه افغانستان نایستاده بود.
دولتی که بیش از آنکه بر اعتماد مردم استوار باشد، بر کمک خارجی، حمایت استخباراتی و سازوکار رانتی تکیه کند، در لحظه بحران فرومیپاشد. نهادهایی که از درون جامعه ریشه نگرفته باشند، در آزمایش سخت دوام نمیآورند. افغانستان دقیقا همین را نشان داد.
-
درس عبرت برای جهانیان؛ ایران مراقب باشد
اینجاست که تجربه افغانستان فقط به گذشته تعلق ندارد، بلکه هشداری برای آینده است. اگر همین منطق در قبال ایران یا هر کشور دیگری تکرار شود چه؟ اگر بازهم کسانی در واشنگتن، تلآویو یا هر مرکز استعمار دیگری تصور کنند که میتوان با حمله نظامی، فشار خارجی، فروپاشی از بیرون یا تغییر رژیم، آیندهای بهتر ساخت، نتیجه چه خواهد بود؟
تجربه افغانستان میگوید که چنین نسخهای، حتی اگر با زبان زیبا پیچیده شود، در عمل بذر ویرانی میپاشد. ایران کشوری است با تاریخ، جمعیت، ساختار منطقهای و موقعیت ژئوپولیتیک بسیار حساس. هرگونه مداخله مستقیم در آن، نه فقط یک کشور، بلکه تمام منطقه را در معرض آتش بزرگتری قرار خواهد داد.
کسانی که از بیرون نسخه جنگ میپیچند، معمولا خودشان در میدان ویرانی زندگی نمیکنند. این مردماند که خانهشان را از دست میدهند، فرزندانشان را دفن میکنند، اقتصادشان فرو میریزد و نسلهایشان زخمی میشود. جنگ، برای طراحان استعماریاش یک گزینه سیاسی است، اما برای مردم، فاجعهای است که سالها تمام نمیشود.
-
اعتراف وزیر جنگ امریکا بدون مسئولیت، نوعی فرار از پاسخگویی است
نکته اساسی دیگر این است که اعتراف به اشتباه، اگر با پذیرش مسئولیت همراه نباشد، خود میتواند شکلی از فرار باشد. بسیار آسان است که پس از پایان فاجعه بگویند از ابتدا محکوم به شکست بود. اما اگر چنین بود، چه کسی مسئول این همه ویرانی است؟ چه کسی پاسخگوی صدها هزار کشته، میلیونها مهاجر، اقتصاد از همپاشیده و روان جمعی زخمی یک ملت است؟
در جهان امروز، قدرتهای بزرگ معمولا هنگام حمله از قطعیت اخلاقی سخن میگویند و هنگام شکست، از خطای محاسبه. اما برای ملتهای قربانی، این خطا یک واژه دانشگاهی نیست؛ یک واقعیت خونین است. وقتی کشوری به میدان آزمایش قدرتها تبدیل میشود، تبعات آن تا دههها ادامه مییابد. با یک جمله نمیتوان پرونده آن را بست.
بنابراین اعتراف امریکاییها، اگر قرار است معنایی فراتر از یک جمله داشته باشد، باید با پاسخگویی تاریخی و اخلاقی همراه باشد. در غیر این صورت، تنها شاهد نسخه نرمتر همان تکبر سیاسی خواهیم بود: نخست مداخله، بعد اعتراف و در پایان عبور از خرابههایی که دیگران باید در آن زندگی کنند.

-
آیا جهان از این خطاها پند میگیرد؟
آیا ملتهای آسیبدیده خواهند توانست روایت خود را بر روایت قدرتها غالب کنند؟ آیا روشنفکران، نویسندگان و روزنامهنگاران این منطقه خواهند توانست در برابر زبان بزکشده مداخله بایستند و نام واقعی آن را بگویند؟ آیا هنوز میتوان از حق ملتها برای زیستن بدون قیم بیرونی دفاع کرد؟
اگر پاسخ این پرسشها منفی باشد، اعترافهای دیرهنگام بازهم تکرار خواهند شد و هر بار، در پایان این اعترافها، کشوری دیگر ویران خواهد بود.
افغانستان باید آخرین هشدار میبود. اگر جهان هنوز نشنیده باشد، مشکل فقط در سیاست نیست، در حافظه بشر است؛ حافظهای که ظاهرا هنوز از ویرانی سیراب نشده است.
سعید محمدی