Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

در سنت تحلیل ژئوپلیتیک متعارف، جنگ‌ها به مثابه ادامه‌ی سیاست با ابزارهای دیگر تلقی می‌شوند و عمدتا با ارجاع به مقولاتی چون منافع ملی، موازنه‌ی قدرت، دسترسی به منابع استراتژیک و یا اختلافات مرزی تبیین می‌گردند. از این منظر، جنگ روسیه علیه اوکراین در چارچوب تلاش برای بازتعریف حوزه‌ی نفوذ و جلوگیری از گسترش ناتو معنادار می‌شود.

جنگ ویرانگر امریکا در ویتنام نیز در پارادایم مهار کمونیسم و حفظ منافع ژئواستراتژیک در جنوب شرق آسیا تفسیر می‌گردد. حتی مداخله‌ی نظامی امریکا در عراق در سال ۲۰۰۳، با همه‌ی پیچیدگی‌هایش، ذیل پارادایم تأمین امنیت انرژی و بازآرایی خاورمیانه قابل فهم است. اما نمی‌توان جنگ نیابتی و تمام‌عیاری که امروز میان ایران و محور غربی-صهیونیستی در جریان است، با همین دستگاه تحلیلی فهمید. تقلیل این منازعه به مسائلی چون برنامه‌ی هسته‌ای ایران یا قدرت منطقه‌ای آن، نه تنها سطحی‌اندیشی، بلکه نوعی انحراف معرفتی است.

آنچه در این میان رخ می‌دهد، نبردی فراتاریخی و آخرالزمانی میان دو تلقی متضاد از حقیقت، عدالت و نظم مطلوب بشری است. این نبرد، ادامه‌ی همان دیالکتیکی است که با قتل هابیل به دست قابیل آغاز شد و در طول تاریخ، در قالب تقابل میان جریان نبوت و ولایت از یک سو و جریان استکبار و برتری‌طلبی از سوی دیگر، تداوم یافته است. نتیجه‌ی این نبرد، نه صرفا سرنوشت یک کشور یا منطقه، بلکه افق پیش روی تمدن بشری برای سده‌های آینده را رقم خواهد زد.

  •  فروکاست پدیده به بهانه: نقد گفتمان سلاح هسته‌ای

یکی از محوری‌ترین عناصر گفتمان رسمی غرب در قبال ایران، مسئله‌ی دستیابی به سلاح هسته‌ای است. اما یک تحلیل پدیدارشناسانه نشان می‌دهد که این مسئله، کارکردی پوششی برای پنهان‌سازی مسئله‌ی اصلی دارد. اگر تهدید هسته‌ای دغدغه‌ی حقیقی واشنگتن و تل‌آویو بود، انتظار می‌رفت که نخستین و شدیدترین فشارها متوجه تنها دارنده‌ی سلاح هسته‌ای در منطقه، یعنی رژیم صهیونیستی گردد. رژیمی که نه تنها هرگز به NPT نپیوسته، بلکه با سکوت معنادار جامعه‌ی جهانی، زرادخانه‌ی هسته‌ای خود را به یکی از مجهزترین زرادخانه‌های جهان تبدیل کرده است.

این تناقض آشکار، ما را به این حقیقت رهنمون می‌سازد که غرب نه با بمب، که با باور ایران مخالف است. در حقیقت غرب با اسلام سیاسی شیعه مشکل دارد، زیرا اسلام سیاسی به مثابه یک ایدئولوژی تمام‌عیار، نه تنها در صدد تأمین منافع ملی، که در پی تحقق ارزش‌های فراملی و فرامادی است. این ایدئولوژی، ذاتا با نظم سلسله‌مراتبی و استثماری نظام سلطه در تعارض است.

حکومتی که خود را مقید به قوانین الله می‌داند، نمی‌تواند در برابر سند ۲۰۳۰ موضعی جز طرد و نقد داشته باشد، زیرا این سند، به مثابه پروژه‌ای برای زدودن هویت‌های دینی-فرهنگی ملت‌ها عمل می‌کند. نمی‌تواند پروژه‌ی غصب سرزمین فلسطین را که صهیونیسم با توسل به تفوق‌طلبی نژادی و وعده‌های توحش‌آمیز به اجرا درآورده است، به رسمیت بشناسد. نمی‌تواند در برابر کشتار جمعی مسلمانان در غزه، لبنان و دیگر نقاط جهان، به بهانه‌ی مصلحت، سکوت اختیار کند. این نه گفتن به ساختار قدرت مسلط، همان گناه نابخشودنی ایران است که بهانه‌های فنی و حقوقی بعدی، صرفا برای پوشاندن آن تولید می‌شوند.

  • باستان‌شناسی تقابل

برای درک عمق منازعه، ناگزیر از رجوع به لایه‌های کهن‌تر تاریخ و اسطوره هستیم. روایت هابیل و قابیل در سنت اسلامی، نخستین روایت از تقابل جریان حق و جریان باطل را در معرض دید ما می‌نهد. قربانی هابیل به دلیل اخلاص پذیرفته شد و قابیل که تاب تحمل این برگزیدگی را نداشت، با انگیزه‌ی حسد و برتری‌جویی، دست به اولین قتل تاریخ زد. اما این قتل، هرچند تراژیک، نتوانست مسیر تاریخ را منحرف کند. نبوت و هدایت همچنان در فرزندان هابیل تداوم یافت و به ابراهیم خلیل (ع) رسید.

وعده‌ی الهی به ابراهیم، مبنی بر برکت در نسل او و آبادانی زمین توسط فرزندانش، نقطه‌ی عطفی در تاریخ ادیان توحیدی است. از دو فرزند او، اسماعیل و اسحاق، دو تبار بزرگ پدید آمدند: بنی‌اسرائیل از نسل اسحاق، و مسلمانان از نسل اسماعیل. آنچه در پی آمد، نه صرفا دو شاخه شدن یک درخت، که آغاز رقابتی عمیق برای تصاحب حقانیت و میراث نبوت بود. این رقابت، به تدریج از عرصه‌ی معنویت به عرصه‌ی قدرت و حکومت کشیده شد.

در نسل یعقوب، این رقابت درون‌خانوادگی به اوج خود رسید. یوسف (ع) به مقام پیامبری و عزت رسید و برادرانش به نمایندگی یهودا تاب تحمل این برگزیدگی را نیاوردند. نقشه‌ی قتل یوسف (ع) تکرار همان الگوی قابیل بود. اما تاریخ در این نقطه نیز متوقف نشد. بنی‌اسرائیل به مصر رفتند و در آنجا، یهودا و فرزندان او برای بازپس‌گیری جایگاه از دست رفته و رقابت با جریان نبوت، به تعمیق و نهادینه‌سازی علوم جادویی و کهانت پرداختند که از مصریان اموختنه بودند.

این نقطه‌ی گسست معرفتی مهمی است. در اینجا، قدرت از طریق تسخیر اراده‌ی غیبی و تسلط بر نمادها پیگیری می‌شود، نه از مسیر تسلیم و عبودیت. این جادوگری و کهانت، نسلی به نسل منتقل شد و به تدریج هویت بنی‌اسرائیل را از فرزندان یعقوب به قوم یهود (منسوب به یهودا) تغییر داد.

یهودیت به مثابه یک سیستم هویتی-قدرتی شکل گرفت که عناصر جادویی و کاهنانه را در خود داشت و هدف نهایی آن، استیلا و برتری بر عالم بود. این جریان در طول تاریخ با نفوذ در ساختارهای اقتصادی و سیاسی ملل مختلف، توانست قدرت خود را متمرکز کرده و در نهایت، پروژه‌ی صهیونیسم را برای تأسیس حکومت مستقل یهود در سرزمین موعود به اجرا درآورد.

در سوی دیگر این دیالکتیک تاریخی، جریان تشیع قرار دارد. پس از خاتمیت، نبوت در ولایت تداوم یافت و در خاندان رسول خدا (ص) تجلی کرد. اما باز هم حسادت و رقابت برای کسب قدرت، کار خود را کرد. کسانی که تاب تحقق ولایت در خاندان پیامبر (ص) را نداشتند، راه قابیل را پیش گرفتند و فرزندان رسول خدا (ع) را به شهادت رساندند. در این میان، گروهی بر بیعت با خاندان رسالت باقی ماندند و شیعه نام گرفتند.

این دو جراین یعنی صهیونیسم و تشیع، در روش مواجهه با قدرت تفاوت هشتی شناختی دارند. یهودیت صهیونیستی با توسل به کهانت، جادو و نفوذ پنهان، به دنبال تسلط بر جهان است. اما تشیع، با الهام از سیره‌ی امامان معصوم (ع)، قدرت را نه هدف، که وسیله‌ای برای اقامه‌ی عدل و تحقق عبودیت می‌داند. به همین دلیل، شیعه در طول تاریخ، اغلب جریانی مقهور و مظلوم بوده است. اما این وضعیت با ظهور قدرت‌های شیعی در تاریخ متأخر مانند صفویه دگرگون شد.

انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹، نقطه‌ی اوج این تغییر پارادایم بود. برای اولین بار، شیعه نه به عنوان یک اقلیت تحت ستم، که به عنوان جریان اصلی قدرت در یک دولت-ملت مدرن ظهور کرد و ادعای حکومت بر اساس موازین اسلامی را مطرح ساخت. این ظهور قدرت مستضعفین، بزرگترین تهدید برای جریان صهیونیسم بود، زیرا نشان داد که می‌توان بدون توسل به ابزارهای جادویی و نفوذ پنهان، و صرفا با تکیه بر اراده‌ی جمعی مؤمنانه، حکومتی مبتنی بر ارزش‌های دینی تأسیس کرد.

اسلام سیاسی
غرب از اسلام سیاسی هراس دارد
  • دیالکتیک نهایی: تقابل دو هرمنوتیک از تاریخ

بدین‌سان، پس از سه هزار سال، این دو جریان متضاد در برابر یکدیگر صف آرایی کرده‌اند. جریان صهیونیسم که خود را وارث حق انحصاری و قوم برگزیده می‌داند، نمی‌تواند ظهور یک رقیب تمام‌عیار با ادعای حقانیت را تحمل کند. این نبرد، نبرد بر سر روایت مسلط از تاریخ است. آیا روایت قابیل، که قدرت را با فریب، قتل و نفوذ به دست می‌آورد، پیروز خواهد شد؟ یا روایت هابیل، که قدرت را در پرستش، ایثار و عدالت جستجو می‌کند؟

امروز، ظاهر معادله به نفع جریان باطل است. تمام قدرت سخت و نرم نظام سلطه: از رسانه‌های جهانی گرفته تا زرادخانه‌های هسته‌ای و ناوگان‌های نظامی، در یک سو و در حمایت از اسرائیل و امریکا صف کشیده است. اما حقیقت آن است که قلب تاریخ با هابیل است. تمام مردمان آزاده و حق‌طلب جهان، فارغ از مذهب و ملیت، که می‌دانند صهیونیسم یک ایدئولوژی شیطانی برای استثمار و به ‌بردگی کشیدن بشریت است، در این نبرد با ایران همراهند. این همراهی، نه در سطح دولت‌ها، که در ژرفای وجدان جمعی بشریت جریان دارد. پیروزی در این نبرد، نه با موازنه‌ی قدرت سخت، که با قانون الهی سنت تعیین می‌شود.

سنت الهی بر این قرار گرفته است که عاقبت از آن متقین است و باطل همواره نابودشدنی. جنگ کنونی، صرفا یک منازعه‌ی منطقه‌ای نیست؛ این جنگ، داوری تاریخ است درباره‌ی سه هزار سال تلاش جریان صهیونیسم برای تحریف مسیر نبوت و تحمیل نظم استکباری بر جهان. نتیجه‌ی آن، نه فقط سرنوشت ایران یا اسرائیل، که جهت‌گیری تمدن بشری برای سده‌های آینده را مشخص خواهد کرد.

آیا جهان به سمت مدینه‌ی فاضله‌ی صهیونیستی با ارزش‌های تفوق‌طلبی، مصرف‌گرایی و بی‌عدالتی خواهد رفت، یا تمدن اسلامی-شیعی با محوریت عدالت، معنویت و کرامت انسانی، افق جدیدی را پیش روی بشر خواهد گشود؟ پاسخ این پرسش، در میدان نبرد حق و باطل، در حال رقم خوردن است.

سید حکیم بینش

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=11110

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *