انفجار هدفمند در کابل
در جهان امنیت، بعضی انفجارها، پیامهایی هستند که با آتش و خون نوشته میشوند تا بینیاز از ترجمه، به پایتختها، اتاقهای فکر و میزهای تصمیمگیری برسند. انفجار اخیر در کابل از همین جنس است. رویدادی که اگر صرفاً در چارچوب یک حمله تروریستی معمول تحلیل شود، معنای واقعی خود را پنهان خواهد کرد. آنچه در قلب شهر کابل رخ داد، بیش از آنکه یک اقدام خشونتآمیز باشد، تلاشی حسابشده برای بازتعریف تصویر امنیتی افغانستان در ذهن بازیگران منطقهای و فرامنطقهای است.
کابل، شهری که در ماههای گذشته، دستکم در سطح نمادین، از چرخه انفجارهای پیدرپی فاصله گرفته بود، بار دیگر به تیتر رسانهها بازگشت. عصر روز دوشنبه انفجار یک بمب در رستوران چاینیز نودل در منطقه شهر نو کابل، جان هفت تن از شهروندان افغانستان و یک شهروند چینی را گرفت و سیزده تن دیگر، از جمله یک کودک را زخمی ساخت.
انتخاب زمان، مکان و هدف این حمله، نشان میدهد که عاملان آن، بیش از تلفات انسانی، به اثر روانی و بازتاب سیاسی میاندیشیدند. انفجار در یک رستورانت، آن هم در یکی از مناطق مرکزی شهر، پیامی روشن داشت: ناامنی، اگر ارادهای پشت آن باشد، میتواند دوباره به مرکز بازگردد. این پیام، تنها متوجه شهروندان کابل نبود؛ مخاطب اصلی آن، فراتر از مرزهای افغانستان قرار داشت.
در این میان، کشته شدن یک شهروند چینی، ماهیت حادثه را وارد سطحی کاملاً متفاوت میکند. از این لحظه به بعد، انفجار کابل دیگر یک مسئله داخلی نیست؛ بلکه به گرهی در معادلات امنیت منطقهای بدل میشود. افغانستان، چین، تروریسم فراملی و رقابت قدرتها، همگی در نقطهای به نام شهر نو کابل به هم میرسند. پرسش اصلی این نیست که چه کسی ماشه را کشید، بلکه این است که این انفجار، قرار بود چه چیزی را تغییر دهد، چه رابطهای را تخریب کند و کدام بازیگر را تحت فشار قرار دهد.
تروریسم تصادفی نیست
در مطالعات امنیتی، یکی از اصول پذیرفتهشده آن است که عملیات تروریستی، بهویژه در شهرهای بزرگ، به ندرت تصادفی است. انتخاب زمان، مکان و هدف، همگی حامل پیاماند. انفجار در منطقه شهر نو کابل، که یکی از مناطق نسبتاً امن و پررفتوآمد پایتخت محسوب میشود، نشان میدهد که عاملان حمله قصد داشتهاند احساس ناامنی را به قلب شهر تزریق کنند. اگر هدف صرفاً کشتار بود، گزینههای سادهتر و کمهزینهتری در دسترس تروریستها قرار داشت؛ اما انتخاب یک رستورانت چینی در مرکز شهر، حامل پیامی فراتر از تلفات انسانی است.
این پیام، بیش از هر چیز، متوجه پکن است. افغانستان، در سالهای اخیر، بهعنوان بخشی از محیط پیرامونی امنیت چین مورد توجه قرار گرفته است. حضور محدود اما معنادار اتباع چین در پروژههای اقتصادی، معدنی و حتی خدماتی، نشانهای از تمایل محتاطانه پکن به حفظ ارتباط با کابل است. هدف قرار دادن چنین حضوری، به ویژه در فضایی غیرنظامی مانند رستوران، تلاشی است برای القای این گزاره که افغانستان، حتی پس از تغییرات سیاسی، همچنان محیطی ناامن برای منافع چین باقی مانده است.
برای درک بهتر این انفجار، باید آن را در کنار سایر تحولات امنیتی اخیر قرار داد. چندی پیش، گزارشهایی از حمله پهپادی به کارگران چینی در مناطق مرزی افغانستان و تاجیکستان منتشر شد. اگرچه جزئیات این رویداد همچنان در هالهای از ابهام قرار دارد، اما همزمانی و همجهتی این حوادث را نمیتوان نادیده گرفت. در هر دو مورد، هدف یا قربانی اصلی، اتباع چین هستند و صحنه عملیات، جغرافیای پیرامونی افغانستان است.
این الگو، تصادفی به نظر نمیرسد. آنچه مشاهده میشود، تلاش برای اعمال فشار غیرمستقیم بر چین از طریق ناامنسازی محیط پیرامونی آن است. افغانستان، به دلیل موقعیت ژئوپولیتیک خاص خود، میتواند به راحتی به صحنه چنین فشارهایی بدل شود؛ به ویژه اگر بازیگران خارجی، شبکههای تروریستی فعال در این کشور را همچنان بهعنوان ابزار در اختیار داشته باشند.
بازیگران خارجی؛ امریکا و پاکستان
در این چارچوب، نمیتوان از نقش بازیگران خارجی چشم پوشید. تجربه بیست سال گذشته در افغانستان نشان داده است که تروریسم، در خلأ شکل نمیگیرد. شبکههای افراطی، بدون پشتیبانی مالی، لجستیکی و اطلاعاتی، قادر به تداوم حیات نیستند. در این میان، نقش ایالات متحده امریکا و پاکستان، بهعنوان دو بازیگر کلیدی، شایسته توجه ویژه است.
ایالات متحده، پس از خروج نظامی از افغانستان، نفوذ مستقیم خود را از دست داده، اما این به معنای پایان منافع یا ابزارهای آن در این کشور نیست. از منظر راهبردی، واشنگتن علاقهمند نیست که افغانستان به محیطی باثبات و همسو با قدرتهای رقیب، به ویژه چین و روسیه تبدیل شود. احیای تهدید تروریسم، یکی از ابزارهای شناختهشده برای بیثباتسازی غیرمستقیم است؛ ابزاری که هزینه مستقیم کمتری دارد و امکان انکارپذیری بالاتری فراهم میکند.
پاکستان، در این میان، نقش عامل میدانی را ایفا میکند. روابط پیچیده و پرتنش اسلامآباد با کابل از یکسو، و رقابت راهبردی آن با دهلی و نزدیکی روزافزون چین به منطقه، از سوی دیگر، پاکستان را به بازیگری بدل کرده که از بیثباتی کنترلشده در افغانستان سود میبرد. استفاده از گروههایی چون داعش خراسان، که ظاهراً دشمن همهاند، اما در عمل میتوانند در مسیر اهداف مشخص هدایت شوند، بخشی از این الگوست.
پذیرش مسئولیت انفجار از سوی داعش خراسان، پس از ماهها سکوت عملیاتی، برای این گروه یک دستاورد تبلیغاتی محسوب میشود. داعش، بیش از آنکه یک نیروی نظامی کلاسیک باشد، یک پروژه رسانهای–ایدئولوژیک است. انجام عملیاتی در مرکز کابل و هدف قرار دادن اتباع چین، دقیقاً همان چیزی است که میتواند این گروه را بار دیگر به تیتر رسانهها بازگرداند.
در عین حال، این حمله روایت امنیتی حکومت طالبان را با چالش مواجه میکند. ادعای حذف یا مهار کامل داعش، با چنین رویدادهایی زیر سؤال میرود. اینجاست که مسئولیت حکومت طالبان، نه تنها در سطح نظامی، بلکه در سطح مدیریتی و اطلاعاتی، برجسته میشود. ناتوانی در جلوگیری از چنین حملاتی، میتواند دست بازیگران خارجی را برای فشار بیشتر باز بگذارد.
انفجار هدفمند در کابل؛ هدف اصلی
با کنار هم گذاشتن این عناصر، تصویر کلی روشنتر میشود. هدف اصلی این حملات، صرفاً ایجاد تلفات یا حتی تضعیف طالبان نیست؛ بلکه تخریب روابط میان کابل و پکن است. چین، بهعنوان قدرتی که به دنبال ثبات پیرامونی و مقابله با افراطگرایی فراملی است، از افغانستان باثبات سود میبرد. برعکس، بازیگرانی که از بیثباتی تغذیه میکنند، علاقهمندند این تصویر را مخدوش سازند.
هدف قرار دادن چینیها در افغانستان، پیامی دوگانه دارد: به چین میگوید که حضور شما پرهزینه است؛ و به جهان میگوید که افغانستان همچنان ناامن است. این دو پیام، اگرچه ساده به نظر میرسند، اما میتوانند تأثیرات راهبردی عمیقی بر تصمیمگیریهای منطقهای داشته باشند.
در چنین شرایطی، اهمیت همکاری کشورهای منطقه بیش از پیش آشکار میشود. چین، ایران، روسیه و سایر بازیگران منطقهای، همگی به طور مستقیم یا غیرمستقیم از ناامنی در افغانستان آسیب میبینند. تروریسم، مرز نمیشناسد و تجربه نشان داده است که رها کردن آن در یک نقطه، دیر یا زود به سایر نقاط سرایت میکند.
ایالات متحده، با تجربهای طولانی در استفاده ابزاری از گروههای افراطی در مناطق مختلف جهان، تلاش دارد بار دیگر بذر تروریسم را در منطقه بکارد. در این مسیر، اتکا به متحد دیرینهای چون پاکستان، که سابقهای طولانی در بازی دوگانه دارد، کاملاً قابل پیشبینی است. انفجار کابل را باید در همین خط تحلیلی درک کرد؛ خطی که هدف آن، بیثباتسازی تدریجی و مدیریتشده است.
حکومت طالبان، فارغ از فشارهای خارجی، مسئولیت اصلی تأمین امنیت شهروندان و اتباع خارجی در افغانستان را بر عهده دارد. نادیده گرفتن نشانههای هشداردهنده، یا تقلیل این حملات به اقدامات پراکنده، میتواند هزینههای سنگینی در پی داشته باشد. دستهایی، آشکارا و پنهان، در تلاش ناامنسازی افغانستان هستند و مقابله با این روند، نیازمند هوشیاری، شفافیت و همکاری منطقهای است.
افغانستان، در مقطع کنونی، بیش از هر زمان دیگری به ثبات نیاز دارد؛ ثباتی که نه تنها برای مردم این کشور، بلکه برای کل منطقه حیاتی است. انفجار کابل، اگرچه رویدادی تلخ و خونین بود، اما میتواند بهعنوان زنگ خطری جدی تلقی شود؛ زنگ خطری که نادیده گرفتن آن، تنها به سود تروریسم و حامیان پنهان آن خواهد بود.

سید حکیم بینش











