جنرال قاسم سلیمانی و داعش
شش سال از شهادت جنرال قاسم سلیمانی میگذرد، اما منطقهای که او در آن میجنگید، هنوز در آتش است. از غزه تا لبنان، از سوریه تا عراق. این وضعیت، نه تصادفی است و نه حاصل نزاعهای محلی؛ بلکه نتیجه یک راهبرد بلندمدت برای فرسایش جهان اسلام، تضعیف دولتهای منطقه و تضمین امنیت رژیم صهیونیستی در قلب غرب آسیاست.
در این معادله، داعش تنها یک گروه تروریستی نبود؛ داعش ابزار، پروژه و موتور آشوب بود. پروژهای که اگر مهار نمیشد، نقشه سیاسی و تمدنی منطقه را برای دههها تغییر میداد. و درست در نقطهای که این پروژه در حال بلعیدن عراق و سوریه بود، نام قاسم سلیمانی بهعنوان فرمانده میدانی مقاومت، به کابوس طراحان این آشوب تبدیل شد.
داعش؛ از تکفیر تا ابزار ژئوپلیتیک
داعش با ادعای خلافت و با پرچم دین وارد میدان شد، اما عملکردش نه اسلامی بود، نه انسانی. قتلعام شیعه و سنی، انفجار مساجد، بردهسازی زنان، نابودی آثار تمدنی و حکومت با وحشت، چهره واقعی این پدیده را آشکار کرد. داعش نه برای ساختن، بلکه برای ویران کردن آمده بود؛ نه برای آزادسازی فلسطین، بلکه برای مشغولسازی ملتهای مسلمان به جنگ با یکدیگر و آسودگی اسرائیل.
کارکرد داعش روشن بود: کشورهایی مانند عراق و سوریه که در خط تماس مستقیم با رژیم صهیونیستی قرار داشتند، باید به دولتهای فرسوده، ناامن و درگیر بحران دائمی تبدیل میشدند. جامعهای که هر روز نگران انفجار و قتلعام است، نه فرصت توسعه دارد و نه توان تمرکز بر مسئله فلسطین. این دقیقا همان نقطهای است که منافع داعش و منافع صهیونیسم به هم میرسد.
به همین دلیل، داعش یک پدیده خودجوش تلقی نمیشود، بلکه محصول همافزایی اشغال، جنگ نیابتی، تغذیه مالی و چشمپوشی عامدانه قدرتهای غربی دانسته میشود؛ پروژهای که نتیجه نهایی آن، امنیت بیشتر برای اسرائیل و ویرانی برای جهان اسلام است.
لحظه خطر؛ وقتی بغداد و دمشق در آستانه سقوط بودند
تابستان 2014، داعش با سرعتی خیرهکننده موصل را گرفت، ارتش عراق فرو پاشید و سایه سیاه داعش تا دروازههای بغداد رسید. در سوریه نیز، همزمان با جنگ داخلی، داعش در حال بلعیدن شهرها و تبدیل شدن به یک دولت سرزمینی بود.
اگر بغداد یا دمشق سقوط میکرد، منطقه وارد مرحلهای میشد که بازگشت از آن، بسیار پرهزینه و شاید ناممکن بود. در چنین شرایطی، آنچه ورق را برگرداند، نه ائتلافهای نمایشی غرب، بلکه ورود جدی محور مقاومت به میدان بود؛ محوری که مغز متفکر میدانی آن، جنرال قاسم سلیمانی بود.
قاسم سلیمانی؛ فرماندهای فراتر از مرزها
نقش جنرال سلیمانی در نبرد با داعش، صرفا حضور در یک جبهه یا یک عملیات خاص نبود. او معمار یک میدان واحد بود؛ میدانی که عراق، سوریه و لبنان را بهعنوان اجزای یک پیکره میدید، نه پروندههای جداگانه.
جنرال سلیمانی به خوبی میدانست که داعش را نمیتوان فقط با بمباران یا جنگ کلاسیک شکست داد. داعش شبکه بود؛ شبکهای از ترور، پول، رسانه و رعب. مقابله با آن هم نیازمند شبکهای منسجمتر بود:
سازماندهی نیروهای مردمی در قالب حشد الشعبی
بازسازی روحیه ارتش عراق
هماهنگی عملیاتی میان جبهههای مختلف
و ایجاد پیوندی زنده میان میدان و تصمیم سیاسی
او در خط مقدم حاضر میشد، اما مهمتر از آن، تصمیم میدان را در لحظه میگرفت؛ چیزی که در جنگهای نامتقارن، تعیینکننده است.
شکست خلافت داعش؛ جایی که پروژه فرو ریخت
با آزادسازی تکریت، فلوجه و نهایتا موصل، آنچه فرو ریخت، فقط چند شهر نبود؛ افسانه شکستناپذیری داعش فرو ریخت. داعش بدون زمین، بدون شهر و بدون بیرق خلافت، به یک گروه تروریستی فراری تبدیل شد.
این نقطه، نقطه شکست پروژه بود. پروژهای که قرار بود دولتها را از هم بپاشد، مرزها را بیمعنا کند و منطقه را به جنگی بیپایان بکشاند. اما ایستادگی سازمان یافته محور مقاومت، به رهبری میدانی قاسم سلیمانی، این طرح را در مهمترین فازش متوقف کرد.
چرا اسرائیل از جنرال سلیمانی میترسید؟
دشمنی رژیم صهیونیستی با قاسم سلیمانی، نه احساسی بود و نه تبلیغاتی. سلیمانی در حال ساختن کمربند بازدارندگی علیه اسرائیل بود: از تهران تا بغداد، از دمشق تا بیروت.
در نگاه اسرائیل، سلیمانی کسی بود که جبههها را به هم وصل میکرد، توان موشکی و میدانی مقاومت را تقویت میکرد و اجازه نمیداد سوریه و عراق به دولتهای شکستخورده دائمی تبدیل شوند. به همین دلیل، همزمان با جنگ علیه داعش، اسرائیل بارها مواضع مقاومت در سوریه را هدف قرار داد؛ تلاشی آشکار برای قطع همان شبکهای که سلیمانی ستون فقراتش بود.
شهادت جنرال سلیمانی؛ بازگشت به منطق آشوب
ترور جنرال قاسم سلیمانی در ماه جدی سال 1398، یک پیام روشن داشت: وقتی میدان، پروژه داعش را شکست داد، طراحان آشوب به حذف مغز میدان روی آوردند. این ترور، نه فقط نقض آشکار حاکمیت عراق، بلکه تلاشی برای بازگرداندن منطقه به وضعیت بیسروسامان بود. اما تاریخ نشان داد که میدان، با حذف یک فرمانده متوقف نمیشود.
اگر قاسم سلیمانی نبود، داعش شاید امروز نه فقط در افغانستان، بلکه در بغداد و دمشق هم حاکم بود. مهار داعش در غرب آسیا، سد اولیهای بود که اجازه نداد موج تروریسم، یک پارچه کل منطقه را دربرگیرد. داعش خراسان، ادامه همان مسیر است؛ اما بدون آن خلافت امن که جنرال سلیمانی و یارانش در عراق و سوریه از بین بردند.

قاسم سلیمانی و داعش؛ کلام آخر
قاسم سلیمانی فقط یک فرمانده نبود؛ نقطه اتصال میدانهای مقاومت بود. او پروژهای را متوقف کرد که هدفش فروپاشی جهان اسلام و تامین امنیت صهیونیسم از دل ویرانی بود.
شکست داعش در عراق و سوریه، شکست یک گروه نبود؛ شکست یک راهبرد بود. امروز که غزه میسوزد، لبنان زیر آتش است و داعش خراسان در شرق فعال است، جای خالی سلیمانی بیشتر حس میشود. اما میراث او میدان به هم پیوسته مقاومت هنوز زنده است و تا وقتی این میدان زنده است، پروژه آشوب هرگز به پیروزی کامل نخواهد رسید.
سعید محمدی











