سیاستمداران معمولاً اسیر لحظهاند؛ اسیر مصلحت، رأی، فشار و توازن قوا. اما گاهی جملهای از دهان یک مقام رسمی بیرون میآید که دیگر متعلق به امروز نیست، بلکه به آرشیو تاریخ پرتاب میشود. اظهارات اخیر خواجه محمد آصف، وزیر دفاع پاکستان، از همین جنس است؛ سخنانی که نه فقط یک موضعگیری سیاسی، بلکه بازخوانیِ ناخواستهی نقش پاکستان و آمریکا در یکی از خونبارترین فصلهای تاریخ معاصر افغانستان است.
خواجه آصف، که سالها بهعنوان یکی از منتقدان سرسخت طالبان شناخته شده، این بار نه کابل را نشانه گرفت و نه یک گروه سیاسی خاص را. او مستقیماً به سراغ «روایت مسلط» رفت؛ روایتی که جنگ مردم افغانستان علیه ارتش سرخ شوروی را «جهاد» میدانست و آن را یکی از نمادهای مقاومت دینی در قرن بیستم معرفی میکرد. زیر سؤال بردن این روایت، در کشوری چون افغانستان، صرفاً یک بحث آکادمیک نیست؛ این، ورود به قلمرو حافظهی جمعی، خون شهدا و هویت تاریخی یک ملت است.
در کنار این، اعترافات او درباره نقش پاکستان در رادیکالیزهسازی مدارس دینی، استفاده ابزاری از اسلام و همدستی با آمریکا، تصویری را کامل میکند که سالها پژوهشگران غربی و منطقهای بهتدریج ترسیم کرده بودند، اما این بار از زبان یک مقام ارشد پاکستانی بیان شده است. همین تفاوت است که سخنان او را به «سند» تبدیل میکند.
این مقاله تلاش میکند اظهارات خواجه آصف را نه بهعنوان یک جنجال خبری زودگذر، بلکه بهمثابه متنی قابل تحلیل در بستر سیاستهای آمریکا و پاکستان، و پیامدهای آن برای افغانستان، بررسی کند. متنی که اگر جدی گرفته شود، میتواند در آینده به یکی از ارجاعات مهم در تاریخ سیاسی منطقه بدل شود.
اعتراف به «جهاد ساخت آمریکا» | وقتی اسلام به ابزار جنگ سرد تبدیل شد
خواجه محمد آصف صریحاً میگوید که اسلام در جنگ افغانستان «ابزار» شد؛ جملهای که بهتنهایی برای لرزاندن بسیاری از روایتهای رسمی کافی است. این سخن، اعترافی است به پروژهای که در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، با همکاری مستقیم آمریکا، عربستان سعودی و دستگاه امنیتی پاکستان، شکل گرفت: تبدیل دین به سوخت ایدئولوژیک یک جنگ نیابتی.
مدارس دینی پاکستان، بهویژه در ایالتهای مرزی، در این دوران دچار دگرگونی عمیق شدند. این مدارس که پیشتر عمدتاً کارکرد سنتی آموزشی داشتند، به مراکزی برای تولید نیروی ایدئولوژیک جنگ بدل شدند. محتوای آموزشی تغییر کرد، ادبیات جهادی تقویت شد و مفاهیم پیچیده فقهی به شعارهای بسیجکننده تقلیل یافت. این روند، بهخوبی در اسناد پژوهشی غربی ثبت شده است.
نکتهی کلیدی در سخنان خواجه آصف این است که این رادیکالیزهسازی نه یک واکنش خودجوش اسلامی، بلکه بخشی از یک پروژهی ژئوپولیتیک بود. آمریکا، در چارچوب استراتژی مهار شوروی، نیازمند نیرویی بود که هم ارزان باشد و هم انگیزهی بالا داشته باشد. اسلام سیاسی، در این معادله، به ابزار ایدهآل تبدیل شد.
پاکستان، در این میان، نقش «واسطهی اجرایی» را ایفا کرد. سازمان اطلاعات ارتش پاکستان (ISI) به کانال اصلی توزیع پول، سلاح و آموزش بدل شد. این موضوع سالها بعد حتی در گزارشهای رسمی آمریکا نیز تأیید شد.
اعتراف خواجه محمد آصف از این جهت اهمیت دارد که این بار، روایت از زبان «متهم» بیان میشود، نه از سوی قربانی یا پژوهشگر مستقل. این سخنان، بهدرستی باید بهعنوان سندی تاریخی ثبت شود؛ سندی که نشان میدهد چگونه دین، در بازی قدرتهای بزرگ، به کالایی مصرفی بدل شد.
آمریکا، پاکستان را به حال خودش رها کرد | اعتراف به همدستی و رهاشدگی
جملهی دیگر خواجه محمد آصف، شاید بهظاهر گلایهآمیز باشد، اما در عمق خود یک اعتراف تمامعیار است: پاکستان شریک آمریکا بود، نه قربانی آن. وقتی او میگوید آمریکا پاکستان را تنها گذاشت، در واقع میپذیرد که اسلامآباد آگاهانه وارد یک اتحاد استراتژیک شده بود.
روابط آمریکا و پاکستان در دوران جنگ سرد، نمونهی کلاسیک «همکاری ابزاری» است. آمریکا به دنبال شکست شوروی بود و پاکستان به دنبال عمق استراتژیک در افغانستان. این اتحاد، بر پایه ارزشهای مشترک بنا نشده بود، بلکه محصول همپوشانی موقت منافع بود.
پس از خروج شوروی، اولویتهای آمریکا تغییر کرد. افغانستان رها شد و پاکستان با میراثی از گروههای مسلح، اقتصاد جنگی و ایدئولوژی رادیکال تنها ماند. این همان نقطهای است که امروز سیاستمدارانی چون خواجه آصف از آن بهعنوان «نارو زدن آمریکا» یاد میکنند.
اما تاریخ، با دقت بیشتری قضاوت میکند. آمریکا شریک بیوفا بود، اما پاکستان نیز شریک داوطلب. اعتراف امروز، تلاشی است برای بازنویسی نقش خود در این اتحاد، اما اسناد تاریخی چیز دیگری میگویند.
این بخش از سخنان خواجه آصف، بیش از آنکه انتقاد از آمریکا باشد، تلاشی است برای تطهیر گذشتهی سیاست خارجی پاکستان. با این حال، همین اعتراف نیمبند نیز برای ثبت در حافظهی تاریخی منطقه اهمیت دارد.
این جنگ جهاد نبود | عبور از خط قرمز حافظهی جمعی افغانستان
اما جنجالیترین بخش سخنان خواجه محمد آصف، انکار «جهاد» بودن مقاومت مردم افغانستان در برابر ارتش سرخ است. این جمله، نه یک تحلیل سیاسی، بلکه تعرض مستقیم به روایت قربانیان یک اشغال نظامی است.
واقعیت تاریخی روشن است: «ارتش شوروی در سال ۱۹۷۹ وارد افغانستان شد و یک دهه جنگ و ویرانی بهجا گذاشت. این مداخله، حتی از سوی بسیاری از تحلیلگران غربی نیز بهعنوان اشغال شناخته میشود.»
مقاومت مردم افغانستان، ترکیبی از انگیزههای ملی، مذهبی و محلی بود. تقلیل این مقاومت به «ساختهی آمریکا»، نادیدهگرفتن استقامت ملی یا کنشگری مردم افغانستان است؛ مردمی که پیش از ورود دالر و سلاح، با اشغال مواجه بودند.
بیتردید، آمریکا و پاکستان از این جنگ بهرهبرداری کردند، اما بهرهبرداری سیاسی، ماهیت مقاومت را از اساس باطل نمیکند. همانگونه که حمایت خارجی از مقاومت فرانسه در جنگ جهانی دوم، آن را به «پروژه آمریکا» تبدیل نکرد.
سخنان خواجه آصف در این بخش، بیش از آنکه افشاگرانه باشد، تحقیرآمیز است؛ تحقیر حافظهی جمعی ملتی که بهای سنگینی برای مقاومت خود پرداخت.

جمعبندی: اعترافات دیرهنگام خواجه محمد آصف و مسئولیت تاریخی
اظهارات خواجه محمد آصف را نمیتوان صرفاً بهعنوان یک جنجال سیاسی تفسیر کرد. این سخنان، مجموعهای از اعترافات نیمهکاملاند؛ اعتراف به استفاده ابزاری از اسلام، به همدستی با آمریکا، و به پیامدهای فاجعهبار این سیاستها.
در عین حال، تلاش او برای بازتعریف جهاد مردم افغانستان، نشان میدهد که هنوز مرز میان «اعتراف» و «تحریف» در سیاست منطقهای مبهم است. پاکستان میکوشد نقش خود را تعدیل کند، آمریکا میکوشد مسئولیت خود را فراموششده جلوه دهد و افغانستان همچنان با پیامدهای این بازی قدرت زندگی میکند.
اگر این سخنان قرار است بهعنوان سند تاریخی ثبت شود، باید در کنار اسناد دیگر خوانده شود؛ اسنادی که نشان میدهد چگونه قدرتهای بزرگ و بازیگران منطقهای، سرنوشت یک ملت را به میدان آزمایش ایدئولوژی و ژئوپولیتیک بدل کردند.
تاریخ، دیر قضاوت میکند اما فراموش نمیکند و گاهی، یک جمله در پارلمان یک کشور، میتواند پردهای را کنار بزند که دههها با روایتهای رسمی پوشانده شده بود.
مجتبی همت











