سفرهای خلیلزاد به کابل
در فضای مبهم و پرتناقض روابط افغانستان و ایالات متحده پس از خروج نیروهای امریکایی، هر حرکت دیپلماتیک حتی اگر «غیررسمی» خوانده شود قابل چشمپوشی نیست. سفرهای مکرر زلمی خلیلزاد به کابل، آن هم در شرایطی که واشنگتن رسماً هرگونه نمایندگی او را انکار میکند، دقیقاً در همین چارچوب معنا مییابد. خلیلزاد شخصیتی عادی نیست؛ او یکی از طراحان اصلی معماری سیاسی دو دهه حضور امریکا در افغانستان و چهره محوری توافق دوحه بود؛ توافقی که پیامدهای آن هنوز هم بر سرنوشت کشور سایه انداخته است.
چهارمین سفر علنی خلیلزاد پس از بازگشت طالبان، آنهم همراه با دیدار مستقیم با امیرخان متقی، در زمانی رخ میدهد که روابط کابل ـ واشنگتن نه عادی شده و نه به بنبست کامل رسیده است. این وضعیت معلق، ضرورت تبیین و تحلیل دقیق این سفرها را دوچندان میسازد؛ زیرا تجربه تاریخی افغانستان نشان داده است که «میانجیگریهای بینام و نشان»، اغلب حامل پروژههای پرهزینه بودهاند.
پرسش محوری این مقاله اینست که آیا سفرهای زلمی خلیلزاد را باید تلاشی فردی برای بازگشت به قدرت در واشنگتن دانست، یا این رفتوآمدها بخشی از استراتژی غیررسمی امریکا برای احیای نفوذ ازدسترفتهاش در افغانستان است؟
سفرهای خلیلزاد و مأموریتهای نانوشته او
زلمی خلیلزاد از سال ۲۰۲۱ به اینطرف هیچ عنوان رسمی در ساختار دولت امریکا ندارد؛ اما این فقدان سمت، بهمعنای خروج او از مدار سیاست نیست. تجربه سیاست خارجی امریکا، بهویژه در قبال افغانستان، نشان میدهد که چهرههای «غیررسمی» گاه کارکردی مؤثرتر از دیپلماتهای رسمی داشتهاند.
سفرهای خلیلزاد در سال ۲۰۲۵، از همراهی با آدام بولر در مذاکرات آزادی گروگانها تا دیدارهای مستقل با مقامات طالبان، نشان میدهد که او در پی بازتعریف نقش خود است. در دوران دوم ترامپ، که سیاست خارجی بیش از نهادها، بر افراد و معاملات شخصی استوار است، خلیلزاد میکوشد خود را بهعنوان یک واسطه کارآمد معرفی کند؛ کسی که طالبان را میشناسد، زبان کابل را میفهمد و میتواند گرههایی را بگشاید که دیپلماسی رسمی از حل آن ناتوان مانده است.
این تلاش، بیش از آنکه از دغدغه ثبات افغانستان ناشی شود، تلاشی برای اثبات «ضرورت وجود خلیلزاد» در معادلات آینده واشنگتن است؛ ضرورتی که میتواند به بازگشت او به یک پست کلیدی در دولت ترامپ منجر شود.
دیپلماسی غیررسمی امریکا؛ آزمون بدون هزینه
روابط امریکا و طالبان در چهار سال گذشته، عملاً به چند محور محدود شده است: آزادی شهروندان امریکایی، بحثهای حداقلی ضدتروریسم و پیامهای پراکنده درباره ثبات منطقهای. در این چارچوب، استفاده از کانالهای غیررسمی برای واشنگتن یک انتخاب کمهزینه و قابل انکار است. انکار نمایندگی خلیلزاد از سوی وزارت خارجه امریکا، نه الزاماً بهمعنای بیخبری واشنگتن، بلکه نوعی پوشش سیاسی است.
این شیوه به امریکا اجازه میدهد بدون تعهد رسمی، پیامهای خود را منتقل کند، واکنش طالبان را بسنجد و در صورت لزوم، مسیر را تغییر دهد. در همین راستا، مسئله پایگاه بگرام نیز قابل توجه است. دونالد ترامپ بارها از خروج امریکا از بگرام بهعنوان «اشتباه تاریخی» یاد کرده و آن را از منظر رقابت با چین، یک نقطه راهبردی دانسته است.
تلاش برای بازگرداندن این پایگاه چه بهصورت مستقیم و چه از مسیر پاکستان تا کنون بینتیجه مانده است. در چنین شرایطی، خلیلزاد میتواند حامل گفتمانی نرمتر و تدریجی باشد؛ گفتمانی که نه با مطالبه صریح، بلکه با مفاهیمی چون همکاری امنیتی، ثبات منطقهای یا تهدیدات مشترک بازتولید میشود.
هشدار به طالبان؛ تجربهای که نباید تکرار شود
طالبان، فارغ از هر قضاوت ارزشی، امروز مسئول اداره کشوری می باشد که از مداخله خارجی آسیبهای عمیق دیده است. در چنین وضعیتی، سادهانگاری در برابر چهرههایی مانند خلیلزاد میتواند پرهزینه باشد. کارنامه خلیلزاد از دوران بوش تا مذاکرات دوحه نشان میدهد که او همواره منافع امریکا را در اولویت قرار داده و هرگاه لازم بوده، سرنوشت سیاسی و اجتماعی افغانستان را به حاشیه رانده است. توافق دوحه، که بدون حضور دولت وقت افغانستان امضا شد، نمونه روشن این رویکرد است؛ توافقی که مسیر فروپاشی نظم پیشین را هموار کرد.
اگر هدف خلیلزاد، بازگشت به ساختار قدرت در واشنگتن باشد، طبیعی است که برای اثبات کارآمدی خود، بهدنبال امتیازگیری از طالبان برود؛ امتیازهایی که میتواند از حوزه امنیتی تا موضوعات راهبردی مانند بگرام را دربر گیرد. طالبان باید میان تعامل تاکتیکی و اعتماد استراتژیک تفاوت قائل شوند و اجازه ندهند «میانجیگری شخصی» به ابزار بازتولید نفوذ خارجی بدل شود.

جمعبندی
سفرهای خلیلزاد به کابل، بیش از آنکه رفتوآمدهای شخصی باشد، بازتاب یک وضعیت پیچیده و چندلایه در روابط افغانستان و امریکا است؛ وضعیتی که در آن، واشنگتن بهدنبال حفظ اهرمهای نفوذ و کابل در پی تثبیت موقعیت خود است. این سفرها، هرچند به آزادی برخی زندانیان و گشایش محدود کانال گفتوگو انجامیده، اما ابهام در اهداف بلندمدت آن همچنان پابرجاست.
تجربه تاریخی افغانستان هشدار میدهد که چهرههایی چون خلیلزاد، همواره حامل پروژههایی فراتر از ظاهر گفتوگو بودهاند. آینده روابط کابل–واشنگتن، نه در گرو میانجیگران بیسمت، بلکه وابسته به شفافیت، احترام متقابل و پرهیز از تکرار بازیهای پرهزینه گذشته است؛ بازیهایی که بهای اصلی آن را همیشه مردم افغانستان پرداختهاند.
مریم مرادی











