Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

سلیمانی و نفوذ شبکه‌ای

دو دهه‌ی اخیر برای منطقه‌ی ما، دوره‌ی آزمون‌های بزرگ تمدنی بوده است. در این دوره، دو نوع بازیگر بیش از همه دیده شدند: نوع اول، بازیگرانی که با ارتش بزرگ مستقیما حضور داشتند و با پروژه‌های بزرگ دولتی و حتی حامیان رسمی بین المللی وارد میدان شدند. نوع دوم نیز بازیگرانی که با نفوذ شبکه‌ای، کار با نیروهای محلی و مدیریت میدان‌های پراکنده، برنامه خود را پیش بردند. در نگاه اول، عقل سلیم می‌گوید برنده باید همان قدرتی باشد که بودجه‌ی بزرگ‌تر، ارتش مجهزتر و ائتلاف رسمی‌تر دارد. اما تجربه‌ی عراق و افغانستان ثابت کرد که برتری منابع همیشه به برتری نتیجه تبدیل نمی‌شود.

امریکا بعد از یازدهم سپتمبر با وعده‌هایی وارد افغانستان و عراق شد که در سطح رسانه‌ای، ساده و قاطع به نظر می‌رسید: نابودی تروریزم، ساختن دولت، ایجاد ثبات و آوردن نظم سیاسی تازه. در کنار امریکا، ناتو، متحدان اروپایی و برخی کشورهای منطقه نیز نقش‌هایی داشتند؛ پول و امکانات هم کم نبود. با این همه، آنچه در میدان باقی ماند شبیه یک پروژه‌ی فرسایشی بود: ساختارهایی که روی کاغذ دولت بودند، اما در واقعیت، زیر فشار جنگ، فساد، رقابت‌های شبکه‌ای و بحران مشروعیت، دوام نیافتند.

دونالد ترامپ در سال ۲۰۱۸ با لحنی انتقادی گفت امریکا در حدود هفده سال، هفت تریلیون دالر در خاورمیانه مصرف کرده اما هیچ‌چیز به دست نیاورده؛ جز مرگ و ویرانی. این یکی از اعترافاتی است که شاید اشتباهی از دهان ترامپ خارج شد اما باید حتما در تاریخ ثبت شود.

اما چگونه ممکن است قدرتی با آن همه امکانات، در عراق و افغانستان نتواند ثبات و نظم سیاسی پایدار بسازد. اما ایران، زیر تحریم و مخالفت‌های غرب، بتواند در میدان منطقه‌ای به اهداف خود نزدیک‌تر شود؟ برای رسیدن به پاسخ این سوال باید یک شخصیت را بررسی کنیم: شخصیتی به نام قاسم سلیمانی، نه به‌عنوان یک اسم در تاریخ، بلکه به‌عنوان یک مدل کارکردی در جنگ و سیاست.

  • ویژگی‌های شخصیتی-عملیاتی سلیمانی

قاسم سلیمانی نقطه‌ی اتصال میان اراده‌ی سیاسی و عملیات میدانی بود. فرمانده‌ای که میدان را از نزدیک می‌شناخت و صرفاً پشت میز تصمیم نمی‌گرفت؛ مدیری که به جای اشغال مستقیم، شبکه‌ی نفوذ ساخت؛ کسی که با امکانات محدودتر اثر بزرگ‌تر تولید ‌کرد. سلیمانی فقط یک شخصیت نظامی بود؛ او چهره‌ی اجرایی یک دکترین است: دکترین نفوذ شبکه‌ای، جنگ نامتقارن و مدیریت بحران‌های پی‌درپی بدون فرو رفتن در باتلاق اشغال مستقیم.

سلیمانی فرمانده‌ای بود که میدان را از نزدیک می‌دید. این نزدیک بودن دو پیامد داشت: تصمیم‌ها از واقعیت محلی جدا نمی‌شد و فرمانده می‌توانست رابطه‌ی اعتماد با بازیگران محلی بسازد. در منطقه‌ای که اتحادها شکننده است و وفاداری‌ها سیال، اعتماد یک سرمایه‌ی عملیاتی است، و حتی از تجهیزات نیز مهم‌تر است. سلیمانی توانایی بالایی در ساخت و نگه‌داری روابط با بازیگران محلی داشت؛ چیزی که موجب دوام شبکه‌ی منطقه‌ای ایران می‌شد. این سرمایه‌ی رابطه‌ای، به ایران امکان می‌داد بدون حضور گسترده‌ی رسمی، در لحظه‌های بحرانی کانال اثرگذاری داشته باشد

سلیمانی قدرت را از مسیر رابطه تولید می‌کرد: ارتباط میان گروه‌ها، هم‌سوسازی انگیزه‌ها، ایجاد کانال‌های هماهنگی و مدیریت اختلافات. این همان جایی است که او از یک فرمانده نظامی کلاسیک فراتر می‌رود و به یک مدیر شبکه نزدیک می‌شود.

امریکا درعراق و افغانستان بیشتر به ساختار رسمی تکیه کرد؛ اما ساختار رسمی وقتی در جامعه ریشه نگیرد، با تغییر حمایت خارجی می‌لرزد. اما شبکه‌های حمایت بومی و محلی، اگر درست ساخته شود، حتی با تغییر حکومت‌ها و سیاست‌ها هم می‌تواند بماند.

سلیمانی مدل کم‌هزینه‌تر را انتخاب کرد. او با امکانات کم، کار بزرگ کرد. امریکا با حضور مستقیم، پایگاه، ارتش بزرگ و بازسازی پرهزینه وارد شد؛ هزینه‌ها بالا رفت و سیاست داخلی امریکا هم حساس شد. اما مدل شبکه‌ای، به ‌صورت ساختاری، کم‌هزینه‌تر است؛ چون به جای نگه‌داشتن یک ارتش بزرگ در خاک دیگران، روی نیروهای محلی و پیوندهای غیرمستقیم کار می‌کند.

در سال‌های اوج بحران داعش، عراق به صحنه‌ی آزمون برای همه‌ی بازیگران تبدیل شد: امریکا، دولت عراق، نیروهای محلی، ترکیه، کشورهای عربی و ایران. سلیمانی در این دوره برجسته شد چون هماهنگ‌کننده‌ی و حلقه اتصال نیروهای همسو و مدیریت میدان بود. امریکا غالباً در چارچوب عملیات رسمی، ائتلاف‌های اعلام‌شده و قواعد سخت‌گیرانه عمل می‌کرد؛ اما سلیمانی در منطق شبکه‌ای، سریع‌تر می‌توانست گره‌های محلی را فعال کند.

در سوریه نیز، سلیمانی طراح اصلی برای حفظ متحد راهبردی ایران معرفی بود. از منظر راهبردی، سوریه برای ایران صرفاً یک میدان نبود؛ یک حلقه‌ی اتصال در نقشه‌ی نفوذ منطقه‌ای بود. سوریه ایران را به لبنان و فلسطین وصل می‌کرد. سلیمانی توانست این پیوند را حفظ کند.

یکی از دشوارترین کارها در جنگ‌های نامتقارن، هماهنگی هم‌زمان چند میدان است: وقتی یک جبهه داغ می‌شود، جبهه‌های دیگر نباید فروبپاشند. سلیمانی این هماهنگی را به‌عنوان یک سیستم پیش می‌برد، نه صرفاً تصمیم‌های موردی.

  • شکست امریکا و پیروزی ایران

در سال‌هایی که امریکا با دولت‌سازی در عراق و افغانستان دست‌وپنجه نرم می‌کرد، ایران زیر تحریم‌های اقتصادی و فشارهای سیاسی قرار داشت. از نگاه کلاسیک، ایران باید ضعیف می‌شد: اقتصاد ضربه می‌خورد، منابع کم می‌شد، انزوای سیاسی افزایش می‌یافت. اما آنچه در عمل دیده شد، چیز دیگری بود: تهران مدل نفوذش را به‌جای تانک و پایگاه، روی شبکه و رابطه و میدان‌داری بنا کرد.

ایران در منطقه‌ای زندگی می‌کرد که اطرافش پر از آتش بود: افغانستان، عراق، سوریه، و جغرافیای پرریسک. با این وجود، امنیت داخلی‌اش را حفظ کرد و در بیرون از مرزها، نفوذش را مرحله به مرحله بالا برد.

برای مردم ایران استقلال به یک هدف تبدیل شده بود، حتی اگر هزینه داشته باشد. فشار بیرونی رفاه را کاهش داد، اما مسیر تصمیم‌گیری را تعیین نکرد. در چنین شرایطی شخصیتی مانند قاسم سلیمانی شکل گرفت. قاسم سلیمانی به‌جای این‌که منتظر رضایت دشمن یا کاهش فشار باشد، میدان را طوری تنظیم کرد که ایران در تصمیم‌گیری اختیارش را حفظ کند. پیروزی ایران در این نقطه بود که توانست الگوی موفقی برای آرمان‌ها و ارزش‌های خود ارائه دهد، الگویی که حتی دشمنانش نیز نمی‌توانند موفقیت و توانایی‌های او را انکار کنند.

یکی از ضعف‌های کلاسیک بسیاری از دولت‌ها این است که اهداف بزرگ دارند، اما ابزار تبدیل آن اهداف به عمل را ندارند. سلیمانی دقیقاً این خلأ را پر کرد:

  • هدف ملی: حفظ وزن منطقه‌ای و بازدارندگی؛
  • ابزار: شبکه‌سازی، ائتلاف‌های محلی، و مدیریت میدان‌های پراکنده؛
  • نتیجه: افزایش قدرت چانه‌زنی و ایجاد هزینه برای دشمن در میدان.

قاسم سلیمانی به‌عنوان قهرمان و الگوی موفق انسان ایرانی، توانست کشورش را در مسیر اهدافش در میدان جلو ببرد؛ در حالی‌که امریکا با وجود پول و امکانات، در عراق و افغانستان ناکام ماند.

سلیمانی
سلیمانی، کابوس امریکا

حکیم تاجیک

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=10618

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *