پایان جنگ جهانی دوم، نقطه عطفی در تاریخ نظم بینالملل بود. در حالی که قاره اروپا در آتش جنگ خاکستر شده بود، شهرهای صنعتی آلمان و ژاپن با خاک یکسان شده بودند و امپراتوری بریتانیا از نفس افتاده بود، ایالات متحده به عنوان تنها قدرت بزرگ صنعتی ظهور کرد که نه تنها زیرساختهایش آسیب ندیده بود، بلکه از طریق فروش تسلیحات و تامین مالی متفقین، به اوج تولید ناخالص داخلی خود رسیده بود. این برتری که حاصل دوری جغرافیایی از میدان نبرد بود، زمینهساز توهمی عمیق در نخبگان راهبردی واشنگتن شد: این تصور که امریکا به دلیل فضیلتهای ذاتی نظام سیاسی و مدیریت فرادستان خود به ابرقدرتی رسیده است.
با آغاز جنگ سرد، این توهم با واقعیتهای ژئوپلیتیک آمیخته شد. اتحاد جماهیر شوروی که بیش از ۲۰ میلیون شهروند خود را در جنگ از دست داده و غرب آن ویران شده بود، ناگزیر به پذیرش نظم برتون وودز و ساختارهای تحت رهبری امریکا شد. اروپای غربی نیز که وامدار طرح مارشال بود، چارهای جز همراهی با هژمون جدید نداشت. اما آنچه به عنوان نظم امریکایی شناخته میشود، همواره بر پایه قدرت وادارنده استوار بود، نه لزوما بر پایه اقتدار اخلاقی یا مدیریت راهبردی بینقص.
این در حالی است که ایالات متحده در طول هفت دهه گذشته، هرگز در رویارویی مستقیم با یک کشور قوی و متحد که دارای حاکمیت ملی منسجم و منابع قدرت داخلی باشد، به پیروزی راهبردی دست نیافته است. درک این واقعیت تاریخی، کلید فهم اشتباه محاسباتی فاحش دونالد ترامپ در قبال ایران است.
-
ایران؛ کشوری که در محاسبات ترامپ ضعیف فرض شد
دونالد ترامپ که با شعار امریکا اول و با رویکردی مبتنی بر معاملهگری تجاری وارد کاخ سفید شد، تصویری از ایران ترسیم کرد که حاصل یک خطای شناختی عمیق بود. تیم مشاوران او، به ویژه افرادی مانند جان بولتون و مایک پمپئو، ایران را کشوری میدانستند که پس از چهار دهه تحریم، فشار اقتصادی و جنگ روانی رسانهای، به آستانه فروپاشی رسیده است. این تحلیل، برآمده از سه اشتباه محاسباتی اساسی بود:
1) دستکمگذاری منابع قدرت درونی ایران: محاسبات ترامپ مبتنی بر نظریه فشار حداکثری بود. این نظریه فرض میکرد که تحریمهای نفتی و بانکی، دولت ایران را چنان از منابع مالی محروم خواهد کرد که یا مجبور به تسلیم بیقید و شرط در برابر خواستههای امریکا شود یا از درون فروپاشد. اما این تحلیل، ارکان اساسی قدرت ایران را نادیده گرفت. ایران دومین ذخایر گاز جهان و چهارمین ذخایر نفت را در اختیار دارد. این منابع، نه تنها یک اهرم اقتصادی، بلکه یک خط لوله حیاتی برای تامین مالی مقاومت در برابر فشارها هستند. کنترل نقاط گلوگاهی میتواند قدرت یک کشور را فراتر از توان نظامی متعارف آن افزایش دهد. ایران با کنترل بخش قابل توجهی از ساحل شمالی خلیج فارس و تسلط بر تنگه هرمز، امنیت انرژی جهان را در گرو ثبات خود دارد. این موقعیت، یک حق وتوی جغرافیایی است که هر گونه محاسبه نظامی را پیچیده میسازد.
2) نادیده گرفتن کارکردهای ایدئولوژی و بسیج مردمی: نظریهپردازانی مانند ساموئل هانتینگتون در تحلیل خود اشاره کردند که هویتهای دینی و فرهنگی، در عصر پساجنگ سرد، جایگزین هویتهای ایدئولوژیک طبقاتی شدهاند. جمهوری اسلامی ایران نیز بر پایه ایدئولوژی تشیع سیاسی بنا شده است. ایدئولوژی انقلابی در ایران، امنیت را از درون تعریف میکند. دفاع مردمی در اندیشههای راهبردی ایران، هزینه اشغال یا تهاجم را به حدی میرساند که برای هر مهاجمی غیرقابل تحمل است. ترامپ به شدت به جنگ روانی و تغییر رفتار مردم ایران از طریق رسانههای اجتماعی و شبکههای فارسیزبان معاند خوشبین بود. اما ایدئولوژی عمیق شیعی، با تکیه بر مظلومیت و مقاومت در برابر زورگویان، بستر اجتماعی را نسبت به این نوع جنگها واکسینه کرده است. فشار خارجی، معمولا به جای ایجاد شکاف، به انسجام ملی دامن میزند.
3) خطای مقایسهای: بزرگترین اشتباه محاسباتی ترامپ، مقایسه ایران با کشورهایی مانند افغانستان یا عراق بود. افغانستان کشوری بود که پس از دههها جنگ داخلی، فاقد دولت مرکزی کارآمد و ساختار صنعتی بود. عراق نیز پس از یک دهه تحریمهای فلجکننده و اشغال، ارتش منسجم خود را از دست داده بود. اما ایران دارای یک دولت متمرکز و ساختار اداری هزاران ساله است. دارای صنایع دفاعی پیشرفته بومی موشکی، پهپادی است که آن را به یکی از قدرتهای بزرگ موشکی جهان تبدیل کرده است. دارای عمق راهبردی در منطقه از طریق محور مقاومت است که میدان نبرد را از مرزهای خود به کل منطقه خاورمیانه گسترش میدهد.

-
نظریه بازیها و هزینههای فرصت
از منظر نظریه بازیها، اقدامات ترامپ در قبال ایران دارای پارادوکسی ذاتی بود. او به دنبال تغییر رفتار ایران از طریق افزایش هزینهها بود، اما غافل از اینکه در فرهنگ راهبردی ایران، عقبنشینی در برابر زور، هزینهای بسیار بالاتر از تحمل تحریم دارد. اشتباه ترامپ، امریکا را در موقعیتی قرار داد که برای اولین بار در تاریخ خود، مجبور شد با تهدید یک کشور متوسط منطقهای به صورت برابر تعامل کند.
ایالات متحده که هژمونی خود را مدیون تصادف تاریخی دوری از ویرانی جنگ جهانی دوم بود، هرگز نتوانست این برتری مقطعی را به یک مدیریت راهبردی پایدار تبدیل کند. تاریخ مداخلات نظامی این کشور نشان میدهد که ارتش امریکا در برابر کشورهای ضعیف و ازهمپاشیده نیز به پیروزی کامل دست نیافته و در برابر کشورهای دارای اراده جمعی و ایدئولوژی بسیجگر، همواره با شکست راهبردی مواجه شده است.
اشتباه محاسباتی دونالد ترامپ در قبال ایران، نمونهای کلاسیک از غرور هژمونیک است. او با اتکا به مشاورانی که درک درستی از جامعهشناسی سیاسی ایران نداشتند، ایران را که دارای عمق ژئوپلیتیک، منابع عظیم انرژی و یک ایدئولوژی مقاومتمحور است، در ردیف کشورهای فروپاشیدهای مانند افغانستان یا عراق پیش از ۲۰۰۳ قرار داد. این خطای فاحش، که ریشه در ناتوانی ساختاری امریکا در درک ماهیت قدرت در خاورمیانه داشت، نه تنها به شکست راهبردی خواهد انجامید، بلکه اعتبار بازدارندگی امریکا را برای همیشه خدشهدار خواهد کرد.
در آینده مسئله ایران به عنوان یک نقطه عطف در تاریخ امپریالیسم امریکا ثبت خواهد شد؛ جایی که یک ابرقدرت مجهز به پیشرفتهترین فناوریهای جنگی، در برابر کشوری که بر بصیرت مردمی و منابع داخلی تکیه داشت، زانو خواهد زد. این واقعه، تا قرنها در آکادمیهای نظامی جهان به عنوان درسی بزرگ تدریس خواهد شد: قدرت واقعی، نه در انبارهای تسلیحات، که در عمق اراده یک ملت برای زیستن بر اساس ارزشهای خود نهفته است. اشتباه ترامپ، هشداری بود به تمام قدرتهای متکبری که گمان میکنند میتوانند با چکش تحریم و تهدید، اراده ملتی را که تاریخ تمدنی و ایدئولوژیک خود را پشت سر دارد، خرد کنند.
سید حکیم بینش