Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

در تاریخ، قدرت‌های بزرگ صرفاً به این دلیل بزرگ نشدند که ارتش قوی داشتند. آن‌ها بزرگ شدند چون می‌توانستند نظم بسازند. می‌توانستند قواعد، مسیرها، معناها و شبکه‌های همکارانه بسازند. رهبری یعنی توانایی این‌که دیگران حتی با اکراه بپذیرند که شما یک چارچوب عمومی می‌سازید که برای همه یا دست‌کم برای بسیاری قابل زیست است. در رهبری، زور هست، اما استفاده زور آخرین اقدام است، نه اولین اقدام. قدرت‌های بزرگ وقتی رهبر بودند، جهان را شکل می‌دادند؛ وقتی توان رهبری را از دست دادند، ممکن است ثروتمند یا باعزت بمانند، اما دیگر قواعد بازی را تعیین نمی‌کنند.

مصر در دوره‌هایی نه فقط یک دولت ثروتمند نیل‌محور بود؛ بلکه یک مرکز نظم منطقه‌ای بود: از دیپلوماسی و پیمان‌نامه‌ها تا معماری و دین و مشروعیت سیاسی. اما وقتی دستگاه اداری و نظامی‌اش فرسوده شد و همزمان با فشار بیرونی و درونی روبه‌رو گردید، دیگر مرکز تعیین‌کنندۀ قواعد نبود.

یونان کلاسیک با شهر-دولت‌ها پولیس‌ها و انقلاب فکری‌اش یک نوع رهبری نرم خلق کرد. بعدتر با اسکندر این فرهنگ به جغرافیای عظیم‌تری پخش شد. اما مشکل آن‌جا بود که قدرت سیاسی پایدار و نظم اداری یکپارچه‌اش به اندازه نفوذ فرهنگی دوام نداشت. با گذشت زمان هرچند هنوز منبع الهام فرهنگی بود اما دیگر مرجعیتی برای فرماندهی سیاسی و نظامی نداشت.

سپس روم توانست با نهادسازی، قدرت رهبری جهانی را به دست بگیرد. قانون، شهرسازی، راه‌ها، مالیات، ارتش حرفه‌ای. اما همین نظم وقتی بیش از حد کش آمد، مرزهای دراز، هزینه‌های سنگین، بحران جانشینی، فساد، شکاف طبقاتی، از درون تهی شد.

پس از قرن‌ها  قدرت بین‌المللی دیگری ظهور کرد: بریتانیا. در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم رهبر جهانی پادشاهی بریتانیای کبیر بود چون اقتصاد صنعتی، نیروی دریایی، شبکه‌های مالی و امپراتوری داشت، اما مهم‌تر می‌توانست قواعد تجارت و دریانوردی را به هنجار تبدیل کند. با دو جنگ جهانی، هزینه‌ها بالا رفت، رقبا بزرگ شدند، مستعمره‌داری مشروعیت باخت و بریتانیا از جایگاه رهبری، به یک قدرت مهم اما غیرهژمون تبدیل شد.

این منطق تاریخی یک پیام ساده دارد: هر قدرت هژمونی فقط تا زمانی هژمون می‌ماند که بتواند نظم حاکم بر دنیا را اداره کند.

  • این داستان: امریکا

بعد از ۱۹۴۵، امریکا فقط پیروز جنگ نبود؛ معمار صحنه بعد از جنگ شد: سازمان ملل، برتن‌وودز، بانک جهانی، صندوق بین‌المللی پول، ناتو و یک شبکه وسیع متحدین. در دهه ۱۹۹۰ و اوایل قرن ۲۱، هنوز می‌توانست رفتار جمعی دولت‌ها را هدایت کند. گاهی با دیپلوماسی، گاهی با نهادها، گاهی هم با زور؛ اما معمولاً با چیزی شبیه داستان مشترک: امنیت جمعی، تجارت آزاد، نظم لیبرال، مبارزه با اشغالگری، یا حفاظت از غیرنظامیان.

حتی وقتی امریکا اشتباه می‌کرد، هنوز بسیاری از کشورها مجبور بودند با نظم امریکایی کار کنند، چون بدیل نداشتند یا هزینه بدیل بالا بود.

صبحی که خبر رسید نیروهای امریکا در یک عملیات غافلگیرکننده در کاراکاس، نیکولاس مادورو را از قدرت کنار زدند و او را به ایالات متحده انتقال دادند، جهان فقط شاهد یک تغییر سیاسی در امریکای لاتین نبود؛ بلکه شاهد یک تغییر معنا بود. سازمان ملل، از همان روزهای نخست، صریح گفت که این مداخله نقض یک اصل بنیادی حقوق بین‌الملل است و دنیا را نا‌امن‌تر می‌سازد.

در روایت رسمی واشنگتن، این یک اقدام قانونی برعلیه کارتل‌های مواد مخدر و گروه‌های تروریستی معرفی شد؛ اما در چشم بسیاری، این اقدام به معنای بازگشت خام و بی‌پرده به سیاست «زور، خودش قانون است» بود، چیزی که بعد از جنگ‌های جهانی قرار بود دفن شود. دفتر کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل گفت این اقدام اصل عدم توسل به زور علیه تمامیت ارضی و استقلال سیاسی دولت‌ها را زیر پا کرده و سیگنال می‌دهد که قدرتمندان هر کاری دل‌شان خواست می‌کنند.

از سوی دیگر، گزارش اسوشیتدپرس نشان می‌دهد که کشورهایی مانند چین، مکزیک و فرانسه و این اقدام را خطرناک برای چارچوب حقوقی بین‌المللی دانسته‌اند، نمایندۀ روسیه در شورای امنیت هم آن را بازگشت به عصر بی‌قانونی خوانده است.

و همین‌جا است که ونزوئلا از یک پرونده محلی بیرون می‌زند و تبدیل می‌شود به آیینه‌ای برای دیدن یک مسئله بزرگ‌تر: افول جایگاه امریکا—نه به معنای ناتوانی نظامی، بلکه به معنای فرسایش توانایی رهبری کردن.

امریکا هنوز ظرفیت نظامی و استخباراتی عظیم دارد؛ اما آنچه لاغر شده، توان رهبری از مسیر مشروعیت‌سازی است. در منطق رهبری، امریکا باید بتواند بگوید: این کار را می‌کنیم چون نهادها، قواعد و اجماع این را مشروع ساخته است. اما در منطق تحمیل، امریکا می‌گوید: این کار را می‌کنیم چون می‌توانیم.

  • جهانِ بدون رهبر پذیرفته‌شده

این‌جا بخش تلخ قصه است: وقتی یک هژمون از رهبری به تحمیل می‌رود، فقط خودش آسیب نمی‌بیند؛ کل سیستم پرهزینه‌تر و خطرناک‌تر می‌شود.

اروپا و متحدین سنتی امریکا ممکن است از کناررفتن یک دولت اقتدارگرا بدشان نیاید، اما ازالگو شدن روش» می‌ترسند، چون بنیان امنیت‌شان، حقوق بین‌الملل و نهادها، در نهایت همان چیزی است که از خودشان هم محافظت می‌کند. این نگرانی در موج واکنش‌ها کاملاً دیده می‌شود.

کشورهای کوچک‌تر، یک درس ساده می‌گیرند: تضمین خارجی مطلق وجود ندارد. امروز ممکن است یک قدرت بزرگ به نام امنیت مداخله کند، فردا به نام انرژی معامله کند، پس‌فردا به نام مهاجرت امتیاز بگیرد. در جهان جدید، کشور کوچک باید روی ظرفیت داخلی، دیپلوماسی چندجانبه و تنوع شریک‌ها سرمایه‌گذاری کند، وگرنه تبدیل به میدان بازی می‌شود. سوالی که اکنون پر رنگ شده، این است که پس از ونزوئلا نوبت کدام کشور است؟ زیرا در جهانی که چنین بی‌قاعده شده، هیچکس در امان نیست و امنیت جهانی رو به افول است.

برای خود امریکای لاتین، عملیات در کاراکاس، خاطره تاریخی حیاط خلوت را زنده می‌کند. حتی دولت‌هایی که از مادورو بیزار بودند، ممکن است از بازگشت این منطق دل‌چرکین شوند. به همین دلیل است که شادی‌های کوتاه‌مدت، می‌تواند هزینه‌های بلندمدت بسازد.

این اتفاق شاید تنها برای روسیه و چین خوشایند باشد، چون می‌توانند در فرصتی که مهیا شده، هر چه انتقاد از لیبرالیسم دارند بر سر امریکا بکوبند. همچنین با توجه به این اقدام، روسیه می‌تواند اقدامات خود در اوکراین را توجیه کند. چین هم اکنون دلایل موجه‌تری برای دخالت در تایوان دارد. وجود این دو کشور باعث شده نظام چند قطبی شکل بگیرد که جهان را به یک کیک خوشمزه و آماده تبدیل کرده که هر کدام از این کشورها برای سهم بیشتر بجنگند.

بنابراین امریکا دیگر راس یا محور نیست. البته امریکا در حال ضعیف‌شدن به معنای ناتوانی هم نیست؛ بلکه در حال تبدیل‌شدن به یک قدرت عادی‌تر است، قدرتی که مانند دیگر کشورها، باید بجنگد تا زنده بماند و بجنگد تا سهم بیشتری بگیرد.

ونزوئلا در جنوری ۲۰۲۶ این را مثل یک فلاش دوربین نشان داد: امریکا هنوز می‌تواند یک عملیات بزرگ انجام دهد؛ اما همان‌زمان سازمان ملل آن را خلاف اصل بنیادین حقوق بین‌الملل می‌خواند و بسیاری کشورها با اضطراب از پیامدهایش حرف می‌زنند. این یعنی شکاف میان توان انجام و توان رهبری، بزرگ شده است.

در تاریخ، امپراتوری‌ها زمانی سقوط کردند که دیگر نتوانستند نظم قابل قبول بسازند، نه زمانی که آخرین سربازشان بر زمین افتاد. مصر، یونان، روم، بریتانیا، هرکدام در دوره‌ای موتور تولید نظم بودند و بعدتر، وقتی مشروعیت و ظرفیت نظم‌سازی‌شان کم شد، به بازیگران مهم ولی غیرتعیین‌کننده بدل شدند.

اکنون این سرنوشت در انتظار امریکاست زیرا نظمی را که خودش پس از جنگ جهانی دوم پدید آورده بود، زیر پا کرده است. قوانین بین المللی و منشورهای حقوقی بی‌معنا شده‌اند. شعارهای توخالی که گوشی حاضر به شنیدنش نیست. نظم هفتاد ساله در حال فروپاشی بزرگی است و طبیعتا با فروپاشی این نظم، کسانی که آن را ایجاد کرده بودند، در فهرست اول کشورهای رو به افول خواهند بود.

کاراکاس
برای خود امریکای لاتین، عملیات در کاراکاس، خاطره تاریخی حیاط خلوت را زنده می‌کند.

سید حکیم بینش

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=10683

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *