Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

گرینلند، بزرگ‌ترین جزیره جهان، با مساحت بیش از ۲ میلیون کیلومتر مربع و جمعیتی حدود ۵۶ هزار نفر، از نظر جمعیت به مثابه یک شهر کوچک است، اما از نظر نقش در استراتژی‌های بین‌المللی و نگرانی‌های امنیت جهانی به یکی از مهم‌ترین قطب‌های رقابت ژئوپلیتیکی قرن بیست و یکم تبدیل شده است. این جزیره‌ی تقریبا بی‌سکنه که تحت حاکمیت پادشاهی دانمارک و با درجه‌ای از خودمختاری اداره می‌شود، در روزهای اخیر در مرکز توجهات جدید قرار گرفت و مهم‌ترین دلیل آن تلاش‌های پررنگ دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده برای به دست آوردن کنترل آن بوده است.

در سال ۲۰۲۶، این موضوع نه یک بحث کم‌اهمیت یا حاشیه‌ای رسانه‌ای، بلکه بحران ژئوپلیتیکی واقعی با پیامدهای فراآتلانتیک گسترده به حساب می‌آید. هنگامی که گزارش‌ها حاکی از آن بودند که رئیس‌جمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، به‌جد در فکر خرید گرینلند است، واکنش جهانی فراتر از تعجب و طنز رفت و به یک بحث عمیق‌تر درباره معنای قدرت، حاکمیت و منابع استراتژیک در عصر تغییرات اقلیمی تبدیل شد.

این حادثه، هرچند در قالبی غیرمتعارف و حتی هزل‌آلود خبرساز شد، اما به ‌سرعت نشان داد که یک قلمرو کم‌جمعیت و دورافتاده می‌تواند نمایشگرِ مسائل بنیادین سیاست جهانی قرن بیست‌ویکم شود. نکته‌ای که مجله معتبر اکونومیست به ‌طور خاص به آن پرداخته و گرینلند را به‌عنوان نمادی از پیچیدگی‌های نوین نظم بین‌المللی تصویر کرده است.

  • اظهارات و منطق ترامپ درباره گرینلند

دونالد ترامپ در چند نوبت، از جمله در اجلاس داووس ۲۰۲۶، بارها تاکید کرده است که گرینلند برای امنیت ملی امریکا حیاتی است و باید تحت کنترل واشنگتن باشد. او استدلال می‌کند که موقعیت استراتژیک جزیره، منابع طبیعی آن و خطر حضور سایر قدرت‌ها مانند چین و روسیه در منطقه، امریکا را مجبور می‌کند که به دنبال مالکیت مستقیم یا کنترل کامل بر این سرزمین باشد.

ترامپ همچنین ادعا کرده است که امریکا در گذشته برای دفاع از گرینلند تلاش کرده و اکنون باید نقش حاکمیتی کامل‌تری در این جزیره داشته باشد. او حتی گفته است که گزینه‌هایی از جمله استفاده از ابزار نظامی نیز در دستور کار قرار دارد، اگرچه این اظهارات با مخالفت گسترده جامعه بین‌المللی روبرو شده است. این نوع استدلال‌ها، حتی اگر با واژگان امنیتی عنوان شوند، از نظر بسیاری از تحلیل‌گران بین‌المللی بیشتر تداعی‌کننده سیاست‌های امپریالیستی و توسعه‌طلبانه است تا یک ضرورت واقعی امنیتی.

از یک منظر تمایل ترامپ برای تصاحب گرینلند ممکن است فقط گونه‌ای سیاست خودمحورانه باشد که بیشتر به امیال شخصی رهبران قدرت‌ها مربوط است تا محاسبات واقعی ژئوپلیتیک، زیرا بسیاری از دسترسی‌ها و پایگاه‌های نظامی امریکا در گرینلند و منطقه قطب شمال قبلا وجود داشته و امریکا نیازی به تصاحب کامل این سرزمین ندارد، بلکه می‌تواند از طریق چارچوب‌های موجود همکاری‌های امنیتی و دفاعی را حفظ کند.

اما از منظر دیگری ممکن است تلاش امریکا برای تمرکز بر گرینلند در واقع بخشی از رقابت گسترده‌تر با چین درباره منابع نادر خاکی و فناوری‌های پیشرفته است، موضوعی که با نگرانی‌های اقتصادی و امنیتی در واشنگتن همراه شده است.

سوال بنیادین این است که چرا یک جزیره یخی و کم‌جمعیت باید این‌چنین اهمیت یابد؟ پاسخ چندبعدی است و ترکیبی از عوامل اقتصادی، استراتژیک و اقلیمی را دربر می‌گیرد.

منابع معدنی و ارزش آینده‌نگر: تحلیل‌ها نشان می‌دهد که گرینلند ممکن است دارای ذخایرِ مهمی از موادِ معدنی نادر، فلزات پایه و حتی هیدروکربن‌ها باشد. بسته به سرعت ذوب یخ‌ها و پیشرفت فناوری اکتشاف، برداشت این منابع در دهه‌های آینده می‌تواند اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار دهد. لذا نهادهای دولتی و بازیگران غیردولتی به ‌دنبال تضمینِ دسترسی به این منابع‌اند.

مسیرهای نوین دریایی: کاهش یخ‌های قطبی فرصت‌هایی را برای کوتاه‌کردنِ مسیرهایِ دریایی میان آسیا و اروپا فراهم می‌آورد. موقعیت گرینلند در تقاطع این عرصه‌ها به‌معنای داشتن نفوذ راهبردی بر گذرگاه‌هایی است که با توسعه کریدورهای قطبی، اهمیت آن بیشتر خواهد شد.

مطلوبیت نظامی و راهبردی: از منظر دفاعی، تاسیسات هوایی و دریایی در مجاور اقیانوسِ شمالی می‌تواند برد پشتیبانی، نظارت و حضور دریایی را برای قدرت فرابر گسترش دهد؛ به‌عبارت دیگر، گرینلند شبیه به یک هواپیمابرِ جغرافیایی است که در بلندمدت بر موازنه نیرو تاثیر می‌گذارد. این نکته یکی از وجوه اصلی استدلال حامیان هرگونه اقدام سلطه‌جویانه است.

بنابراین چرایی اهمیت گرینلند را نباید به انگیزه یک فرد تقلیل داد؛ ترکیب منابع بالقوه، مسیرهای استراتژیک نوین، جایگاه نظامی و تاثیر تغییر اقلیم، گرینلند را به صحنه‌ای جذاب برای رقابت قدرت‌ها بدل کرده است.

  • گرینلند به‌عنوان نماد پیچیدگی سیاست جهانی

پیشنهاد خرید گرینلند از سوی ترامپ را اگر در سطح لفظی بنگریم، می‌توان عامدانه یا نابجا خواند؛ اما اگر در لایه‌های زیرین تحلیل کنیم، این پیشنهاد بازتاب مجموعه‌ای از عادات فکری و ابزارهای راهبردی است: نگاهی ابزاری به سرزمین‌ها، تاکید بر مالکیت مستقیم بجای روابط موافقه‌ای چندجانبه و استفاده از اهرم‌های غیرمتعارف فشار برای بازتعریف منافع ملی.

چنین رویکردی، حتی اگر به‌ صورت خرید خاک مجال تحقق نیابد، نشان‌دهندهٔ تغییراتی در گفتمان خارجی ایالات متحده است: گرایشی به سمت بازتعریف منافع از طریق تصاحب دسترسی مستقیم به منابع و موقعیت‌های استراتژیک. این بی‌مبالاتی ظاهری می‌تواند به ‌سرعت به بحران دیپلماتیک بدل شود و اتحادهای سنتی را تحت فشار قرار دهد.

در بستر حقوقی و عرف بین‌المللی، خرید سرزمینی که دارای نهادهای خودگردان و جمعیت بومی است، فراتر از یک معاملهٔ صرفا مالی است؛ این عمل با مسائل حق تعیین سرنوشت، خرد سیاسی محلی و اصول حاکمیت ملی تلاقی می‌کند. طیف واکنش‌ها، از انکار ساده تا محکومیت صریح، نشان داد که حتی متحدان سنتی امریکا حاضر نیستند این نوعی از تسلط مستقیم را بپذیرند؛ همان‌گونه که دولت دانمارک و رهبران گرینلند به ‌صراحت اعلام کردند گرینلند فروشی نیست.

این واکنش‌ها دلالت بر آن دارند که عصر امروز، قوانین نانوشته رفتار میان دولت‌ها، تنها مبتنی بر منافع قدرت بزرگ نیست؛ قواعد مشروعیت سیاسی، احترام به ارادهٔ محلی و حساسیت جمعی نسبت به میراث استعماری نیز نقش تعیین‌کننده‌ای یافته‌اند.

پیشنهاد خرید گرینلند اگرچه ظاهرا عملی ناپسند و حتی مضحک به ‌نظر می‌رسد، اما از حیث روش تفکر راهبردی نزد برخی از بازیگران بین‌المللی، اهمیت تحلیلی عمیقی دارد: این پیشنهاد پرده‌ای از تغییر پارادایم سیاست بین‌الملل برداشت که در آن منابع استراتژیک، مسیرهای نوین تجارت و پیامدهای اقلیمی می‌توانند وزن سیاسی یک سرزمین را به ‌شدت افزایش دهند.

تلاش دونالد ترامپ برای تصاحب گرینلند، علی‌رغم اظهارات رسمی و استدلال‌های امنیتی، در واقع نمونه‌ای از بازگشت به سیاست‌های قدرت‌محور و امپریالیستی در عصر مدرن محسوب می‌شود. این رویکرد که با انتقادهای شدیدی از سوی جوامع کوچک مانند مردم گرینلند و بسیاری از کشورهای اروپایی مواجه شده، نشان‌دهنده نادیده گرفتن مفاهیم حیاتی مانند حق تعیین سرنوشت و توزیع عادلانه منابع جهانی نیز هست.

گرینلند نباید به عنوان چیزی برای تصاحب دیده شود، بلکه باید به عنوان یک شریک فعال در سیاست جهانی قرن بیست و یکم در نظر گرفت. در غیر این صورت، تلاش برای کنترل آن می‌تواند نه تنها به بحران‌های ژئوپلیتیکی جدید منجر شود، بلکه پایه‌های حقوق بین‌الملل و همزیستی مسالمت‌آمیز ملت‌ها را نیز تضعیف کند.

گرینلند
گرینلند؛ نماد پیچیدگی سیاست جهانی!

سید حکیم بینش

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=10804

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *