ترامپ و توهم قدرت
در هفتههای اخیر، رفتار دونالد ترامپ در قبال ایران بیش از آنکه نشانه یک سیاست خارجی محاسبهشده باشد، به نمایش ممتد اضطراب سیاسی شباهت دارد. رئیسجمهور امریکا با سیلی از مصاحبهها، تهدیدهای متناقض و ارجاع مکرر به گزینه نظامی، فضایی ساخته که در آن «ایران» نه یک پرونده سیاستی، بلکه یک وسواس رسانهای بهنظر میرسد. این حجم از گفتار، در سیاست بینالملل معمولاً نشانه قدرت نیست؛ اغلب علامت نبود تصمیم است.
ترامپ از ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن میگوید؛ از حملات «قریبالوقوع» سخن میگوید و همزمان تأکید میکند که جنگ نمیخواهد. این دوگانهگویی، یادآور الگوی رفتاری او در بحرانهای پیشین است؛ جایی که تهدید لفظی حداکثری، جایگزین برنامهریزی واقعی شده بود. تجربه کوریای شمالی، ونزوئلا و حتی افغانستان، همگی نشان دادند که این الگو بیش از آنکه نتیجهمحور باشد، مصرف داخلی دارد.
واقعیت این است که ترامپ بهتر از آنچه در سخنرانیها نشان میدهد، میداند ایران هدفی کمهزینه نیست. برخلاف روایتهای سادهساز، هرگونه درگیری با ایران بهسرعت از سطح یک اقدام محدود فراتر میرود و به بحران منطقهای بدل میشود. این همان نقطهای است که فاصله میان «قدرتنمایی رسانهای» و «تصمیم نظامی واقعی» عیان میشود.
در سیاست خارجی، گاهی آنچه گفته نمیشود، مهمتر از آن چیزی است که فریاد زده میشود. سکوت پنتاگون درباره سناریوی جنگ مستقیم و احتیاط آشکار متحدان اروپایی امریکا، نشانههاییاند که نشان میدهند تهدیدهای ترامپ بیش از آنکه مقدمه اقدام باشند، ابزار فشار روانیاند.
افغانستان؛ شکستی که هنوز سایهاش بر واشنگتن سنگینی میکند
خروج امریکا از افغانستان، صرفاً پایان یک مأموریت بیستساله نبود؛ این رویداد به یک شکست نمادین تبدیل شد که اعتبار راهبردی واشنگتن را بهشدت فرسایش داد. تصاویر سقوط کابل و فرار شتابزده نیروهای امریکایی، چنان ضربهای به روایت «قدرت بلامنازع» امریکا وارد کرد که هنوز ترمیم نشده است .
این شکست، پیام روشنی برای بازیگران منطقهای داشت: امریکا، حتی با برتری مطلق نظامی، نمیتواند اراده سیاسی و اجتماعی یک کشور را بهزور مهندسی کند. افغانستان نشان داد که جنگهای مدرن، بیش از آنکه در میدان نبرد تعیین تکلیف شوند، در عرصه مشروعیت و تابآوری شکست میخورند.
برای ایران، افغانستان یک آزمایشگاه زنده بود. تهران دید که چگونه امریکا در برابر بازیگری با امکانات محدود اما اراده بالا، به بنبست رسید. این تجربه، محاسبات بازدارندگی ایران را تقویت کرد و همزمان، دست واشنگتن را در تهدید نظامی کوتاهتر ساخت.
ترامپ بارها در سخنرانیهای خود به افغانستان اشاره کرده است؛ نه از سر تحلیل، بلکه بهعنوان زخمی که هنوز باز است. این شکست، بخشی از کابوس سیاسی اوست، زیرا دقیقاً نقطه مقابل تصویری است که ترامپ از «امریکای قدرتمند» میخواهد بسازد.
در چنین زمینهای، تهدید ایران بیش از آنکه یک انتخاب استراتژیک باشد، تلاشی برای پاککردن خاطره یک ناکامی تاریخی است؛ تلاشی که خطر تکرار همان شکست را در مقیاسی بزرگتر بههمراه دارد.
ایران و معادله بازدارندگی: جنگی که محدود نمیماند
هرگونه اقدام نظامی علیه ایران، بهطور ذاتی محکوم به گسترش است. این نه یک پیشبینی احساسی، بلکه نتیجه بررسی ساختار امنیتی منطقه است. ایران طی دو دهه گذشته، شبکهای از بازدارندگی غیرمتمرکز ایجاد کرده که هدف آن، افزایش هزینه جنگ برای دشمنان است.
در چنین چارچوبی، حمله به ایران بهمعنای آغاز یک زنجیره واکنشهاست؛ از خلیج فارس تا شرق مدیترانه. پایگاههای نظامی امریکا، که قرار بود ابزار فشار باشند، به اهداف بالقوه بدل میشوند و متحدان منطقهای واشنگتن، ناخواسته وارد میدان میشوند.
ترامپ این واقعیت را میداند و دقیقاً به همین دلیل است که تهدید میکند اما اقدام نمیکند. ارسال ناو و مانور نظامی، بیشتر تلاشی برای ایجاد فشار روانی و کشاندن ایران به مذاکرهای تحمیلی است؛ الگویی که پیشتر نیز شکست خورده است.
از سوی دیگر، اسرائیل در این معادله آسیبپذیرتر از آن است که در روایتهای رسمی واشنگتن تصویر میشود. هرگونه درگیری گسترده، امنیت اسرائیل را بهطور مستقیم تهدید میکند؛ مسئلهای که حتی تحلیلگران امنیتی غربی نیز به آن اذعان دارند.
ایران جنگطلب نیست، اما در صورت تحمیل جنگ، بهدنبال پایانبندی خود خواهد بود. این تفاوتی است که در محاسبات ترامپ نادیده گرفته میشود.
ترامپ و فروپاشی قواعد: یاغیگری در لباس قدرت
رفتار دونالد ترامپ در سیاست خارجی، بهویژه در قبال ایران، نمونهای آشکار از بیاعتنایی به قواعد حقوق بینالملل است. خروج یکجانبه از توافق هستهای، تهدید به استفاده از زور و اعمال تحریمهای فراسرزمینی، همگی اقداماتیاند که مشروعیت نظم بینالملل را تضعیف کردهاند.
این رویکرد، امریکا را از جایگاه مدعی نظم جهانی، به بازیگری یاغی تبدیل کرده است؛ بازیگری که قواعد را تا زمانی میپذیرد که به نفعش باشد. چنین رفتاری، نهتنها اعتبار واشنگتن را کاهش داده، بلکه دیگر قدرتها را نیز به بیاعتنایی به قانون تشویق کرده است.
اما تاریخ نشان داده که یاغیگری در سیاست بینالملل، پایدار نیست. قدرتهایی که قواعد را میشکنند، معمولاً نخستین قربانیان بینظمی میشوند. ایران میتواند همان نقطهای باشد که این چرخه معیوب را متوقف میکند.
در صورت رویارویی مستقیم، ترامپ نهتنها با یک شکست نظامی یا سیاسی روبهرو خواهد شد، بلکه میراثی از بیثباتی بر جای خواهد گذاشت که متحدانش، بهویژه اسرائیل، بیشترین هزینه آن را خواهند پرداخت.
این پایانبندی، نه یک تهدید ایدئولوژیک، بلکه یک نتیجه منطقی از روندی است که خود واشنگتن آغاز کرده است.

جمعبندی: وقتی تهدید، جای سیاست را میگیرد
آنچه امروز از کاخ سفید در قبال ایران مشاهده میشود، بیش از آنکه بیانگر اقتدار و اعتمادبهنفس راهبردی باشد، بازتاب نوعی سردرگمی در تعریف اولویتها و ابزارهاست. تهدیدهای پرصدا، اعزام ناوهای نظامی برای مصرف رسانهای و ادبیات تهاجمیِ فاقد پشتوانه اجرایی، نشانههای سیاستی هستند که بیشتر بر نمایش قدرت تکیه دارد تا بر محاسبه پیامدها. در چنین چارچوبی، تهدید نه مقدمه اقدام، بلکه جایگزین تصمیمگیری شده است.
تجربه افغانستان باید برای امریکا و بهویژه برای دونالد ترامپ، یک هشدار دائمی و غیرقابل انکار باشد. جنگهای طولانی و پرهزینه، حتی با برتری مطلق نظامی، الزاماً به پیروزی سیاسی منجر نمیشوند. افغانستان نشان داد که فقدان درک واقعیتهای میدانی و اجتماعی، میتواند بزرگترین ماشین نظامی جهان را به عقبنشینی وادار کند. مواجهه با ایران، در مقیاسی بهمراتب پیچیدهتر، خطر تکرار همان الگوی شکست را در خود دارد.
اگر تهدید علیه ایران به اقدام واقعی تبدیل شود، پیامد آن محدود به یک درگیری کوتاهمدت نخواهد بود. چنین مواجههای، منطقه را وارد چرخهای از ناامنی ساختاری میکند که کنترل آن از دست واشنگتن خارج خواهد شد. پایگاههای نظامی امریکا، متحدان منطقهای و مسیرهای حیاتی انرژی، همگی به عناصر آسیبپذیر بدل میشوند و هزینهای تولید میکنند که نه در افکار عمومی امریکا قابل توجیه است و نه در معادلات امنیتی قابل مدیریت.
ایران در چهار دهه گذشته نشان داده است که با فشار و تهدید به عقبنشینی وادار نمیشود. تاریخ معاصر این منطقه، از جنگ تحمیلی تا تحریمهای گسترده، بارها این واقعیت را اثبات کرده که سیاست اجبار، نهتنها نتیجه مطلوب برای واشنگتن نداشته، بلکه به تقویت منطق مقاومت انجامیده است. نادیدهگرفتن این تجربه تاریخی، بهمعنای تکرار آگاهانه یک خطای آزمودهشده است.
در نهایت، بزرگترین خطر برای امریکا نه ایران، بلکه توهم قدرتی است که سیاستمدارانش را از دیدن واقعیتهای جهانِ در حال تغییر بازمیدارد. در نظمی که موازنهها پیچیدهتر، بازیگران متنوعتر و هزینه خطا سنگینتر شدهاند، تهدید نمیتواند جایگزین سیاست شود. تهدید، بدون راهبرد، نهتنها مسئلهای را حل نمیکند، بلکه بنبستها را عمیقتر و گزینهها را محدودتر میسازد.
مجتبی همت











