سیاست امریکا در برابر ایران
در سپهر پرتلاطم سیاست بینالملل، گاه فاصله میان «گفتار» و «رفتار» قدرتهای بزرگ چنان عمیق میشود که خود به یک مسئله راهبردی تبدیل میگردد. دونالد ترامپ رئیسجمهور امریکا که با وعده پایان سریع جنگهای اوکراین و غزه به صحنه بازگشت و خود را مخالف جنگهای بیپایان معرفی کرد، امروز در کانون گفتمانی ایستاده است که بار دیگر از تهدید نظامی، اعزام ناوهای جنگی و بازتعریف دشمنان سخن میگوید. نام دونالد ترامپ در این میان، بیش از هر زمان دیگری با دوگانهای گره خورده است که می توان گفت که صلح در کلام، فشار و تهدید در عمل.
برای مردم افغانستان، این تحولات صرفاً تحلیلی درباره یک کشور دیگر نیست؛ بلکه بازخوانی الگویی است که پیشتر در این سرزمین تجربه شده است. مردمی که با شعار «مبارزه با تروریسم» شاهد لشکرکشی امریکا بودند و پس از دو دهه، فراری آمیخته با بیثباتی و ویرانی را لمس کردند، اکنون با روایت تازهای مواجهاند که ایران را تهدیدی برای نظم جهانی معرفی میکند.
پرسش اساسی این مقاله آن است: آیا تناقض میان ادعای صلحطلبی و رفتارهای تهدیدآمیز امریکا در قبال ایران، نشانه سردرگمی سیاست خارجی واشنگتن است، یا بخشی از یک راهبرد هدفمند برای بازتعریف توازن قدرت در منطقه و مشروعسازی فشار و مداخله نظامی؟ برای پاسخ به این پرسش، باید همزمان به منطق گفتمانی واشنگتن، ابزارهای فشار، تجربه تاریخی منطقه و راهبرد متقابل ایران نگریست.
از وعده پایان جنگها تا گسترش میدان تهدید؛ شکاف میان کلام و عمل
یکی از برجستهترین ویژگیهای سیاست خارجی ترامپ، تکیه بر شعارهای صلحطلبانه در کنار اتخاذ مواضع تهاجمی است. او وعده داده بود که جنگهای اوکراین و غزه را به سرعت پایان خواهد داد؛ اما در عمل، نه تنها این بحرانها به سرانجام نرسید، بلکه جبهه تازهای از تنش در قبال ایران گشوده شد. اعزام ناوهای جنگی به منطقه، تهدید به اقدام نظامی و طرح شروط یکجانبه، نشان میدهد که «صلح» در این چارچوب، بیش از آنکه یک هدف راهبردی باشد، یک ابزار گفتمانی است.
این دوگانگی سیاست امریکا در برابر ایران را نمیتوان صرفاً به هیجانات شخصی یا تاکتیکهای لحظهای نسبت داد. در واقع، نمایش چهرهای مخالف جنگ در سطح افکار عمومی داخلی و جهانی، میتواند پوششی برای افزایش فشار در سطح عملیاتی باشد. وقتی یک دولت خود را حامی مذاکره معرفی میکند اما همزمان گزینه نظامی را دائماً برجسته میسازد، در حال ساختن روایتی است که در آن، مسئولیت هرگونه درگیری احتمالی به دوش طرف مقابل انداخته شود.
در این میان، تلاش برای معرفی ایران به عنوان «تهدید سیستمی» برای نظم بینالملل، حلقه مکمل همین رویکرد است. تمرکز گسترده بر برنامه هستهای ایران، بدون توجه به تأکید رسمی تهران بر صلحآمیز بودن آن، بخشی از پروژه تصویرسازی تهدید است. چنین روایتی، افکار عمومی جهانی را برای پذیرش اقدامات سختافزاری آماده میسازد؛ حتی اگر آن اقدامات در تضاد با شعارهای اولیه صلحطلبانه باشند.
از «مبارزه با تروریسم» تا «تهدید هستهای»؛ بازتولید یک الگو
برای افغانها، شباهت میان روایت امروز امریکا درباره ایران و روایت دو دهه پیش درباره افغانستان، قابل تأمل است. در سال ۲۰۰۱، شعار «مبارزه با تروریسم» به عنوان ضرورتی فوری برای امنیت جهانی مطرح شد. نتیجه، حضور نظامی طولانیمدت امریکا و متحدانش در افغانستان بود؛ حضوری که با وجود هزینههای سنگین انسانی و مالی، در نهایت به خروجی شکننده انجامید.
امروز نیز، مفهوم «تهدید هستهای» در قبال ایران به گونهای مطرح میشود که گویی امنیت جهانی در آستانه فروپاشی قرار دارد. در هر دو مورد، یک تهدید بزرگ تصویرسازی میشود؛ سپس اقدام سخت به عنوان واکنشی ناگزیر معرفی میگردد. این همان الگویی است که میتوان آن را «سیاست تهدیدسازی و مشروعسازی» نامید.
در این چارچوب، راهبرد «فشار حداکثری» علیه ایران معنا مییابد. تحریمهای گسترده اقتصادی، تهدید نظامی و عملیات روانی رسانهای، سه ضلع یک مثلث فشار هستند که هدف آن، وادار کردن تهران به پذیرش شروطی فراتر از تعهدات بینالمللی است. اما این فشار، تنها ابزار تغییر رفتار نیست؛ بلکه ابزاری برای ساختن روایت نیز هست. اگر ایران شروط را نپذیرد، به عنوان عامل تنش معرفی میشود؛ و اگر بپذیرد، به عنوان نمونهای از موفقیت سیاست فشار بازنمایی خواهد شد. تجربه افغانستان نشان میدهد که فاصله میان روایت اولیه و نتیجه نهایی میتواند بسیار عمیق باشد. از این رو، مقایسه سیستماتیک این دو مقطع تاریخی، برای افکار عمومی منطقه اهمیت حیاتی دارد.
مذاکره زیر سایه ناوهای جنگی؛ دیپلماسی اجباری یا مدیریت افکار عمومی؟
یکی از شاخصترین نمودهای تناقض در رفتار واشنگتن، همزمانی دعوت به مذاکره و تهدید به حمله نظامی است. از یکسو سخن از آمادگی برای گفتوگو مطرح میشود و از سوی دیگر، ناوهای جنگی به منطقه اعزام میگردند. این وضعیت را میتوان نمونهای از «دیپلماسی اجباری» دانست؛ الگویی که در آن، مذاکره نه به عنوان جایگزین جنگ، بلکه به عنوان مکمل فشار نظامی تعریف میشود.
در چنین چارچوبی، اگر ایران، شرایط واشنگتن را بپذیرد، ترامپ میتواند خود را پیروز دیپلماسی معرفی کند؛ و اگر تن ندهد، ادعا کند که همه راههای مسالمتآمیز را آزموده است. این بازی دوگانه، بیش از آنکه برای حل اختلافات طراحی شده باشد، برای مدیریت افکار عمومی داخلی و خارجی کارکرد دارد.
در این میان، نقش رسانهها برجسته است. رسانههایی چون بیبیسی فارسی، ایران اینترنشنال و افغانستان اینترنشنال با انتشار اخبار متضاد درباره پیشرفت یا شکست مذاکرات، فضایی از ابهام و فشار روانی ایجاد میکنند. این چرخه خبری، به گونهای طراحی میشود که در نهایت، مسئولیت بنبست احتمالی متوجه تهران گردد.
در برابر این وضعیت، پذیرش اصل مذاکره از سوی ایران، الزاماً نشانه ضعف نیست؛ بلکه میتواند تلاشی برای خنثی کردن روایت جنگطلبی باشد. تهران با تأکید بر دیپلماسی، میکوشد تصویر یک بازیگر مسئول را حفظ کند، در حالی که همزمان خطوط قرمز خود را نیز اعلام میکند. این ترکیب، نشاندهنده راهبردی است که میان نرمش و صلابت تعادل برقرار میسازد.
بازدارندگی و تغییر محاسبات؛ نقش قدرت موشکی در معادله
در کنار عرصه گفتمانی و دیپلماتیک، متغیر سخت قدرت نیز در این معادله نقش تعیینکننده دارد. تجربه جنگ ۱۲ روزه و نمایش عملی توان موشکی ایران، محاسبات نظامی را پیچیدهتر کرده است. موشکهای بالستیک ایران، اکنون نه صرفاً ابزار بازدارندگی نمادین، بلکه عاملی واقعی در برآورد هزینه–فایده هرگونه حمله احتمالی استند.
در منطق راهبردی، زمانی که هزینههای یک اقدام نظامی به شکل قابل توجهی افزایش یابد، احتمال توسل به آن کاهش پیدا میکند. همین واقعیت میتواند یکی از دلایل تعلل امریکا در عبور از سطح تهدید لفظی به اقدام عملی باشد. اعزام ناوها و تشدید ادبیات تهاجمی، میتواند بخشی از فشار سیاسی باشد؛ اما تصمیم برای ورود به یک جنگ گسترده، نیازمند محاسبهای است که در آن، پاسخ متقابل ایران جایگاه مهمی دارد.
تغییر دکترین نظامی ایران از تمرکز صرف بر دفاع به ترکیبی از بازدارندگی فعال و پاسخ متقابل، پیام روشنی به هر متجاوز احتمالی ارسال میکند: هزینه تجاوز، محدود نخواهد بود. این پیام، در کنار دیپلماسی فعال، دو ستون اصلی راهبرد ایران را شکل میدهد. از یکسو، تلاش برای جلوگیری از جنگ از طریق مذاکره؛ و از سوی دیگر، افزایش هزینه جنگ از طریق تقویت توان بازدارندگی.

جمعبندی؛ سیاست امریکا در برابر ایران؛ فراتر از تناقض، یک راهبرد هدفمند
آنچه در نگاه نخست به عنوان تناقض در سیاست امریکا در برابر ایران دیده میشود ـ از شعار پایان جنگها تا تهدید نظامی علیه ایران – در سطحی عمیقتر میتواند بخشی از یک راهبرد هدفمند باشد. راهبردی که در آن، روایتسازی، فشار اقتصادی، تهدید نظامی و مدیریت افکار عمومی به صورت همزمان به کار گرفته میشود تا طرف مقابل در موقعیتی دشوار قرار گیرد.
برای افکار عمومی افغانستان، این تحلیل صرفاً نظری نیست؛ بلکه بازخوانی تجربهای تاریخی است. تجربهای که نشان داد میان ادعاهای اولیه و پیامدهای واقعی سیاستهای قدرتهای بزرگ، فاصلهای جدی وجود دارد. از این منظر، بازنگری در روایتهای امنیتی و پرهیز از پذیرش سادهانگارانه آنها، ضرورتی عقلانی است.
در پاسخ به پرسش آغازین میتوان گفت: رویکرد کنونی امریکا در قبال ایران، بیش از آنکه نشانه سردرگمی باشد، امتداد الگویی است که در آن فشار و مذاکره، تهدید و صلحنمایی، همزمان به کار گرفته میشود. در برابر این الگو، ایران با ترکیب دیپلماسی و بازدارندگی، میکوشد هزینه تجاوز را افزایش داده و مشروعیت روایت جنگطلبانه را کاهش دهد. آینده این تقابل، نه تنها برای تهران و واشنگتن، بلکه برای کل منطقه – از جمله افغانستان ـ پیامدهای تعیینکننده خواهد داشت.
عایشه ببرک خیل











