Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

حمله امریکا به ونزوئلا و بازداشت نیکولاس مادورو، فقط یک رویداد خبری نیست؛ یک زلزله در منطق نظم جهانی است. چون موضوع فقط یک فرد نیست، موضوع این است که آیا یک قدرت جهانی حق دارد با ابزار نظامی وارد خاک یک کشور شود، رهبر یا رییس جمهور آن کشور را بگیرد، و بعد هم بگوید این کار را برای عدالت، امنیت، یا نجات مردم انجام داده است؟

برای ما افغان‌ها، این پرسش مثل یک درد قدیمی است که دوباره بیدار شده. افغانستان در دو دهه گذشته آزمایشگاه همین سخن‌ها بود: برای امنیت جهان، برای مبارزه با تروریزم، برای دموکراسی، برای حقوق زن، برای دولت سازی. بعد چه شد؟ بخش بزرگی از مردم با جنگ، بی ثباتی، فساد، مهاجرت و یک دولت شکننده تنها ماندند. همین تجربه باعث می شود افغان‌ها وقتی چنین خبرهایی را درباره ونزوئلا می شنوند، با یک احتیاط غریزی نگاه ‌کنند.

  • روایت رسمی و مشکل قدیمی زبان قدرت

وقتی دولت های بزرگ دست به اقدام نظامی می‌زنند، معمولا دو زبان همزمان استفاده می‌کنند.

زبان اول، زبان حقوق و عدالت است. می‌گویند هدف ما بازداشت یک متهم، مبارزه با جرم، مقابله با تهدید، یا دفاع از مردم است. زبان دوم، زبان زور و عملیات است. عملیات ویژه، حملات دقیق، هدف گیری محدود، انتقال سریع و بعد ختم قصه.

مشکل دقیقا همین جاست که عدالت معمولا با پولیس و محکمه و توافقات قضایی پیش می رود، نه با حمله نظامی به پایتخت یک کشور. وقتی ابزار اجرا نظامی است، ادعای عدالت به شکل طبیعی زیر سوال می رود. چون عدالت، صرف گرفتن یک نفر نیست؛ عدالت یعنی روند، معیار، پاسخگویی و احترام به قانون.

در تجربه افغانستان هم همین دو زبانی را دیدیم. گاهی عملیات نظامی با عنوان قانون توجیه می‌شد، اما در میدان نتیجه به شکل دیگری نوشته می شد: خانه‌هایی که ویران می‌شد، خانواده‌هایی که داغدار می‌شدند و اعتماد عمومی که هر روز کمتر می شد. زبان قدرت همیشه تلاش می کند خشونت را تمیز نشان دهد، اما خشونت هر قدر هم پاک تعریف شود، باز هم خشونت است.

  • قانون بین الملل؛ قربانی سیاست

در منشور ملل متحد یک اصل بنیادین وجود دارد: دولت ها نباید علیه تمامیت ارضی و استقلال سیاسی دیگر کشورها از زور استفاده کنند. این اصل فقط یک جمله خشک و خالی نیست. این اصل قرار بود پس از جنگ‌های جهانی، دنیا را از منطق هر که زور دارد، حق دارد دور کند.

زمان استفاده از زبان زور هم محدوییت‌هایی دارد از جمله دفاع مشروع در برابر حمله مسلحانه، یا مجوز روشن نهادهای جمعی مثل شورای امنیت. در غیر آن، حمله به خاک یک کشور مستقل و دستگیری رهبر آن کشور، از نگاه نظم حقوقی بین المللی، غیرممکن است.

حتی اگر کسی مادورو را یک رهبر ناکام، فاسد، یا اقتدارگرا بداند، باز هم اصل قضیه عوض نمی شود. چون اگر معیار مشروعیت، بد بودن رییس جمهور باشد، آن وقت هر قدرتی می تواند بگوید رهبران فلان کشور مفسد است و پس من حق دارم حمله کنم. این یعنی بازگشت جهان به جنگل سیاسی.

  • سیاست امریکایی در امریکای لاتین؛ تاریخچه یک سایه بلند

امریکای لاتین برای ایالات متحده فقط یک منطقه جغرافیایی نیست؛ یک منطقه امنیتی تعریف شده است. تاریخ نشان می‌دهد که واشنگتن در این قاره، بارها در سیاست داخلی کشورها دخالت کرده: گاهی آشکار، گاهی پنهان، گاهی با کودتا، گاهی با تحریم، گاهی با حمایت از اپوزیسیون، گاهی با فشار اقتصادی و گاهی با عملیات امنیتی.

این سابقه باعث می شود هر اقدام نظامی یا نیمه نظامی، حتی اگر با نام عدالت یا امنیت معرفی شود، در ذهن بسیاری از مردم منطقه شبیه ادامه همان الگو دیده شود: الگوی تغییر از بیرون.

ما هم در منطقه خود، یک نسخه دیگر از همین الگو را تجربه کرده‌ایم: بازی قدرت‌ها در سرزمین‌های ضعیف‌تر. تفاوت فقط این است که جای میدان عوض می‌شود، اما منطق اغلب همان است: وقتی دولت بزرگ احساس کند منافعش تهدید شده، قواعد را نرم می کند.

  • جنگ روایت‌ها؛ رسانه چگونه مداخله را قابل هضم می‌کند

هیچ عملیات بزرگی فقط با تفنگ پیش نمی‌رود. عملیات بزرگ همیشه یک سایه رسانه‌ای دارد.

در جنگ روایت‌ها، چند تکنیک تکرار می‌شود:

مشکل پیچیده را به یک چهره تقلیل می‌دهند: گویی همه دردهای یک کشور، فقط یک نفر است.
خشونت را با واژه‌های نرم می‌پوشانند: عملیات محدود، هدف‌گیری دقیق، تلفات ناخواسته.
پیامدها را عقب می‌اندازند: امروز پیروزی را تیتر می‌کنند، فردا هزینه انسانی را به حاشیه می‌برند.
مخالفان را ساده‌سازی می‌کنند: هر کسی که مخالفت کند، گویا طرفدار دیکتاتور است.

افغانستان دقیقا همین را دید. سال‌ها روی کاغذ، پروژه‌های زیبا نوشته شد. در تلویزیون، واژه‌های قشنگ پخش شد. اما در قریه‌ها و محله‌ها، مردم با جنگ زندگی کردند. رسانه‌ها می‌توانند حقیقت را روشن کنند، اما می‌توانند حقیقت را هم فیلتر کنند.

پس برای ونزوئلا هم باید پرسید: این روایت‌ها چه چیزی را برجسته می‌کنند و چه چیزی را پنهان می‌کنند؟ بازداشت مادورو را به عنوان نقطه پایان نشان می‌دهند، یا به عنوان آغاز یک بحران بزرگ‌تر؟

  • تجربه افغانستان به عنوان آینه؛ شباهت‌ها و هشدارها

افغانستان و ونزوئلا از نظر تاریخ، فرهنگ، جغرافیا و بازیگران محلی فرق دارند. اما در منطق مداخله شباهت‌هایی می‌بینیم.

شباهت اول: هدف‌های اعلام‌شده و نتیجه‌های واقعی
در افغانستان هدف‌های اعلام‌شده خیلی بزرگ بود: نابودی تروریزم، ساختن دولت، آوردن ثبات، ایجاد اقتصاد و حمایت از حقوق بشر. اما نتیجه چه شد؟ بخشی از این هدف‌ها در مقاطع کوتاه پیش رفت، اما دوام نیاورد. نظام سیاسی به شدت به کمک خارجی وابسته شد، فساد نهادینه شد، مشروعیت دولت آسیب دید و در نهایت فروپاشی رخ داد. در ونزوئلا هم  با ربودن مادورو بحران حل نمی‌شود بلکه بحرانی به مراتب بزرگ‌تر در انتظار ونزوئلا است.

شباهت دوم: مالکیت ملی زیر فشار بیرونی
یکی از بزرگ‌ترین مشکل‌های افغانستان این بود که بسیاری از مردم احساس می‌کردند تصمیم‌های اصلی بیرون از کشور گرفته می‌شود. این احساس، مشروعیت داخلی را کم می‌کند.

در ونزوئلا هم یک عملیات نظامی خارجی، به آسانی می‌تواند واکنش ملی‌گرایانه و مقاومت ایجاد کند. خیلی‌ها ممکن است با دولت خود مشکل داشته باشند، اما وقتی که پای حمله خارجی در میان باشد، اولویت‌ها تغییر می‌کند: دفاع از حاکمیت ملی تبدیل به مسئله اول می‌شود.

شباهت سوم: عادی شدن زور و سخت شدن صلح
افغانستان نشان داد که وقتی زور عادی می‌شود، برگشتن به سیاست و گفت‌وگو سخت‌تر می‌شود. خشونت، زبان خودش را تولید می‌کند. گروه‌ها مسلح می‌شوند، اقتصاد جنگی رشد می‌کند، بی‌اعتمادی عمیق‌تر می‌شود و راه‌حل‌های میانه کم‌رنگ می‌شود.

اگر ونزوئلا وارد این مسیر شود، خطر این است که به جای باز شدن فضای سیاسی، یک دوره جدید از قطبی شدن و خشونت آغاز شود: مخالفان مسلح شوند، طرفداران حکومت واکنش نشان دهند و کشور به میدان رقابت‌های خارجی تبدیل شود.

ونزوئلا
شباهت هایی بین افغانستان و ونزوئلا وجود دارد
  • جهان از تجربه‌های شکست‌خورده درس بگیرد

پیام حمله امریکا به ونزوئلا و بازداشت مادورو این است که زور دوباره می‌خواهد جای قانون را بگیرد و اگر زور جای قانون را بگیرد، کشورهای ضعیف‌تر اولین قربانی خواهند بود. افغانستان این را دیده است: جنگ وقتی آغاز شد، خیلی‌ها فکر می‌کردند چندماهه تمام می‌شود. اما جنگ، مثل گردباد است وقتی آمد، به این آسانی نمی‌رود.

برای ما، مداخله یک مفهوم نظری نیست؛ یک تجربه روزمره بوده و ما یاد گرفته‌ایم که شعارهای زیبا همیشه با نتیجه زیبا ختم نمی‌شود. ما دیده‌ایم که عملیات دقیق می‌تواند خانه‌ای را ویران کند و یک نسل را زخمی بسازد. ما دیده‌ایم که عدالت وقتی انتخابی باشد، بی‌عدالتی را چندبرابر می‌کند.

سرنوشت ملت‌ها نباید با چکمه و بمب تعیین شود. اگر جهان واقعا می‌خواهد دموکراسی، عدالت و حقوق بشر را جدی بگیرد، باید اول از همه به همان قانون‌هایی احترام بگذارد که خودش نوشته است.

افغانستان هزینه داده تا این حقیقت ساده را بفهمد: وقتی زور به نام عدالت می‌آید، عدالت معمولا آخرین چیزی است که باقی می‌ماند.

سعید محمدی

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=10661

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *