سیاست جنگطلبانه آمریکا علیه ایران بار دیگر به یکی از محورهای اصلی تحولات منطقه تبدیل شده است. در حالیکه رئیسجمهور ایالات متحده امریکا، دونالد ترامپ در جریان رقابتهای انتخاباتی خود وعده داده بود که جنگهای بزرگ جهان را پایان خواهد داد، امروز نه تنها جنگ میان اوکراین و روسیه متوقف نشده، بلکه تنشها در غزه ادامه دارد و همزمان سطح تهدید علیه ایران افزایش یافته است. اعزام ناوهای جنگی امریکا به منطقه و عملی کردن «گزینه نظامی» نشان میدهد که سیاست جنگطلبانه آمریکا علیه ایران صرفاً یک تحلیل رسانهای نیست، بلکه به بخشی از ادبیات رسمی واشنگتن تبدیل شده است.
افغانستان که خود بیست سال حضور نیروهای امریکایی را تجربه کرده، بهخوبی میداند فاصله میان وعدههای سیاسی و واقعیت میدان تا چه اندازه میتواند عمیق باشد. به همین دلیل، تحولات اخیر تنها یک خبر خارجی نیست؛ بلکه موضوعی است که میتواند آینده امنیتی و اقتصادی منطقه را تحت تأثیر قرار دهد.
-
تناقض آشکار در سیاست جنگطلبانه آمریکا علیه ایران؛ مذاکره یا تهدید؟
یکی از ویژگیهای برجسته سیاست جنگطلبانه آمریکا علیه ایران، دوگانگی در گفتار و رفتار است. از یک سو مقامهای امریکایی از آمادگی برای مذاکره سخن می گفتند و از سوی دیگر، تهدید نظامی را روی میز نگه داشتند. این الگو تازگی ندارد. در پروندههای قبلی نیز واشنگتن ابتدا فشار سیاسی و نظامی را افزایش داده و سپس پیشنهاد گفتوگو را مطرح کرده است؛ گفتوگویی که معمولاً از موضع قدرت تعریف میشود.
اما این روش خطرناک است. زیرا افزایش تنش، احتمال خطای محاسباتی را بالا میبرد. منطقهای که از عراق تا سوریه و از یمن تا فلسطین با بحرانهای امنیتی دستوپنجه نرم میکند، تاب یک درگیری گسترده دیگر را ندارد.
-
چرا ایران به هدف اصلی فشار تبدیل شده است؟
در چارچوب سیاست جنگطلبانه آمریکا علیه ایران، واشنگتن تلاش میکند تهران را به عنوان «منبع بیثباتی منطقه» معرفی کند. این روایت اگرچه در رسانههای غربی پررنگ است، اما وقتی تاریخ مداخلات امریکا مرور میشود، تصویر متفاوتی به دست میآید.
ایالات متحده در سال ۲۰۰۳ به عراق حمله کرد؛ حملهای که با ادعای وجود سلاحهای کشتار جمعی آغاز شد و بعدها بیاساس بودن آن روشن گردید. حضور طولانیمدت امریکا در افغانستان نیز با شعار مبارزه با تروریزم شروع شد، اما نتیجه نهایی آن فروپاشی نظام سیاسی پیشین و خروج شتابزده نیروهای خارجی بود.
در مقابل، ایران هرچند در معادلات منطقهای نقش فعال داشته، اما سابقه اشغال رسمی و مستقیم کشوری دیگر را در کارنامه خود ندارد. اختلاف بر سر نفوذ منطقهای یک موضوع است، اما حمله نظامی و تغییر نظام سیاسی کشورها موضوعی دیگر. این تفاوت، ادعای امریکا مبنی بر اینکه ایران عامل اصلی ناامنی است را با پرسش جدی روبهرو میکند.
-
مشروعیت سازی برای فشار بیشتر؟
تجربه تاریخی نشان داده است که پیش از هر اقدام نظامی، زمینه سازی سیاسی و رسانهای صورت میگیرد. در ماجرای عراق، افکار عمومی جهانی با ادعای تهدید فوری قانع شد. اما سالها بعد روشن شد که اطلاعات ارائه شده دقیق نبوده است.
اکنون نیز در چارچوب سیاست جنگطلبانه آمریکا علیه ایران، تلاش میشود چنین فضایی ایجاد گردد؛ فضایی که در آن اقدام نظامی به عنوان «ضرورت امنیتی» جلوه داده شود. اما جهان امروز با سال ۲۰۰۳ تفاوت دارد. نظام بینالملل چندقطبیتر شده و اجماع جهانی برای اقدام نظامی دشوارتر از گذشته است.
از سوی دیگر، طرح دوباره مسئله تصاحب یا خرید گرینلند و فشارهای سیاسی بر ونزوئلا نشان میدهد که سیاست خارجی امریکا در دوره ترامپ بیشتر بر نمایش قدرت و گسترش نفوذ استوار است تا کاهش تنش.
- پیامدهایی برای منطقه
درگیری مستقیم میان امریکا و ایران، تنها به این دو کشور محدود نخواهد ماند. افزایش بهای انرژی، اختلال در مسیرهای تجاری و تشدید رقابتهای ژئوپلیتیکی از پیامدهای فوری آن بوده و خواهد بود. افغانستان نیز از این پیامدها دور نخواهد ماند. اقتصاد کشور به واردات وابسته است و هر شوک منطقهای میتواند قیمتها را افزایش دهد و فشار بیشتری بر مردم وارد کند.
همچنین بیثباتی گسترده میتواند موج تازهای از ناامنی را در منطقه ایجاد کند. تجربه عراق نشان داد که خلأ قدرت چگونه زمینه رشد گروههای افراطی را فراهم کرد. تجربه افغانستان نیز ثابت کرد که جنگهای طولانی، حتی با هزینههای هنگفت، الزاماً به ثبات پایدار نمیانجامد.

-
جمع بندی
سیاست جنگطلبانه آمریکا علیه ایران تنها یک اختلاف دوجانبه نیست، بلکه بخشی از رقابت گستردهتر بر سر نظم آینده منطقه است. آنچه امروز دیده میشود، بازتولید همان الگویی است که در دو دهه گذشته نیز تجربه شد: نخست فشار سیاسی، سپس تهدید نظامی و در نهایت ایجاد یک بحران تازه با پیامدهای طولانیمدت.
کارنامه مداخلات پیشین ایالات متحده نشان میدهد که استفاده از قدرت سخت، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت برتری نظامی ایجاد کند، اما در بلندمدت اغلب بیثباتی عمیقتر، شکلگیری بحرانهای جدید و هزینههای انسانی گسترده را در پی داشته است. عراق و افغانستان نمونههای روشن این واقعیتاند؛ کشورهایی که سالها پس از آغاز مداخله، هنوز با پیامدهای آن دستوپنجه نرم میکنند.
تنش کنونی به درگیری مستقیم تبدیل شد و دامنه آن به سرعت از مرزهای ایران فراتر رفت و کل منطقه را درگیر کرد. چنین سناریویی نه تنها معادلات قدرت را تغییر میدهد، بلکه اقتصادهای شکننده، مسیرهای تجاری و زندگی میلیونها انسان را تحت تأثیر قرار خواهد داد.
در نهایت، آنچه آینده را رقم میزند نه صرفاً توان نظامی، بلکه نحوه مدیریت بحران است. منطقه غرب آسیا در نقطهای ایستاده که هر تصمیم شتابزده میتواند پیامدهای تاریخی داشته باشد. تجربه سالهای گذشته بهروشنی نشان داده است که جنگ آغاز آسانی دارد، اما پایان آن معمولاً خارج از کنترل آغازکنندگان آن است.
زهرا هاشمی