Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print
  • قهرمانی که موشک خورد

آورده‌اند در روزگاری که همه پفک‌خور و چیپس‌خور و تنقلات‌خور بودند و بشر هنوز به این نتیجه نرسیده بود که ممکن است روزی موشک نیز در فهرست خوراکی‌های قهرمانان قرار بگیرد، مردی پا به عرصه گذاشت که نامش براوو بود.

مردی که بعدها به سبب خدمات شایانش به علم فیزیک، تبلیغات و آشپزی نظامی، لقب براووی موشک‌خور گرفت. او مردی بود، نه از آن مردانی که کوه را می‌شکافند، بلکه از آن مردانی که اگر کوه را ببینند، نخست به این فکر می‌کنند که آیا کوه هم قابلیت استفاده تبلیغاتی دارد یا خیر.

براوو از آسمان افتاد، نه مثل پرنده، چون پرنده دست‌کم بال دارد و اگر بال نداشته باشد، حداقل عقلش می‌رسد که از آسمان نیفتد. چتر براوو پاره بود، چنان پاره که آدم شک می‌کرد آیا چتر پاره شده یا از همان ابتدا با مأموریت تاریخی پاره بودن ساخته شده است. او با سرعتی از آسمان پایین آمد که اگر چند لحظه بیشتر ادامه می‌یافت، احتمال داشت زمین نیز برای حفظ حیثیت خودش کنار برود.

هر عقل سلیمی حکم می‌کرد که بعد از چنین سقوطی باید چیزی از آدم باقی بماند که بتوان آن را با جارو جمع کرد، اما براوو خرد نشد. استخوان‌هایش شکست، کمرش آسیب دید، بدنش از این سو و آن سو خبرهای بد می‌داد، اما خودش همچنان موجودی قابل استفاده باقی ماند.

اینجا بود که نخستین معجزه رخ داد و براوو زنده ماند و در روزگاری که زنده ماندن خودش گاهی نیازمند توضیح است، همین بس بود تا داستان آغاز شود.

براوو خندید. نه آن خنده‌ای که آدم از خوشحالی می‌کند، بلکه آن خنده‌ای که آدم وقتی می‌زند که می‌داند حقیقت در اتاق نیست، اما کمره روشن است و باید طوری رفتار کند که انگار حقیقت همین نزدیکی‌ها نشسته و چای می‌نوشد.

او می‌دانست چه اتفاقی افتاده و دیگران هم می‌دانستند، اما میان دانستن و گفتن فاصله‌ای وجود دارد که گاهی به اندازه یک اقیانوس است و گاهی به اندازه یک قرارداد نظامی.

براوو پنجاه ساعت ناپدید شد. پنجاه ساعت زمان کمی نیست. انسان عادی در پنجاه ساعت می‌تواند سه بار از زندگی‌اش پشیمان شود، دو بار وصیت‌نامه بنویسد، یک بار از تصمیم‌های گذشته‌اش حساب‌کشی کند و دست‌کم ده بار از خودش بپرسد چرا اصلاً وارد طیاره شده است، اما براوو برای چنین پرسش‌هایی وقت نداشت، چون قهرمانان تبلیغاتی پیش از آنکه نجات پیدا کنند، باید روایت پیدا کنند.

در این فاصله، حتما کسانی نشسته بودند و حساب می‌کردند که اگر کسی از چنین ارتفاعی سقوط کند و زنده بماند، باید چند متر سقوط کرده باشد تا داستان به اندازه کافی هیجان‌انگیز شود. زیرا در عالم تبلیغات، حقیقت به‌تنهایی کافی نیست؛ حقیقت باید عدد داشته باشد، و هرچه عدد بزرگ‌تر باشد، معجزه نیز قدبلندتر می‌شود. اگر از هزار متر بیفتی، اتفاق است. اگر از دو هزار متر بیفتی، حادثه است. اگر از سه هزار متر بیفتی، قهرمانی است و اگر از پنج هزار متر بیفتی، احتمالاً فردا برایت یک میدان هم نام‌گذاری می‌کنند.

براوو را از کوه آوردند. او را شستند، پاک کردند، نشاندند و آماده کردند، زیرا در جهان مدرن حتی زخم هم باید پیش از پخش تلویزیونی از نظر ظاهری استانداردهای لازم را داشته باشد. اگر کمرت شکسته باشد، مسئله‌ای نیست، فقط طوری بنشین که بیننده فکر نکند کمرت شکسته است. اگر بازویت آسیب دیده باشد، مشکلی نیست، فقط دستت را طوری بگذار که کمره از زاویه مناسب بگیرد.

اگر از آسمان افتاده‌ای، بسیار خوب، اما لطفاً هنگام مصاحبه طوری نباش که بیننده احساس کند واقعاً از آسمان افتاده‌ای. این بود که براوو را نشاندند و کمره روشن شد. از این لحظه به بعد دیگر مسئله این نبود که چه اتفاقی افتاده است، بلکه مسئله این بود که چه چیزی باید اتفاق افتاده باشد.

این تفاوت کوچک، همان چیزی است که تمدن بشری طی قرن‌ها برای رسیدن به آن زحمت کشیده است، یک حادثه را می‌گیری، کمی آن را مشت‌و‌مال می‌دهی، کمی نمک تبلیغات می‌زنی، کمی مرچ قهرمانی اضافه می‌کنی و در نهایت چیزی تحویل می‌دهی که خودش هم نمی‌داند حادثه بوده یا فیلمنامه.

شاید پس‌فردا می‌گفتند کمر شکسته‌اش هم نشانه استقامت بوده و شاید یک روز اعلام می‌کردند که موشک اساساً قصد اصابت نداشته و فقط آمده بود حال براوو را بپرسد، اما متأسفانه گفت‌وگویشان کمی تند شده است.

براوو در تمام این مدت می‌خندید و این خنده خودش به یک بخش مستقل از روایت تبدیل شده بود. او آن‌قدر می‌خندید که آدم گمان می‌کرد شاید تنها چیزی که در جریان این حادثه واقعاً سالم مانده، حس شوخ‌طبعی اوست. اما پشت آن خنده چیزی بود که همه می‌فهمیدند و هیچ‌کس نمی‌خواست درباره‌اش حرف بزند. اما براوو حالا در موقعیتی بود که باید نه‌تنها زنده می‌ماند، بلکه ثابت می‌کرد زنده ماندنش یک پیروزی بوده است. اینجاست که انسان وارد دشوارترین بخش ماجرا می‌شود.

وقتی واقعیت با داستان هماهنگ نیست، باید کدام‌یک را تغییر داد؟ واقعیت که دست‌کم نمی‌تواند پیش کمره بنشیند، پس طبیعی است که داستان تغییر کند. و داستان تغییر کرد، آن‌قدر تغییر کرد که در پایان حتی خود حادثه هم اگر زنده می‌شد، احتمالاً خودش را نمی‌شناخت.

از آن روز به بعد براوو دیگر فقط یک پیلوت نیروی هوایی امریکا نبود، او یک محصول رسانه‌ای بود، یک قهرمان آماده پخش، مردی که از آسمان افتاده بود اما به جای آنکه پایین بیاید، در روایت رسمی بالاتر و بالاتر رفت. او نه‌تنها از ارتفاع سقوط کرده بود، بلکه از ارتفاع منطق نیز سقوط کرده و همچنان سالم مانده بود.

و چنین شد که براوو ماند، تلویزیون ماند، داستان ماند و موشک هم ماند. فقط یک مشکل کوچک وجود داشت که هیچ‌کس دیگر نمی‌دانست موشک کجاست. چون در آغاز موشک آمده بود براوو را بزند، بعد معلوم شد قطار بوده، بعد معلوم شد بخشی از یک معجزه بوده و در پایان آن‌قدر در روایت دست‌به‌دست شده بود که دیگر خودش هم احتمالاً نمی‌دانست موشک است یا وسیله نقلیه عمومی.

براوو اما همچنان می‌خندید، همان خنده معروف، همان خنده‌ای که از میان درد، کمره، تبلیغات و حقیقت عبور کرده بود. شاید او به موشک می‌خندید، شاید به چتر پاره، شاید به قطار آسمانی و شاید هم به ما که نشسته‌ایم و تلاش می‌کنیم از میان این همه روایت بفهمیم بالاخره چه کسی چه چیزی را خورده است.

از آن روز به بعد هرکس براوو را دید، یک سؤال در ذهنش داشت که چگونه ممکن است آدمی از آسمان بیفتد، چترش پاره باشد، کمرش بشکند، موشک به او بخورد، پنجاه ساعت ناپدید شود و سرانجام قهرمان از آب دربیاید؟

و در نهایت موشک پیدا شد. اصابتی در کار نبوده، بلکه موشک توسط این قهرمان خیالی پنتاگون قورت داده شده بود.

قهرمانی که موشک خورد
تصویر قهرمانی که موشک خورد

احمدی

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=13288

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *