اظهارات اخیر مایک پمپئو، وزیر خارجه پیشین ایالات متحده امریکا، مبنی بر اینکه «اشرف غنی فاسدترین رهبری بود که دیده بودم»، بیش از آنکه یک افشاگری تازه تلقی شود، به مثابه تلاشی برای بازتعریف روایت شکست امریکا در افغانستان قابل ارزیابی است. این سخن، اگرچه در ظاهر تند و افشاگرانه به نظر میرسد، اما در بطن خود حامل تناقضی عمیق است: چگونه ممکن است فردی که از سوی واشنگتن تا آخرین روزهای حضورش مورد حمایت سیاسی، مالی و دیپلماتیک قرار داشت، ناگهان بهعنوان نماد مطلق فساد معرفی شود؟
این پرسش، در واقع دروازهای برای ورود به یک بحث کلانتر است؛ بحثی که نه صرفا به شخصیت اشرف غنی، بلکه به ساختار سیاسیای بازمیگردد که پس از سال 2001 تحت مدیریت و هدایت مستقیم ایالات متحده در افغانستان شکل گرفت. در چنین چوکاتی، تمرکز بر یک فرد، هرچند در بالاترین سطح قدرت، نه تنها کافی نیست بلکه میتواند به نوعی انحراف از مسئولیتهای اصلی بازیگران بینالمللی نیز تلقی شود.
تناقض آشکار؛ حمایت دیروز، محکومیت امروز
مایک پمپئو در حالی اشرف غنی را «فاسدترین رهبر» مینامد که خود بخشی از ساختار تصمیمگیریای بود که سالها از حکومت او حمایت کرد. این حمایت، تنها در سطح بیانیههای سیاسی خلاصه نمیشد، بلکه شامل میلیاردها دالر کمک مالی، پشتیبانی نظامی و مشروعیتبخشی دیپلماتیک در سطح جهانی بود.
اگر ادعای پمپئو را بهعنوان یک گزاره صادق بپذیریم، آنگاه این پرسش به طور جدی مطرح میشود که چرا دستگاه سیاست خارجی امریکا، با در اختیار داشتن گستردهترین شبکههای اطلاعاتی و نظارتی در جهان، نتوانست یا نخواست این «فساد گسترده» را مهار کند؟ آیا این یک ناتوانی بود یا یک انتخاب آگاهانه؟
واقعیت این است که سیاست خارجی امریکا در افغانستان، بیش از آنکه مبتنی بر معیارهای اخلاقی یا ضدفساد باشد، بر اساس ملاحظات استراتژیک و منافع کوتاهمدت تنظیم شده است. در چنین شرایطی، فساد نه تنها مانعی جدی تلقی نمیشد، بلکه در بسیاری موارد بهعنوان ابزاری برای حفظ وفاداری نخبگان سیاسی مورد استفاده قرار میگرفت.
فساد ساختاری، نه یک انحراف فردی
یکی از مهمترین اشتباهات در مواجهه با پدیده فساد در افغانستان، تقلیل آن به رفتارهای فردی است. در حالی که شواهد نشان میدهد فساد در افغانستان پس از 2001، ماهیتی ساختاری و سیستماتیک پیدا کرده بود.
ایالات متحده و متحدانش، با تزریق حجم عظیمی از کمکهای مالی بدون ایجاد سازوکارهای موثر نظارتی، عملا زمینه شکلگیری یک اقتصاد وابسته و رانتی را فراهم کردند. قراردادهای کلان، در بسیاری موارد از طریق شبکههایی توزیع میشد که شفافیت و پاسخگویی در آنها جایگاه چندانی نداشت.
در چنین بستری، فساد نه یک استثنا، بلکه به قاعده تبدیل شد. نهادهای دولتی، بهجای آنکه بهعنوان ابزار خدمترسانی به مردم عمل کنند، در مواردی به مراکز توزیع منافع میان حلقات خاص بدل شدند. این وضعیت، بدون حمایت بازیگران بینالمللی، نمیتوانست دوام پیدا کند.
سیاست دوگانه: سکوت در زمان نیاز، انتقاد در زمان خروج
یکی از ویژگیهای بارز سیاست امریکا در افغانستان، اتخاذ رویکردی دوگانه در قبال فساد بود. در زمانی که حضور نظامی و سیاسی امریکا در افغانستان در اوج خود قرار داشت، انتقاد از فساد در سطحی محدود و کنترلشده مطرح میشد. اما پس از اعلام خروج و فروپاشی سریع نظام، لحن مقامات امریکایی بهطور محسوسی تغییر کرد.
اظهارات پمپئو در مورد اشرف غنی را میتوان در همین چوکات بررسی کرد. این سخنان، بیش از آنکه تلاشی برای روشنسازی حقیقت باشد، به نظر میرسد بخشی از یک استراتژی گستردهتر برای انتقال مسئولیت شکست از واشنگتن به کابل است.
در واقع، با برجستهسازی «فساد رهبران محلی»، این امکان فراهم میشود که ناکامیهای ساختاری سیاست امریکا، از جمله طراحی نادرست نظام سیاسی، اتکای بیش از حد به کمکهای خارجی و نادیدهگرفتن واقعیتهای اجتماعی افغانستان، به حاشیه رانده شود.
اشرف غنی؛ الگوی تکراری در سیاست خارجی امریکا
آنچه امروز در مورد افغانستان شاهد آن هستیم، پیشتر نیز در سایر نقاط جهان تجربه شده است. در عراق، پس از سقوط صدام حسین، ایالات متحده با چالشهای مشابهی در زمینه فساد، ناکارآمدی و بیثباتی مواجه شد. در آنجا نیز، بخشی از روایت رسمی امریکا بر «ناتوانی رهبران محلی» متمرکز شد، در حالی که نقش تصمیمات استراتژیک واشنگتن کمتر مورد توجه قرار گرفت.
این الگو نشان میدهد که اظهاراتی مانند سخنان پمپئو، نه پدیدهای تصادفی، بلکه بخشی از یک رویکرد سیستماتیک در مدیریت روایتهای پس از شکست است. در این رویکرد، مسئولیت به گونهای بازتوزیع میشود که هزینههای سیاسی و اخلاقی برای بازیگر اصلی به حداقل برسد.
تولید نخبگان سیاسی در چارچوب وابستگی
یکی دیگر از ابعاد کمتر مورد توجه در این بحث، نقش مستقیم نهادهای امریکایی در شکلدهی به نخبگان سیاسی افغانستان است. بسیاری از چهرههای کلیدی پس از 2001، در تعامل نزدیک با غرب، به ویژه ایالات متحده، رشد و تقویت شدند.
اشرف غنی خود، بهعنوان یک تکنوکرات تحصیل کرده در امریکا، از حمایت گسترده نهادهای بینالمللی برخوردار بود. او نه تنها بهعنوان یک رهبر سیاسی، بلکه بهعنوان نمادی از «دولتسازی مدرن» معرفی میشد. این تصویر، سالها توسط رسانهها و نهادهای غربی ترویج شد.
در چنین شرایطی، جدا کردن مسئولیت فرد از ساختاری که او را به قدرت رساند و حفظ کرد، نه تنها دشوار بلکه تا حدی غیرمنصفانه است. اگر اشرف غنی واقعا فاسدترین رهبر بود، باید پرسید: چه کسانی او را انتخاب کردند، حمایت کردند و تا آخرین لحظه در قدرت نگه داشتند؟

تمرکز بر فرد یا نقد یک سیستم؟
در نهایت، اظهارات مایک پمپئو در مورد اشرف غنی، هرچند در ظاهر تند و افشاگرانه است، اما بدون در نظر گرفتن بستر گستردهتر، نمیتواند به درک دقیق واقعیت کمک کند. تمرکز بر اشرف غنی بهعنوان «فاسدترین رهبر»، اگر با نقد نقش ایالات متحده و ساختارهای بینالمللی همراه نباشد، بیشتر به یک روایت ناقص شباهت دارد تا یک تحلیل جامع.
افغانستان، در دو دهه گذشته، به میدان آزمون سیاستهایی تبدیل شد که نتایج آن نه تنها برای کشورمان، بلکه برای امریکا نیز پیامدهای جدی به همراه داشت. امروز، بازخوانی این تجربه، نیازمند صداقت، شفافیت و پذیرش مسئولیت از سوی همه بازیگران است.
در غیر این صورت، اظهاراتی از جنس سخنان پمپئو، نه تنها به روشنشدن حقیقت کمک نخواهد کرد، بلکه ممکن است به تداوم همان چرخهای بینجامد که در آن، اشتباهات تکرار میشوند و مسئولیتها همواره به دیگران واگذار میگردد.
سعید محمدی











