Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

شکست امریکا در افغانستان

سخنان تازه‌ی دونالد ترامپ در پایگاه نظامی فورت برگ در ایالت کارولینای شمالی، بیش از آن‌که نقدی بر رقیب سیاسی‌اش باشد، بازخوانیِ دیرهنگامِ یک شکست تاریخی است. او خروج امریکا از افغانستان را «شبیه فرار» خواند و آن را ضربه‌ای به اعتبار واشنگتن دانست؛ گزاره‌ای که در ظاهر علیه دولت جو بایدن نشانه می‌رود، اما در باطن، اعترافی ناخواسته به فرجام یک پروژه‌ی بیست‌ساله است که با هزینه‌های انسانی و مالی سرسام‌آور پایان یافت. این سخنان، اگرچه تازه به نظر می‌رسند اما در حافظه‌ی جهان تازه نیستند؛ زیرا تاریخ، پیش‌تر حکم خود را صادر کرده است.

افغانستان، برای امریکا، میدان آزمونِ قدرت سخت، دولت‌سازیِ وارداتی، و مهندسیِ مشروعیت بود. نتیجه اما نه تثبیت نظم، که فرسایش اعتماد و فروپاشی سیاسی بود. دولت‌های پی‌درپیِ کابل، بر شانه‌های کمک خارجی ایستاده بودند؛ شانه‌هایی که با تغییر باد سیاست در واشنگتن، حیرت آورانه تر از همیشه لرزیدند. این لرزش، به فروپاشی انجامید؛ فروپاشی‌ای که نه با یک فرمان، بلکه با انباشتِ خطاها رقم خورد.

ترامپ می‌گوید اگر در سال ۲۰۲۱ در قدرت می‌بود، «با عزت، قدرت و احترام» خارج می‌شد. این گزاره، بدون واکاویِ پیشینه‌ی تصمیم‌ها و توافق‌ها، به شعار می‌ماند. توافقی که راه خروج را هموار کرد، در دوران او امضا شد؛ توافقی که دولت کابل را دور زد و به طالبان مشروعیت بین‌المللی بخشید. تاریخ، حافظه‌ی کوتاه سیاست‌مداران را ندارد.

این مقاله، واقعیت‌سنجیِ ادعاها را نه با احساس، بلکه با داده و تحلیل دنبال می‌کند: از ابعاد شکست امریکا تا بحران مشروعیت حکومت غنی؛ از صحنه‌های خروجِ خفت‌بار تا ادعاهای توخالی ترامپ؛ از افسانه‌ی بازپس‌گیری بگرام تا جمع‌بندیِ نهایی. روایت، ساده نیست؛ اما حقیقت، اغلب ساده‌پسند هم نیست.

  • ابعاد شکست امریکا در افغانستان | امپراتوریِ هزینه‌ها و نتیجه‌ی صفر

شکست امریکا در افغانستان، پیش از آن‌که نظامی باشد، سیاسی و نهادی بود. واشنگتن، با تزریق پول و نیرو، کوشید دولت بسازد. اما دولت، بدون مشروعیت اجتماعی، تنها ساختمانی است بی‌ساکن. هزینه‌های مستقیم جنگ، به تریلیون‌ها دالر رسید و با این‌همه، امنیت پایدار شکل نگرفت. برآوردهای رسمی نشان می‌دهد که هزینه‌ی جنگ افغانستان برای امریکا از هشت تریلیون دالر فراتر رفت؛ رقمی که نه صلح خرید و نه ثبات.

در میدان، برتری تکنولوژیک امریکا، جایگزین فهم اجتماعی نشد. عملیات‌ها پیروز می‌شدند، اما سیاست شکست می‌خورد. طالبان، با شبکه‌های محلی و روایت هویتی، زمین را نگه داشتند؛ امریکا، با چرخش‌های سیاسی و اهداف متغیر، زمین را از دست داد. این شکاف، هر سال عمیق‌تر شد و در نهایت، به فروپاشی سریع انجامید. گزارش‌های بازرس ویژه‌ی امریکا برای بازسازی افغانستان بارها هشدار داده بودند که دولت‌سازی به بن‌بست رسیده است.

نیروهای امنیتی افغانستان، روی کاغذ بزرگ بودند اما در واقعیت، شکننده. فساد، حقوق‌های خیالی، و وابستگی لجستیکی، ستون فقرات این نیروها را توخالی کرد. وقتی پشتیبانی هوایی و قراردادی قطع شد، سازه فرو ریخت. این، شکست یک ارتش نبود؛ شکست یک طراحی بود.

از منظر منطقه‌ای، امریکا نتوانست اجماع پایداری بسازد. همسایگان، بازی خود را کردند؛ واشنگتن، واکنشی ماند. نتیجه، میدانِ چندلایه‌ای شد که در آن، امریکا هزینه داد و دیگران امتیاز گرفتند. این توازنِ معکوس، نشانه‌ی شکست راهبردی است، نه صرفاً عقب‌نشینی تاکتیکی. در سطح افکار عمومی امریکا، جنگ افغانستان به «جنگِ فراموش‌شده» بدل شد. وقتی جامعه، انگیزه‌ی ادامه ندارد، سیاست نیز دوام نمی‌آورد. این فرسایش، تصمیم خروج را اجتناب‌ناپذیر کرد؛ اما شیوه‌ی خروج، داستان دیگری است.

  • بحران مشروعیت حکومت غنی | دولتی که رأی نداشت، دوام نداشت

حکومت اشرف غنی، از آغاز با بحران مشروعیت دست‌وپنجه نرم می‌کرد. انتخابات‌ها، نه سازوکار انتقال قدرت، که صحنه‌ی منازعه بودند. مشارکت پایین، اتهام تقلب، و بن‌بست‌های سیاسی، اعتماد عمومی را فرسود. در آخرین انتخابات ریاست‌جمهوری، میزان مشارکت به‌طور بی‌سابقه‌ای پایین بود؛ برآوردها کمتر از دو میلیون رأی سخن می‌گویند.

دولت، بیش از آن‌که بر قرارداد اجتماعی تکیه کند، به قرارداد امنیتی با امریکا وابسته بود. این وابستگی، در بزنگاه‌ها آشکار شد؛ با تغییر سیاست واشنگتن، کابل بی‌پشتوانه ماند. فساد سیستماتیک، نه استثنا، که قاعده بود؛ از قراردادها تا انتصابات. گزارش‌های شفافیت بین‌الملل، افغانستان را در قعر جدول‌ها نشان می‌دادند.

رابطه‌ی دولت با جامعه، گسسته بود. نخبگان، در حباب‌های امنیتی زندگی می‌کردند و مردم، با واقعیت ناامنی. این شکاف، روایت طالبان را تقویت کرد: «دولتِ بیرونی، بی‌ریشه». در سیاست، روایت‌ها تعیین‌کننده‌اند؛ و این روایت، کارگر افتاد.

حمایت خارجی، جایگزین پاسخ‌گویی نشد. وقتی پاسخ‌گویی نباشد، مشروعیت زاده نمی‌شود. دولت غنی، در لحظه‌ی بحران، نه شبکه‌ی اعتماد داشت و نه سرمایه‌ی اجتماعی. فروپاشی، برق‌آسا بود؛ اما علل آن، سال‌ها انباشته شده بود.

  • چگونگی فرار خفت‌بار امریکا | تصاویر کابل و سقوط روایتِ قدرت

خروج امریکا، نه با برنامه‌ی انتقال منظم، که با صحنه‌های هرج‌ومرج در کابل به یاد سپرده شد. تصاویر فرودگاه، به نماد پایان بدل شدند؛ نمادی که روایتِ «قدرتِ اعلامی» را در هم شکست. گزارش‌های رسمی نشان دادند که آمادگی برای بدترین سناریو دست‌کم گرفته شده بود. تجهیزات نظامیِ رهاشده، به بحثی داغ تبدیل شد. برآوردها از میلیاردها دالر تجهیزات حکایت داشت؛ بخشی منهدم شد، بخشی جا ماند. این، نه فقط خسارت مالی، که ضربه به اعتبار بود.

خروج، به‌جای مدیریت افکار عمومی، به بحران روایت انجامید. متحدان، نگران شدند؛ رقبا، جسور. اعتبار، کالایی است که به‌آسانی ساخته نمی‌شود و با یک صحنه می‌شکند. افغانستان، همان صحنه بود. نکته‌ی کلیدی آن است که «فرار»، محصول لحظه نبود؛ نتیجه‌ی تصمیم‌های پیشین بود. توافق‌ها، کاهش نیروها، و قطع پشتیبانی‌ها، همه پیش از ۲۰۲۱ آغاز شده بودند. خروج، پایان خطی بود که سال‌ها پیش ترسیم شد.

  • ترامپ و ادعاهای تهی | اگرها در سیاست، جای واقعیت را نمی‌گیرند

ترامپ می‌گوید اگر او می‌بود، افتضاح رخ نمی‌داد. اما توافق دوحه، که مسیر خروج را هموار کرد، در دوره‌ی او امضا شد و دولت کابل را کنار گذاشت. این توافق، طالبان را به‌عنوان طرفِ مشروع به رسمیت شناخت و زمان‌بندی خروج یادداشت کرد.

ادعای «خروج با عزت»، بدون توضیح سازوکار، به شعار می‌ماند. عزت، محصول سیاستِ سازگار با واقعیت است؛ نه محصول لحن. واقعیت آن بود که دولت کابل مشروعیت نداشت و طالبان، میدان را گرفته بودند. هیچ جادوگری در کاخ سفید، این واقعیت را تغییر نمی‌داد.

ترامپ، در روایت‌سازی، استاد است؛ اما سیاست خارجی، آزمونِ روایت نیست. داده‌ها نشان می‌دهند که کاهش نیروها و قطع قراردادهای حیاتی، در دوره‌ی او آغاز شد. این تصمیم‌ها، ظرفیت دولت کابل را پیشاپیش تضعیف کردند. ادعاهای پسینی، جای مسئولیت‌پذیری را نمی‌گیرند. تاریخ، با «اگر» نوشته نمی‌شود؛ با اسناد نوشته می‌شود. و اسناد، تصویر دیگری می‌دهند.

  • افسانه‌ی بگرام | ناتوانی در بازپس‌گیری پایگاهی که از دست رفت

ترامپ بارها از بازپس‌گیری پایگاه بگرام سخن گفت؛ اما واقعیت، فاصله‌ی عمیقی با این ادعا دارد. بگرام، نه فقط یک پایگاه، که نماد حضور امریکا بود. بازپس‌گیری آن، مستلزم بازگشت نظامی و سیاسی گسترده بود؛ امری که هیچ برنامه‌ی عملی برایش ارائه نشد. پس از فرار، بگرام در کنترل طالبان قرار گرفت. هرگونه بازگشت، نیازمند توافق منطقه‌ای، هزینه‌ی نظامی، و پذیرش پیامدهای سیاسی بود. هیچ‌کدام فراهم نشد. ادعا، آسان است؛ اجرا، دشوار.

حتی در سطح گفتمان داخلی امریکا، بازگشت به افغانستان حمایت نداشت. افکار عمومی، خسته بود؛ یادآوری بگرام، رأی نمی‌آورد. سیاست‌مدار، وقتی پشتوانه ندارد، برنامه هم ندارد. بگرام، به‌عنوان نماد، نشان داد که قدرت، تنها با حضور نظامی تعریف نمی‌شود. وقتی مشروعیت نباشد، پایگاه هم دوام ندارد.

شکست امریکا در افغانستان
اسناد تاریخی، شکست امریکا در افغانستان را تایید می کنند؛ شعارهای تبلیغاتی تاثیری ندارند
  • جمع‌بندی | شکست را نمی‌توان با شعار ترمیم کرد

افغانستان، آینه‌ای بود که امریکا دوست نداشت در آن نگاه کند. شکست امریکا در افغانستان، نه یک حادثه، که یک روند بود؛ روندی از خطاهای راهبردی، دولت‌سازیِ بی‌ریشه، و روایت‌سازی‌های ناپایدار. فرار۲۰۲۱، پرده‌ی پایانی بود، نه آغاز فاجعه.

ترامپ، با نقد رقیب، می‌کوشد از مسئولیت پیشینه بگریزد؛ اما اسناد، سرسخت‌تر از شعارند. توافق‌ها، کاهش‌ها، و تصمیم‌ها، ردپا دارند. سیاست، حافظه دارد؛ حتی اگر سیاست‌مداران فراموش‌کار باشند.

درس افغانستان، ساده و سخت است و آن هم این است که بدون مشروعیت، هیچ قدرتی پایدار نیست. بدون فهم جامعه، هیچ ارتشی پیروز نمی‌شود و بدون صداقت با واقعیت، هیچ خروجی «با عزت» نخواهد بود. تاریخ، نه با صداهای بلند، که با شواهد قضاوت می‌کند. و شواهد در این پرونده، بی‌رحمانه روشن‌اند.

مجتبی همت

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=11133

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات