Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

دیپلماسی مسیر دوم

روابط افغانستان و پاکستان، از بدو شکل‌گیری پاکستان در سال ۱۹۴۷، همواره زیر سایه بی‌اعتمادی تاریخی و منازعات ژئوپلیتیک تعریف شده است. اختلاف بر سر خط دیورند، حمایت‌های متقابل از گروه‌های نیابتی، و رقابت بر سر نفوذ منطقه‌ای، این رابطه را به یکی از پیچیده‌ترین معادلات جنوب آسیا تبدیل کرده است. از دوران جنگ سرد و نقش پاکستان در حمایت از مجاهدین علیه تهاجم شوروی به افغانستان گرفته تا تحولات پس از ۲۰۰۱ و حضور ایالات متحده، این بی‌اعتمادی نه‌تنها کاهش نیافته بلکه در اشکال جدید بازتولید شده است.

در این میان، ظهور و تقویت تحریک طالبان پاکستان به عنوان یک بازیگر امنیتی، به کانون اصلی اختلافات میان کابل و اسلام‌آباد تبدیل شده است؛ گروهی که پاکستان آن را تهدیدی مستقیم برای امنیت ملی خود می‌داند و بارها طالبان افغانستان را به پناه دادن یا تساهل در برابر آن متهم کرده است.

در چنین بستری، برگزاری مذاکرات غیررسمی در استانبول را باید نه یک رویداد عادی، بلکه تلاشی برای شکستن یک چرخه تاریخی از بی‌اعتمادی دانست. تلاشی که این‌بار از مسیر «از «مرز دیورند» تا استانبول: آیا دیپلماسی در سایه می‌تواند بحران مزمن کابل–اسلام‌آباد را حل کند؟» دنبال می‌شود.

  • دیپلماسی مسیر دوم؛ وقتی سیاست رسمی به بن‌بست می‌رسد

پس از ناکامی مذاکرات رسمی در دوحه، چین و عربستان، اکنون دو کشور به سمت دیپلماسی مسیر دوم روی آورده‌اند؛ مدلی که در آن، نخبگان غیررسمی وارد میدان می‌شوند تا راه را برای توافقات رسمی هموار کنند. این الگو در تاریخ روابط بین‌الملل بی‌سابقه نیست:

در سال‌های پایانی جنگ سرد، گفت‌وگوهای غیررسمی میان نخبگان آمریکایی و شوروی، زمینه‌ساز توافقات مهمی مانند پیمان سالت شد.

در منازعه طولانی ایرلند شمالی، کانال‌های غیررسمی نهایتاً به توافق جمعه نیک انجامید.

حتی در مناقشه خاورمیانه، گفت‌وگوهای محرمانه به توافق توافقات اسلو میان فلسطین و اسرائیل کمک کرد.

در این چارچوب، نشست استانبول را می‌توان تلاشی برای باز کردن گره‌ای دانست که دیپلماسی رسمی از حل آن عاجز مانده است.

  • تغییر در رفتار طالبان از انحصار ایدئولوژیک به واقع‌گرایی سیاسی

آنچه در مذاکرات غیر رسمی اخیر میان افغانستان و پاکستان در ترکیه بیشتر از همه باید دیده شود و مورد توجه قرار گرفته است؛ ترکیب هیئت افغانستان است. حضور چهره‌هایی مانند: جعفر مهدوی، عاطف مشعل و

عبیدالله بهیر نشان‌دهنده یک تغییر معنادار در رفتار سیاسی طالبان است. برای نخستین‌بار، این گروه حاضر شده از ظرفیت چهره‌های غیرطالبانی در یک نشست مهم اگر چه غیررسمی استفاده کند. این تغییر چه معنایی دارد؟

در دوره جمهوریت افغانستان، هیئت‌های مذاکره‌کننده اغلب بر اساس سهمیه‌بندی قدرت شکل می‌گرفتند. در مذاکرات دوحه، ترکیب هیئت افغانستان بیشتر بازتاب‌دهنده توازن‌های قومی، سیاسی و حتی ملاحظات نمادین مانند حضور زنان بود تا کارآمدی تخصصی افراد. این مدل، هرچند از منظر نمایندگی سیاسی قابل دفاع بود، اما در عمل به کاهش کارایی مذاکرات انجامید؛ چرا که بسیاری از اعضا فاقد تجربه یا تخصص لازم در حوزه مذاکره بودند.

در مقابل، ترکیب نشست استانبول نشان می‌دهد که طالبان، دست‌کم در این مرحله رویکردی متفاوت اتخاذ کرده اند. تمرکز بر تخصص به جای سهمیه‌بندی، استفاده از دیپلمات‌ها و دانشگاهیان با تجربه و کاهش ملاحظات ایدئولوژیک در انتخاب افراد، این تغییر را می‌توان نشانه‌ای از گذار تدریجی طالبان از یک جنبش ایدئولوژیک به یک بازیگر سیاسی عمل‌گرا دانست هرچند این گذار هنوز کامل و تثبیت‌شده نیست.

  • ترکیه؛ میانجی‌گری یا بازی ژئوپلیتیک؟

از دیگر نکات قابل توجه در این نشست غیر رسمی تلاش ترکیه برای میانجی گری نه تنها در این مورد بلکه در سایر مذاکرات رسمی میان پاکستان و افغانستان می باشد. با نگاهی به تاریخ دیپلماسی در سطح بین الملل می توان به خوبی دریافت که میانجی‌گری در روابط بین‌الملل معمولاً اقدامی «خیرخواهانه صرف» نیست؛ بلکه بخشی از یک راهبرد ژئوپلیتیک هوشمندانه است که کشور میانجی از طریق آن، هم‌زمان چندین هدف سیاسی، امنیتی و اقتصادی را دنبال می‌کند. برای درک دقیق‌تر این موضوع، در ادامه به چند نمونه ی تاریخی اشاره می شود:

1- روسیه و توافق قره‌باغ؛ میانجی‌گری برای تثبیت نفوذ ژئوپلیتیک

در سال ۲۰۲۰، روسیه میانجی آتش‌بس میان ارمنستان و آذربایجان در جنگ قره‌باغ ۲۰۲۰ شد.

نتیجه برای روسیه: استقرار نیروهای حافظ صلح در منطقه، تثبیت نفوذ در قفقاز و تبدیل شدن به بازیگر کلیدی در مدیریت بحران

نکته: میانجی‌گری می‌تواند به حضور فیزیکی و امنیتی در منطقه بحران منجر شود.

2- اتحادیه آفریقا و سودان؛ میانجی‌گری منطقه‌ای برای مدیریت بحران

در بحران سیاسی سودان، اتحادیه آفریقا نقش مهمی در میانجی‌گری میان نظامیان و غیرنظامیان ایفا کرد که به توافق انتقالی سودان منجر شد.

اهمیت این مورد: نشان‌دهنده نقش سازمان‌های منطقه‌ای در حل بحران‌ها، کاهش وابستگی به بازیگران خارجی و تقویت مالکیت منطقه‌ای بر بحران‌ها.

نکته: میانجی‌گری می‌تواند ابزار کاهش مداخله خارجی و افزایش خودمختاری منطقه‌ای باشد.

تجربه‌هایی مانند میانجی‌گری روسیه در قره‌باغ و اتحادیه آفریقا در سودان نشان می‌دهد که میانجی‌گری در نظام بین‌الملل، بیش از آن‌که صرفاً تلاشی برای صلح باشد، ابزاری برای بازتوزیع قدرت و تثبیت نفوذ ژئوپلیتیک است، جاییکه کشور یا سازمان میانجی، از «مدیریت بحران» به «مدیریت نظم منطقه‌ای» ارتقا پیدا می‌کند.

بنابراین به نظر می رسد نقش ترکیه در میزبانی این نشست، بخشی از راهبرد کلان آنکارا برای گسترش نفوذ در آسیای مرکزی و جنوب آسیاست. ترکیه طی سال‌های اخیر تلاش کرده خود را به‌عنوان یک میانجی فعال در بحران‌های منطقه‌ای تثبیت کند از اوکراین گرفته تا قفقاز. در پرونده افغانستان، این نقش می‌تواند هم‌زمان چند هدف را دنبال کند: افزایش نفوذ سیاسی در میان نخبگان افغان، ایجاد توازن در برابر بازیگران رقیب مانند چین و عربستان و تقویت جایگاه بین‌المللی به‌عنوان یک قدرت میانجی.

  • چرا مذاکره حتی در سطح غیررسمی تنها گزینه واقع‌بینانه است؟

در منازعاتی مانند رابطه افغانستان و پاکستان، که ریشه در تاریخ، هویت و امنیت دارد، گزینه‌های سیاستی معمولاً به سه دسته محدود می‌شوند: تقابل، مهار یا مذاکره. تجربه نشان داده که دو گزینه نخست، نه‌تنها به حل پایدار منازعه منجر نمی‌شوند، بلکه اغلب به بازتولید بحران در اشکال جدید می‌انجامند.

برای نمونه، پس از جنگ کارگیل میان هند و پاکستان، هرچند درگیری نظامی متوقف شد، اما بی‌اعتمادی ساختاری میان دو کشور نه‌تنها کاهش نیافت بلکه به رقابت‌های امنیتی و تسلیحاتی گسترده‌تر انجامید. این تجربه نشان می‌دهد که پایان جنگ، لزوماً به معنای حل منازعه نیست.

در مورد افغانستان و پاکستان نیز وضعیت مشابهی وجود دارد. تداوم تنش‌ها پیامدهایی چندلایه داشته است: اختلال در تجارت و مسیرهای ترانزیتی منطقه‌ای، افزایش هزینه‌های امنیتی برای هر دو کشور، تضعیف ثبات داخلی، به‌ویژه در مناطق مرزی و فراهم شدن بستر برای فعالیت گروه‌هایی مانند تحریک طالبان پاکستان. در چنین شرایطی، ادامه تقابل عملاً به یک بازی با حاصل جمع صفر تبدیل می‌شود؛ جایی که حتی برد نسبی یک طرف، به زیان بلندمدت هر دو ختم می‌شود.

  • نقش مذاکره در مدیریت بحران

مذاکره حتی اگر به توافق فوری منجر نشود چند کارکرد کلیدی دارد: مدیریت تنش به‌جای تشدید آن، ایجاد کانال‌های ارتباطی برای جلوگیری از سوءتفاهم‌های امنیتی، فراهم کردن زمینه برای توافقات تدریجی و مرحله‌ای و مهم‌تر از همه، جلوگیری از تبدیل اختلافات سیاسی به درگیری‌های غیرقابل کنترل. به همین دلیل، گفت‌وگوهای غیررسمی مانند نشست استانبول را می‌توان نوعی ابزار کنترل بحران دانست. مکانیسمی که مانع از خروج کامل روابط از مدار دیپلماسی می‌شود.

دیپلماسی مسیر دوم
نشست استانبول و دیپلماسی مسیر دوم؛ برای حل بحران کابل و اسلام آباد
  • جمع‌بندی؛ آیا استانبول آغاز یک مسیر جدید است؟

نشست غیررسمی استانبول و دیپلماسی مسیر دوم را می‌توان در سه سطح تحلیل کرد:

تاکتیکی: تلاشی برای دور زدن بن‌بست مذاکرات رسمی

ساختاری: نشانه‌ای از تغییر در الگوی انتخاب مذاکره‌کنندگان افغانستان

راهبردی: تلاش ترکیه برای ایفای نقش فعال‌تر در منطقه

اما مهم‌ترین پیام این نشست، شاید این باشد که حتی در پیچیده‌ترین منازعات، درِ گفت‌وگو هرگز به‌طور کامل بسته نمی‌شود. اینکه آیا این دیپلماسی در سایه می‌تواند به یک فرآیند رسمی و پایدار تبدیل شود یا نه، به عوامل متعددی بستگی دارد، از اراده سیاسی دو کشور گرفته تا تحولات میدانی و نقش بازیگران ثالث. با این حال، یک نکته روشن است: در معادله‌ای که جنگ، دهه‌ها نتیجه‌ای جز بی‌ثباتی نداشته، مذاکره اگر چه غیررسمی نه یک گزینه، بلکه یک ضرورت است.

الهام قاسمی 

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=11855

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات