Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

در حالی که افغانستان زیر سایه بحران سیاسی، اقتصادی و انحصار قدرت قرار دارد، بار دیگر ادبیات خطرناک جغرافیاهای قومی از حاشیه به متن مباحث سیاسی بازگشته است. از «پشتونستان بزرگ» و «خراسان» گرفته تا «هزارستان» و «ترکستان جنوبی»، مفاهیمی که این روزها از سوی برخی چهره‌های سیاسی و قومی مطرح می‌شوند، بیش از آن‌که نشانه یک راه‌حل سیاسی باشند، بازتاب بحران عمیق بی‌اعتمادی ملی و شکست پروژه دولت‌سازی در افغانستان‌اند.

قوم‌گرایی در افغانستان پدیده تازه‌ای نیست؛ این ذهنیت سال‌هاست در ساختار قدرت، رقابت‌های سیاسی و حتی حافظه تاریخی جامعه حضور دارد. اما خطر اصلی زمانی آغاز می‌شود که قوم‌گرایی از سطح مطالبات سیاسی و هویتی فراتر رفته و به پروژه تعریف جغرافیاهای قومی و مرزبندی سرزمینی تبدیل شود. چنین روندی، افغانستان را از یک جامعه متکثر اما درهم‌تنیده، به مجموعه‌ای از قلمروهای متخاصم قومی سوق می‌دهد؛ همان الگویی که در دهه جنگ‌های داخلی، کشور را به جزیره‌های نظامی و قومی تقسیم کرده بود.

طرح‌هایی مانند «ترکستان جنوبی» که اخیرا مجددا از سوی نقیب‌الله فایق و حمایت برخی چهره‌های نزدیک به عبدالرشید دوستم، مطرح شده بار دیگر این پرسش را به میان میاورد که آیا افغانستان اساساً ظرفیت تبدیل شدن به جغرافیاهای قومی را دارد؟ پاسخ واقع‌بینانه، نه‌تنها منفی، بلکه هشداردهنده است. چنین پروژه‌هایی اگرچه در ظاهر با شعار دفاع از حقوق اقوام مطرح می‌شوند، اما در عمل می‌توانند بذر درگیری‌های قومی تازه‌ای را در شمال افغانستان بکارند. به‌ویژه در کشوری که هیچ جغرافیایی دارای ترکیب خالص قومی نیست و اقوام مختلف طی دهه‌ها در کنار یکدیگر زندگی، تجارت و پیوندهای اجتماعی و خانوادگی ایجاد کرده‌اند.

برای مثال، ولایت‌های فاریاب، جوزجان و بلخ که معمولاً به‌عنوان پایگاه ترک‌تباران معرفی می‌شوند، دارای جمعیت قابل‌توجه تاجیک، پشتون و هزاره نیز هستند. حتی در مناطقی که اکثریت ازبک‌تبار وجود دارد، پیوندهای اجتماعی، زبانی، اقتصادی و خانوادگی میان اقوام به‌قدری درهم‌تنیده است که هرگونه مرزبندی قومی، عملاً به بحران‌های جدید مالکیت، مهاجرت اجباری و خشونت‌های هویتی منجر خواهد شد.

تجربه جنگ‌های داخلی دهه ۱۳۷۰ نیز نشان داد که تقسیم جغرافیایی افغانستان بر مبنای قومیت، نه‌تنها صلح ایجاد نکرد بلکه کشور را به میدان جنگ فرماندهان قومی تبدیل کرد؛ دورانی که هر حزب، قلمرو مخصوص به خود را داشت و هویت ملی افغانستان عملاً فروپاشیده بود. در چنین شرایطی، تبدیل هویت قومی به مرز سیاسی، نه‌تنها غیرعملی بلکه خطرناک و بی‌ثبات‌کننده است.

  • ترکستان جنوبی؛ پروژه‌ای که پیش از همه، شمال و ترک‌تباران را می‌سوزاند

برخلاف روایت احساسی برخی جریان‌های قوم‌گرا، پروژه «ترکستان جنوبی» نه‌تنها تضمینی برای امنیت و قدرت سیاسی ازبک‌ها و ترک‌تباران افغانستان نیست، بلکه می‌تواند آنان را به نخستین قربانیان یک بحران قومی تازه در شمال کشور تبدیل کند. مشکل اصلی این پروژه آن است که بر پایه یک تصور غیرواقعی از جغرافیای افغانستان شکل گرفته؛ تصوری که گویی شمال افغانستان یک قلمرو خالص ترک‌تبار است، در حالی که واقعیت اجتماعی و جمعیتی این منطقه کاملاً متفاوت است.

شمال افغانستان طی دهه‌ها به یکی از درهم‌تنیده‌ترین مناطق قومی کشور تبدیل شده است. در ولایت‌هایی مانند بلخ، جوزجان، فاریاب، سرپل و سمنگان، ازبک‌ها، تاجیک‌ها، پشتون‌ها، هزاره‌ها و ترکمن‌ها در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و شبکه‌های اقتصادی، تجاری، زبانی و حتی خانوادگی مشترک ایجاد کرده‌اند. به همین دلیل، هرگونه تلاش برای تبدیل هویت قومی به مرز جغرافیایی، عملاً به معنای آغاز منازعه بر سر زمین، منابع، شهرها و ترکیب جمعیتی خواهد بود؛ وضعیتی که افغانستان در دهه هفتاد تجربه تلخ آن را پشت سر گذاشته است.

در چنین شرایطی، بیشترین آسیب متوجه خودِ ترک‌تباران خواهد شد. زیرا شمال افغانستان بیش از هر منطقه دیگری وابسته به پیوندهای چندقومی است. تجارت مرزی، کشاورزی، ترانزیت، بازار کار و حتی ثبات اجتماعی شهرهای شمالی، بر همکاری اقوام مختلف استوار است. تبدیل این جغرافیا به میدان رقابت‌های هویتی، پیش از همه سرمایه اجتماعی و اقتصادی ازبک‌ها را تضعیف خواهد کرد و خطر مهاجرت، بی‌ثباتی امنیتی و درگیری‌های محلی را افزایش می‌دهد.

از سوی دیگر، تجربه کشورهای مختلف نشان داده که پروژه‌های مبتنی بر قومیت، به‌ویژه در جوامع مختلط، معمولاً به خشونت‌های گسترده منجر می‌شوند. فروپاشی یوگوسلاوی و جنگ‌های قومی بالکان، نمونه‌ای روشن از تبدیل سیاست هویتی به پاکسازی قومی و جنگ داخلی بود. در عراق نیز پس از تضعیف دولت مرکزی، شکاف‌های قومی و فرقه‌ای به یکی از عوامل اصلی خشونت و بی‌ثباتی تبدیل شد.

حتی در برخی جمهوری‌های شوروی سابق نیز، تبدیل هویت قومی به پروژه سیاسی سرزمینی، به جنگ‌های طولانی و بحران‌های تجزیه‌طلبانه انجامید. این تجربه‌ها نشان می‌دهد که در جوامع چندقومی، سیاست هویت‌محور زمانی که جایگزین مفهوم دولت ملی شود، معمولاً از کنترل خارج شده و به چرخه‌ای از خشونت و بی‌اعتمادی دامن می‌زند.

به همین دلیل، بسیاری از تحلیلگران معتقدند که بحران افغانستان نه با تولید جغرافیاهای قومی تازه، بلکه با ایجاد یک ساختار سیاسی فراگیر، عادلانه و مبتنی بر مشارکت همه اقوام قابل حل است. زیرا در کشوری مانند افغانستان، هیچ قومی نمی‌تواند امنیت و ثبات پایدار خود را جدا از دیگران تعریف کند.

  • سکوت معنادار تاشکند و عشق‌آباد

نکته مهم دیگر این است که حتی کشورهای ترک‌زبان منطقه نیز از چنین پروژه‌هایی حمایت نکرده‌اند. ازبکستان و ترکمنستان طی سال‌های اخیر تلاش کرده‌اند روابط خود با کابل را بر پایه همکاری اقتصادی، تجارت و پروژه‌های منطقه‌ای حفظ کنند، نه بر مبنای تحریک قوم‌گرایی در افغانستان. گزارش‌ها نشان می‌دهد که تاشکند در سال‌های اخیر مسیر «تعامل اقتصادی و امنیتی» با کابل را دنبال کرده و تمرکز اصلی آن بر پروژه‌های اتصال منطقه‌ای و ثبات مرزها بوده است.

نشست‌های مشترک میان طالبان، ازبکستان و پاکستان نیز بیشتر حول محور تجارت، راه‌آهن ترانس‌افغان و همکاری‌های منطقه‌ای بوده است، نه حمایت از پروژه‌های تجزیه‌طلبانه. برای دولت‌های آسیای مرکزی، ثبات افغانستان یک ضرورت امنیتی است. آنان به‌خوبی می‌دانند که شعله‌ور شدن قوم‌گرایی در شمال افغانستان می‌تواند ناامنی را به مرزهای خودشان نیز منتقل کند.

  • افغانستان؛ سرزمین اشتراک، نه مرزهای قومی

افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگر در نقطه‌ای حساس از تاریخ خود قرار دارد؛ جایی که هر روایت سیاسی می‌تواند یا به سمت بازسازی مفهوم «ملت مشترک» حرکت کند، یا کشور را به سوی شکاف‌های عمیق‌تر قومی سوق دهد. طرح‌هایی مانند «ترکستان جنوبی»، «هزارستان» یا دیگر جغرافیاهای قومی، اگرچه ممکن است در واکنش به انحصار قدرت و احساس حذف سیاسی مطرح شوند، اما در عمل نه راه‌حل بحران افغانستان‌اند و نه ظرفیت تحقق پایدار دارند.

واقعیت این است که افغانستان، برخلاف بسیاری از پروژه‌های قوم‌گرایانه، کشوری با مرزهای درهم‌تنیده انسانی است؛ جایی که اقوام مختلف طی قرن‌ها در کنار هم زیسته‌اند، باهم تجارت کرده‌اند، پیوند خانوادگی ساخته‌اند و بخشی از هویت اجتماعی یکدیگر شده‌اند. در چنین جامعه‌ای، تبدیل قومیت به مرز سیاسی، بیش از آن‌که به آزادی و عدالت منجر شود، بذر بی‌اعتمادی، مهاجرت، درگیری و تجزیه اجتماعی را می‌کارد.

تجربه تلخ جنگ‌های داخلی افغانستان، فروپاشی یوگوسلاوی و بحران‌های قومی در منطقه نیز نشان داده است که سیاست مبتنی بر جغرافیاهای هویتی، معمولاً آغازگر چرخه‌ای از خشونت است که مهار آن به‌سادگی ممکن نیست. به همین دلیل، حتی کشورهای منطقه مانند ازبکستان و ترکمنستان نیز ترجیح داده‌اند به‌جای حمایت از پروژه‌های قوم‌محور، بر ثبات افغانستان و حفظ روابط با کابل تمرکز کنند.

آینده افغانستان نه در تقسیم بیشتر، بلکه در پذیرش واقعیت چندقومی این کشور و ایجاد ساختاری سیاسی نهفته است که همه شهروندان، فارغ از قومیت، خود را در آن شریک بدانند. زیرا در نهایت، هیچ قومی در افغانستان نمی‌تواند در جزیره‌ای جدا از دیگران امنیت، توسعه و ثبات پایدار بسازد. افغانستان یا خانه مشترک همه خواهد بود، یا بحران مشترک همه.

ترکستان
پروژه «ترکستان جنوبی» نه‌تنها تضمینی برای امنیت و قدرت سیاسی ازبک‌ها و ترک‌تباران افغانستان نیست، بلکه می‌تواند آنان را به نخستین قربانیان یک بحران قومی تازه در شمال کشور تبدیل کند

الهام قاسمی

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=12105

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *