Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

مخالفان طالبان و جبهه واحد

در نیمه دوم دهه ۱۳۷۰، بخش بزرگی از افغانستان زیر کنترل طالبان قرار گرفت. در برابر آنان نیروهایی قرار داشتند که خود دارای اختلافات گسترده بودند. احمدشاه مسعود و نیروهای جمعیت اسلامی، عبدالرشید دوستم و جنبش اسلامی، محمد اسماعیل‌خان، حزب وحدت اسلامی و شماری دیگر از نیروهای سیاسی و نظامی، پیشینه یکسانی نداشتند و در مقاطع مختلف حتی در برابر یکدیگر جنگیده بودند. با این حال، گسترش طالبان محاسبات آنان را تغییر داد. تهدید مشترک همکاری میان رقبای دیرینه را به یک ضرورت تبدیل کرد.

ائتلاف شمال از همین منطق شکل گرفت. این اتحاد در ابتدا بر اساس یک ضرورت امنیتی و سیاسی شکل گرفته بود. هر گروه به این نتیجه رسیده بود که به تنهایی قادر به مقابله با طالبان نیست. تاجیک، اوزبیک، هزاره و نیروهای دیگر برای مدتی دریافتند که بقای هرکدام به بقای دیگری وابسته است. اهمیت این تجربه دقیقا در همین نقطه بود. برای مدتی، پرسش «چه کسی بر افغانستان حکومت می‌کند؟» جای خود را به پرسش دیگری داد:« چگونه می‌توانیم در کنار یکدیگر باقی بمانیم؟»

اما این اتحاد یک ضعف بنیادی داشت. ائتلاف شمال بیش از آن‌که بر سر یک آینده مشترک ساخته شده باشد، بر اساس نابودی یک دشمن مشترک شکل گرفته بود. اعضای آن می‌دانستند با چه کسی می‌جنگند، اما درباره این‌که پس از پیروزی چگونه با یکدیگر حکومت خواهند کرد، توافق نهادینه‌شده‌ای وجود نداشت. یک ائتلاف نظامی لزوما به یک قرارداد سیاسی تبدیل نمی‌شود. مشکل افغانستان نیز بارها همین بوده است: نیروها برای شکست دشمن کنار هم می‌آیند، اما برای مدیریت پیروزی آمادگی کافی ندارند.

  • ۱۳۸۰؛ سقوط طالبان و آغاز آزمون واقعی

پس از حملات ۱۱ سپتمبر و مداخله نظامی امریکا، طالبان در مدت کوتاهی از کابل کنار زده شدند. نیروهایی که سال‌ها در برابر آنان جنگیده بودند، وارد ساختار جدید قدرت شدند. در این مرحله، یک فرصت تاریخی وجود داشت. نیروهایی که در دوران جنگ به یکدیگر نیاز داشتند، می‌توانستند این نیاز متقابل را به یک قرارداد سیاسی پایدار تبدیل کنند؛ قراردادی که در آن رابطه میان مرکز و پیرامون، تقسیم قدرت، حقوق گروه‌های مختلف و سازوکار مشارکت سیاسی روشن شود. اما چنین اتفاقی به شکل کامل رخ نداد.

نیروهای سیاسی به ‌تدریج در ساختار دولت جذب شدند و رقابت بر سر مقام، منابع و نفوذ جای ضرورت دوران جنگ را گرفت. مرکز دوباره اهمیت بیشتری پیدا کرد. همان منطق قدیمی و طلسم تاریخی افغانستان بازگشت: قدرت سیاسی در مرکز متمرکز شد و رهبران مختلف برای حفظ جایگاه خود، رابطه مستقیم با مرکز قدرت برقرار کردند.

اینجا می‌توان از مفهومی استفاده کرد که شاید بتوان آن را طلسم مرکز نامید؛ الگویی که در تاریخ افغانستان بارها تکرار شده است. در این الگو، سیاست بیشتر حول تصاحب مرکز قدرت می‌چرخد تا ساختن شبکه‌ای از قدرت‌های متوازن و مشارکت‌کننده. پرسش اصلی این می‌شود که چه کسی کابل را در اختیار دارد؟

بیست سال جمهوری اسلامی افغانستان فرصتی بود تا تجربه ائتلاف‌های دوران جنگ به یک توافق سیاسی پایدار تبدیل شود، اما اختلافات میان رهبران به شکل‌های جدیدی ادامه یافت. افغانستان فاقد یک نهاد سیاسی قدرتمند بود که بتواند اختلاف میان نخبگان را به رقابت سازمان‌یافته و قابل مدیریت تبدیل کند. وقتی نهاد ضعیف باشد، شخصیت جای نهاد را می‌گیرد.

در چنین شرایطی، رهبر سیاسی به جای آن‌که بخشی از یک ساختار باشد، خود به ساختار تبدیل می‌شود. شبکه شخصی، وفاداری فردی و نفوذ محلی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند و تشکیل یک سازمان فراگیر دشوارتر می‌شود. به همین دلیل، حتی نیروهایی که از نظر اجتماعی و تاریخی به یکدیگر نزدیک بودند، نتوانستند یک مرکز سیاسی واحد ایجاد کنند.

  • ۲۰۲۱؛ تاریخ دوباره به عقب برگشت

با سقوط جمهوری و بازگشت طالبان به کابل در سال ۲۰۲۱، بسیاری از نیروهای سیاسی که تصور می‌کردند دوران طالبان پایان یافته است، دوباره با همان مسئله تاریخی مواجه شدند.

اکنون نزدیک به پنج سال از بازگشت طالبان به کابل گذشته است. رهبران در خارج از افغانستان هستند، شبکه‌های آنان پراکنده شده و نسل جدیدی از نیروهای سیاسی و نظامی نیز وارد صحنه شده است. در چنین فضایی، جبهه‌های مختلفی شکل گرفته‌اند؛ اما اتحاد واحدی میان آنان ایجاد نشده است. جبهه مقاومت ملی افغانستان، جبهه آزادی افغانستان و دیگر جریان‌های مخالف طالبان هرکدام ساختار و ادبیات سیاسی خاص خود را پیدا کرده‌اند. در این مدت، مخالفان طالبان بارها از ضرورت اتحاد سخن گفته‌اند، اما در عمل همچنان با چندپارگی سیاسی و راهبردی روبه‌رو هستند.

نشست اخیر مخالفان طالبان به مناسبت هفته شهید، نمونه روشنی از همین وضعیت است. احمد مسعود از ضرورت مقاومت جمعی و مشترک سخن گفت. یاسین ضیا بر ادامه جنگ تأکید کرد و مذاکره و صلح با طالبان را منتفی دانست. عبدالرشید دوستم از ضرورت مذاکره سخن گفت و اعلام کرد که جناح‌های مخالف طالبان برای گفت‌وگو آماده‌اند. محمد محقق از بازگشت به جهاد به‌عنوان راه نجات کشور سخن گفت و صلاح‌الدین ربانی نیز بر ضرورت تمرکز مخالفان بر آرمان مشترک تأکید کرد.

اگر این سخنان را کنار هم قرار دهیم، تصویری بسیار روشن به دست می‌آید: مخالفان طالبان در هدف کلی با یکدیگر اشتراک دارند، اما درباره ابزار رسیدن به آن هدف توافق ندارند.

شاید این اختلاف در میان رهبران تاجیک‌تبار بیش از همه قابل مشاهده باشد. احمد مسعود، صلاح‌الدین ربانی، عطامحمد نور، امرالله صالح و یاسین ضیا در یک حوزه اجتماعی و تاریخی مشترک قرار دارند. با این حال، تاکنون نتوانسته‌اند یک ساختار سیاسی واحد و پایدار ایجاد کنند. هر یک شبکه و مسیر خود را دنبال کرده است.

این مسئله را نمی‌توان صرفا با واژه «اختلاف» توضیح داد. در واقع، آنچه در اینجا دیده می‌شود، بحران نمایندگی سیاسی است. چه کسی قرار است سخنگوی اصلی مخالفان طالبان باشد؟ چه کسی تصمیم نهایی را می‌گیرد؟ اگر درباره جنگ و مذاکره اختلاف وجود داشته باشد، چه نهادی موضع مشترک تعیین می‌کند؟ اگر فردا مذاکره‌ای شکل بگیرد، چه کسی نماینده همه مخالفان خواهد بود؟ اگر جنگ شدت بگیرد، فرماندهی سیاسی و نظامی چگونه تقسیم خواهد شد؟ این پرسش‌ها هنوز پاسخ روشن و مورد توافقی ندارند.

اختلاف سیاسی به خودی خود خطرناک نیست. حتی در دموکراسی‌های قدرتمند، احزاب و رهبران دائماً با یکدیگر اختلاف دارند. مشکل زمانی آغاز می‌شود که اختلاف سیاسی به بی‌اعتمادی تبدیل شود. ماجرای کشته‌شدن حسیب پنجشیری و اتهام‌هایی که پس از آن از سوی برخی افراد مطرح شد، در همین چارچوب اهمیت پیدا می‌کند.

بدون ورود به صحت این ادعاها، خود شکل‌گیری چنین روایت‌هایی نشان‌دهنده عمق بی‌اعتمادی در میان بخشی از نیروهای مخالف طالبان است. جنبشی که اعضای آن نسبت به نیت یکدیگر اعتماد نداشته باشند، حتی اگر دشمن مشترک قدرتمندی داشته باشد، نمی‌تواند به‌ سادگی یک سازمان منسجم بسازد. در سیاست، سرمایه اعتماد از سرمایه نظامی مهم‌تر است زیرا سلاح می‌تواند یک موضع را تصرف کند، اما اعتماد است که می‌تواند یک ائتلاف را حفظ کند.

  • منافع فردی و مشکل رهبر شدن

یکی از موانع اصلی اتحاد مخالفان طالبان، منافع فردی و گروهی است. این مسئله البته مختص افغانستان نیست. در بسیاری از کشورهای بحران‌زده، رهبران سیاسی ترجیح می‌دهند شبکه مستقل خود را حفظ کنند، زیرا اتحاد واقعی مستلزم تقسیم قدرت و واگذاری بخشی از اختیار است.

اما افغانستان به دلیل تاریخ طولانی سیاست شخصی و ضعف نهادهای سیاسی، بیش از بسیاری از جوامع دیگر با این مشکل مواجه بوده است. وقتی رهبر خود را نماینده اصلی یک جامعه بداند، ایجاد یک ساختار جمعی دشوار می‌شود. زیرا اتحاد واقعی نیازمند این پذیرش است که هیچ فردی به تنهایی نماینده تمام یک جامعه نیست.

اگر مخالفان طالبان بخواهند از تجربه گذشته عبور کنند، باید از ائتلاف رهبران به ائتلاف نهادها برسند. من نوشته خود را از بیان تاریخ سی سال گذشته آغاز کردم زیرا ما قرار است شاهد تکرار همان چرخه باشیم اگر متوجه نشویم چرا اتحاد شمال نتوانست به یک نظم سیاسی پایدار تبدیل شود.

آن اتحاد در زمان خطر مشترک بسیار مؤثر بود، اما در زمان بازسازی سیاسی نتوانست یک قرارداد مشترک تولید کند. اکنون مخالفان طالبان دوباره در همان نقطه تاریخی قرار گرفته‌اند. آینده مخالفان طالبان به این بستگی دارد که آیا می‌توانند از منطق «دشمن مشترک» عبور کنند یا نه. اگر تمام پروژه سیاسی آنان حول مخالفت با طالبان شکل بگیرد، حتی در صورت موفقیت نیز احتمال بازگشت اختلاف‌ها بسیار زیاد خواهد بود. مسئله اصلی مخالفان طالبان دیگر فقط این نیست که جنگ کنند یا مذاکره. مسئله اصلی این است که آیا می‌توانند برای نخستین بار یک پروژه مشترک سیاسی برای افغانستان بسازند؟

مخالفان طالبان
مخالفان طالبان بارها از ضرورت اتحاد سخن گفته‌اند، اما در عمل همچنان با چندپارگی سیاسی و راهبردی روبه‌رو هستند.

حکیم تاجیک

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=13217

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *