پس از جنگ چهلروزه هوایی میان ایران و امریکا، معادله از میدان آتش به میدان مذاکره منتقل شده است؛ اما این انتقال به معنای پایان نبرد نیست. مذاکرات، ادامه جنگ با ابزارهای نرمتر است. میز مذاکره تنها محل تبادل امتیاز نیست؛ میدان سنجش اراده، اعتبار بینالمللی، قدرت روانی و توانایی تحمیل روایت است. از همین زاویه بود که نشریه فارین افرز در تحلیلی هشدار داد: «ایران جنگ را برد، اما ممکن است صلح را ببازد.»
این فقط یک تیتر رسانهای نیست؛ بلکه بررسی نوع نگاه بخشی از نخبگان سیاست خارجی امریکا به مرحله پساجنگ است. آنان میپذیرند که فشار نظامی نتوانسته ایران را به عقبنشینی کامل وادار کند، اما امیدوارند که در میدان مذاکره، از راه اجماعسازی، تحریم، فشار حقوقی، بازی با زمان و مدیریت افکار عمومی، آنچه را در جنگ به دست نیاوردند، در صلح به دست آورند.
پرسش اصلی این است: آیا امریکا واقعا ابزارهای لازم برای بردن صلح را در اختیار دارد؟ ایران میتواند در مذاکرات پیروز شود؛ به شرط آنکه صحنه دیپلماسی را ادامه میدان مقاومت بداند، امتیازهای حیاتی ندهد و همانگونه که در میدان نظامی محاسبات امریکا و اسرائیل را برهم زد، در عرصه مذاکره نیز با صبر، هوشیاری و انسجام عمل کند. در ادامه دلایلی را به ایران دست برتر در میز مذاکررات میدهد را بررسی میکنیم:
یک؛ بحران اعتبار امریکا و دشواری ساختن اجماع جهانی
نخستین کاری که باید امریکا برای پیروزی در مذاکره انجام دهد، ساختن اجماع جهانی علیه ایران است. اما مشکل واشنگتن این است که دیگر مانند دهههای گذشته نمیتواند با یک روایت ساده، جهان را پشت سر خود بسیج کند. تجربه برجام نمونه روشن این بحران اعتبار است. دولت ترامپ در سال ۲۰۱۸ رسما خروج امریکا از توافق هستهای را اعلام کرد و تحریمهایی را که در چارچوب توافق تعلیق شده بود، دوباره بازگرداند. این اقدام تنها یک تصمیم یکجانبه نبود؛ ضربهای بود بر اعتبار هر کشور یا نهادی که در میانجیگری با ایران نقش داشت.
همین الگو در پروندههای دیگر هم تکرار شد. در سال ۲۰۱۰، ترکیه و برازیل با ایران بر سر طرح تبادل سوخت هستهای به توافق رسیدند؛ اما امریکا آن مسیر را نپذیرفت و به سمت فشار بیشتر رفت. نتیجه این شد که میانجیها نیز هزینه بیاعتمادی را پرداختند.
اکنون نیز در روند تازه، قطر و پاکستان در جایگاه واسطه ظاهر شدهاند، اما مذاکرات دوحه نشان داد که حتی در سطح تخنیکی، فاصله دو طرف زیاد است و گفتوگوها بیشتر روی تنگه هرمز و داراییهای مسدودشده ایران متمرکز بوده است، نه روی توافق جامع. این یعنی امریکا هنوز نتوانسته یک چارچوب قابل اعتماد و قابل قبول بسازد.
دو؛ فرسایش اهرم اقتصادی
اهرم دوم امریکا، فشار اقتصادی است. اما تحریم زمانی بیشترین اثر را دارد که برای طرف مقابل شوک تازه ایجاد کند. ایران بیش از چهار دهه با تحریم زیسته است. امریکا تقریبا تمام بخشهای کلیدی اقتصاد ایران، از انرژی و نفت تا نظام مالی و کشتیرانی را بارها هدف گرفته است. چیز زیادی باقی نمانده که واشنگتن تهدید کند و تهران پیشتر تجربه نکرده باشد. گذشت زمان باعث شده ایران و شماری از شرکای تجارتیاش مسیرهای دورزدن تحریم را توسعه دهند. تحریم هنوز درد میآورد، اما دیگر ترس اولیه را تولید نمیکند. از همینجا است که قدرت اهرم اقتصادی امریکا در میز مذاکره کاهش مییابد.
سه؛ اهرم حقوقی و بحران نظم بینالملل
امریکا میتواند از اهرم حقوقی نیز استفاده کند؛ یعنی از سازمان ملل، شورای امنیت، آژانس بینالمللی انرژی اتمی بهره ببرد. اما این ابزار هم با یک بحران بنیادین روبهرو است: نظم حقوقی جهانی در سالهای اخیر بارها از سوی قدرتهای بزرگ نقض شده و در برابر جنگها، حملات و بحرانهای انسانی، ناتوان نشان داده است.
در پرونده ایران، موضوع حمله به تأسیسات هستهای اهمیت ویژه دارد. حمله یا تهدید علیه تأسیسات هستهای صلحآمیز، نقض اصول منشور ملل متحد، حقوق بینالملل و اساسنامه آژانس است، اما امریکا و اسرائیل در جنگ دوازده روزه تأسیسات هستهای ایران را هدف قرار دادند. این واقعیت، موقعیت حقوقی امریکا را پیچیده میکند. چگونه کشوری که خود در حمله به تأسیسات هستهای نقش داشته، میتواند در جایگاه مدافع نظم حقوقی بنشیند؟
چهار؛ تنگه هرمز و تنگه زمانی امریکا
در مذاکره، زمان یک منبع قدرت است. طرفی که عجله دارد، بیشتر امتیاز میدهد. طرفی که میتواند زمان را تحمل کند، بهتر بازی میکند. در بحران اخیر، امریکا با «تنگه زمانی» روبهرو است؛ یعنی فشار اقتصادی، انرژی و متحدان منطقهای واشنگتن را مجبور میکند سریعتر به نتیجه برسد.
اهمیت تنگه هرمز در همین نقطه ظاهر میشود. حدود یک پنجم تجارت جهانی گاز طبیعی مایع از تنگه هرمز عبور میکند. به همین دلیل، امریکا نمیتواند بحران هرمز را برای مدت طولانی تحمل کند. این یعنی امریکا برای کاهش قیمت انرژی، آرامسازی بازارها و عبور از فشار سیاسی داخلی، نیازمند سرعت است. هر روزی که امریکا ناچار شود درباره هرمز، داراییهای مسدودشده، تحریمها و امنیت پایگاههایش گفتوگو کند، به معنای پذیرش عملی این واقعیت است که ایران حذفشدنی نیست و باید با آن معامله کرد.
پنج؛ گروکشی سیاسی و دام ترامپ
یکی از مهمترین ابزارهای ایران در مرحله مذاکره، گروکشی هوشمندانه است؛ به معنای دستگذاشتن بر نقطهای که طرف مقابل در برابر آن آسیبپذیر است. ترامپ سالها برجام را به دلیل آزادسازی پولهای ایران نقد میکرد و خروج از آن را نشانه سختگیری خود میدانست. اکنون اگر در توافق تازه ناچار شود بخشی از داراییهای ایران را آزاد کند، یا از بستههای مالی و بازسازی سخن بگوید، در داخل امریکا با همان اتهامی روبهرو میشود که خودش علیه دموکراتها مطرح میکرد.
ایران در مذاکرات خواهان آزادسازی منابع مالی خود و دریافت خسارت جنگ است. این موضوع برای ترامپ خطر سیاسی دارد. اگر امتیاز بدهد، مخالفان داخلی او خواهند گفت ایران پس از جنگ پاداش گرفت. اگر امتیاز ندهد، ایران میتواند همکاریهای حساس، از جمله در حوزه بازرسی و هرمز، را مشروط نگه دارد.
شش؛ شکست عملیات تمیز و کثیف
یکی از شیوههای غرب و اسرائیل در سالهای اخیر، تفکیک نقشها بوده است: اروپاییها و امریکاییها زبان حقوق، تحریم و دیپلماسی را به کار میبرند و اسرائیل عملیات نظامی را انجام میدهد. فریدریش مرتز، صدراعظم آلمان، در جریان جنگ با ایران از عبارتی استفاده کرد که بسیار معنادار بود: او گفت اسرائیل با حمله به اهداف هستهای ایران «کار کثیف» دیگران را انجام میدهد.
ایران خواهان توقف حملات اسرائیل به لبنان شد. این یعنی تهران بازی «عملیات تمیز و کثیف» را خوب شناخت و این تفکیک را بیاعتبار ساخت و نپذیرفت که امریکا با لباس دیپلماسی وارد شود، اما اسرائیل همزمان در لبنان عملیات کند و واشنگتن بگوید به ما ربطی ندارد.
هفت؛ امریکا بدهکار متحدان است
یکی از تفاوتهای مهم میان ایران و امریکا، ساختار تعهدات بیرونی است. امریکا در منطقه پایگاه دارد، متحد دارد، تعهد امنیتی دارد و باید به اسرائیل، کشورهای خلیج فارس، بازار انرژی، رأیدهندگان داخلی و شرکای اروپایی پاسخ بدهد. هر حمله ایران به پایگاههای امریکا، تنها یک حادثه نظامی نیست؛ پرسشی درباره اعتبار چتر امنیتی امریکا ایجاد میکند.
در مقابل، ایران در این جنگ بیشتر بر ظرفیت خود تکیه کرده است. این تنهایی از یکسو هزینه دارد، اما از سوی دیگر دست ایران را در تصمیمگیری بازتر میکند. کشوری که زیر فشار متحدان نیست، در مذاکره میتواند آهستهتر، سختتر و مستقلتر حرکت کند. امریکا باید به چندین پایتخت توضیح بدهد که چرا جنگ آغاز شد، چرا پایان یافت، چرا تنگه هرمز کامل باز نیست، چرا ایران امتیاز میگیرد و چرا اسرائیل ناراضی است. ایران اما اگر انسجام داخلی داشته باشد، فقط با یک پرسش روبهرو است: آیا خطوط اصلی قدرت و امنیت ملی حفظ شده است یا نه؟
پیروزی در مذاکرات یعنی تثبیت پیروزی در جنگ
اگر محاسبات امریکا و اسرائیل در جنگ نظامی اشتباه از آب درآمد، هیچ تضمینی نیست که محاسبات آنان در مدیریت آشتی درست باشد. در چنین صحنهای، ایران اگر امتیازهای حیاتی ندهد، وحدت روایت را حفظ کند و مذاکره را به ابزار تثبیت قدرت ملی تبدیل سازد، روزی خواهد رسید که رسانههای غربی ناگزیر شوند اعتراف کنند: ایران نهتنها در جنگ پیروز شد، بلکه صلح را نیز برد.

سید حکیم بینش











