Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print
  • جنگ روانی دونالد ترامپ

در روزگار ما، جنگ تنها در آسمان، دریا، میدان نبرد و اتاق فرماندهی رخ نمی‌دهد؛ جنگ، پیش از آن‌که شهرها را هدف بگیرد، روان ملت‌ها را هدف می‌گیرد. هدف اصلی بسیاری از جنگ‌های معاصر، تنها تخریب تاسیسات نظامی، فرودگاه‌ها، پایگاه‌ها یا خطوط انرژی نیست؛ هدف عمیق‌تر آن است که جامعه حریف، پیش از شکست نظامی، در درون خود احساس شکست کند. هرگاه ملتی به این باور برسد که دیگر توان ایستادن ندارد، دشمن نیمی راه را پیموده است؛ زیرا شکست روانی، دروازه شکست سیاسی و امنیتی است.

از همین زاویه باید مقاومت مردم ایران در برابر جنگ روانی دونالد ترامپ را فهمید. ترامپ در برابر ایران تنها از ابزار تحریم، تهدید و حمله استفاده نکرد؛ او از ابزار شوک روانی نیز بهره گرفت. یک روز از صلح و توافق سخن می‌گفت، روز دیگر از حمله و نابودی؛ لحظه‌ای خود را آماده مذاکره نشان می‌داد، لحظه‌ای دیگر نیز مردم را به خشونت علیه حکومت تشویق می‌کرد. این تناقض‌ها تصادفی نبودند بلکه کاملا از پیش طراحی شده بودند تا مردم ایران را در شوک روانی فرو ببرند.

در منطق روانشناسی استراتژیک، تکرار پیام‌های متضاد، جامعه هدف را میان امید و ترس، خشم و سردرگمی، انتظار و وحشت معلق نگه می‌دارد. اما ایران، برخلاف محاسبه امریکایی‌ها، مانند دیگر کشورهای معمولی نیست بلکه ملتی است که بارها از خاکستر شکست برخاسته است.

  • روانشناسی استراتژیک؛ شکست یک فرد و شکست یک ملت

در روانشناسی فردی، انسان پس از شکست ممکن است دچار یأس، انزوا، خشم، بی‌اعتمادی یا از دست‌دادن معنا شود. اما اگر همان فرد، پشتوانه اخلاقی، خانواده، حافظه موفقیت‌های گذشته و امید به آینده داشته باشد، می‌تواند شکست را به تجربه تبدیل کند و دوباره برخیزد. جامعه نیز چنین است. جامعه هم روان دارد، حافظه دارد، غرور دارد، ترس دارد و ممکن است پس از ضربه بزرگ، یا فرو بریزد یا خود را بازسازی کند.

فرماندهان نظامی و طراحان عملیات اطلاعاتی سال‌هاست فهمیده‌اند که جنگ تنها با توپ، طیاره، موشک و تانک پیش نمی‌رود. یکی از میدان‌های مهم جنگ، روحیه عمومی است. اگر مردم یک کشور به این باور برسند که شکست حتمی است و دشمن همه‌چیز را در دست گرفته، آن کشور پیش از شکست نظامی، از درون آسیب دیده است.

فروپاشی روانی جامعه الزاما به معنای سکوت و خانه‌نشینی نیست. گاهی جامعه فروپاشیده ظاهرا پرصداست، اما این صدا از عقلانیت تهی شده است. شایعه جای خبر را می‌گیرد، ترس جای تحلیل را می‌گیرد، خشم جای منطق را می‌گیرد و هر حادثه کوچک به آتشی بزرگ تبدیل می‌شود. در چنین وضعیتی، امنیت ملی دیگر تنها با نیروی نظامی حفظ نمی‌شود، زیرا تهدید درون ذهن مردم خانه کرده است.

  • افسردگی و عصبیت سیاسی؛ دو روی سکه فروپاشی روانی

افسردگی سیاسی زمانی رخ می‌دهد که جامعه احساس کند هیچ کاری از دستش ساخته نیست. مردم هنوز زنده‌اند، کار می‌کنند، اما در اعماق ذهن خود باور کرده‌اند که آینده از دست رفته است. چنین جامعه‌ای به جای آن‌که برای تغییر یا بقا انرژی تولید کند، به یک تماشاگر غمگین تاریخ تبدیل می‌شود.

نمونه تاریخی آن را می‌توان در یونان باستان دید. یونان، با همه فلسفه، هنر، سیاست و تمدن خود، پس از شکست از فیلیپ مقدونی، دیگر آن یونان مولف و تمدن‌ساز پیشین نشد. اندیشه یونانی در دانشگاه‌های اروپا زنده ماند، اما یونان به‌عنوان نیروی خلاق سیاسی و تمدنی، جایگاه پیشین خود را از دست داد. این فقط شکست نظامی نبود؛ شکست روانی و تاریخی یک جامعه بود.

در زمانه معاصر نیز نمونه‌هایی دیده می‌شود. در ونزوئلا، پس از ربودن رئیس جمهور توسط امریکا و بحران‌های سیاسی و اقتصادی، بخشی از جامعه و نخبگان به این باور نزدیک شدند که قدرت خارجی هر زمان بخواهد می‌آید، فشار می‌آورد، منابع را می‌برد و سرنوشت کشور را تعیین می‌کند. این احساس ناتوانی، اگر عمیق شود، جامعه را به افسردگی سیاسی می‌کشاند؛ وضعی که در آن مردم دیگر به توان خود باور ندارند.

اما فروپاشی روانی همیشه به شکل افسردگی ظاهر نمی‌شود. گاهی جامعه به جای سکوت، به عصبیت سیاسی دچار می‌شود. عصبیت سیاسی یعنی جامعه چنان در خشم فرو می‌رود که دیگر مرز میان دشمن واقعی، منتقد داخلی، شهروند عادی و جاسوس خارجی را تشخیص نمی‌دهد. در چنین وضعی، هر اختلافی خیانت خوانده می‌شود، هر حادثه‌ای آتش خشم را بلندتر می‌کند و هر گروه عصبی می‌تواند به سمت خشونت کور حرکت کند.

افغانستان پس از حمله امریکا در سال ۲۰۰۱ تجربه تلخ مشابهی داشت. بخشی از جامعه امید بست که حضور امریکا دولت، امنیت و رفاه می‌آورد؛ بخشی دیگر از همان آغاز دچار عصبیت سیاسی شد و حضور خارجی را اشغال دانست. نتیجه آن شد که در بیست سال حضور امریکا، امنیت پایدار هرگز ساخته نشد. پس از خروج شتاب‌زده امریکا نیز، بخش‌هایی از جامعه به افسردگی سیاسی فرو رفتند؛ زیرا احساس کردند دو دهه وعده، نهادسازی، جمهوریت و قربانی، در چند روز فرو پاشید. این تجربه یک هشدار روشن است: جامعه‌ای که تعادل روانی خود را از دست بدهد، امنیت خود را نیز از دست می‌دهد.

تعادل روانی یعنی جامعه هم درد را بفهمد و هم از درد فلج نشود؛ هم خشم داشته باشد و هم خشم خود را به خشونت کور تبدیل نکند؛ هم از دشمن آگاه باشد و هم هر صدای داخلی را عامل دشمن نخواند. جامعه متعادل، نه ساده‌لوح است و نه وحشت‌زده؛ نه بی‌احساس است و نه بی‌محاسبه.

در بحران ایران، امریکا و اسرائیل می‌خواستند همین تعادل را به هم بزنند. هدف این بود که بخشی از جامعه به افسردگی سیاسی فرو برود و بعد از شهادت آیت الله خامنه‌ای، بگوید «دیگر کار تمام است». بخش دیگر نیز به عصبیت سیاسی کشانده شود و به سمت رفتارهای رادیکال و غیرقابل مدیریت حرکت کند. هر دو حالت برای یک کشور خطرناک است؛ زیرا در هر دو صورت، اراده جمعی از مدار عقلانیت بیرون می‌رود.

در ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴، ایران یکی از سنگین‌ترین لحظات روانی خود را تجربه کرد. اعتراضات، قطع اینترنت، خشونت خیابانی، روایت‌های متناقض و تهدیدهای امریکا، همه در یک نقطه جمع شدند. آن روزها یک میدان آزمایش روان جمعی بود. امریکا می‌خواست جامعه ایران را در شوک نگه دارد، مرز میان اعتراض و آشوب را از بین ببرد و با ایجاد یک بحران در داخل ایران، حملات خود را پیش چشم جهانیان توجیه کند. اما حافظه تاریخی مردم ایران باعث شد دامی که پهن شده، خالی بماند.

  • ایران؛ تمدنی که از زخم برخاسته است

برای فهم این مقاومت، باید ایران را در طول تاریخ دید. ایران از حمله اسکندر مقدونی تا فتح اسلامی، از حمله مغول تا فشارهای استعمار، از جنگ‌های منطقه‌ای تا تحریم‌های سنگین، بارها زخمی شده است. اما شکست را به پایان هویت خود تبدیل نکرده است.

حمله اسکندر پایان دولت هخامنشی بود، نه پایان ایران. فتح اسلامی ساختار ساسانی را فرو ریخت، اما زبان، فرهنگ و اندیشه ایرانی در دل تمدن اسلامی دوباره سر بلند کرد. مغولان شهرها را ویران کردند، اما ایران بعدها دوباره در شعر، معماری، دولت‌سازی و فرهنگ منطقه‌ای نقش‌آفرین شد. صفویان نیز پس از قرن‌ها پراکندگی، ایران را دوباره در قالب یک هویت سیاسی نیرومند بازسازی کردند.

این حافظه تاریخی در لحظه بحران به کار می‌آید. ملتی که بارها شکست و برخاستن را تجربه کرده، با نخستین موج تهدید خارجی به این نتیجه نمی‌رسد که همه‌چیز تمام شده است. چنین ملتی ممکن است زخمی شود، اما زخمش را به هویت شکست تبدیل نمی‌کند. مقاومت ایران تنها نظامی نیست؛ فرهنگی، تاریخی و روانی است. مردم ایران از گذشته خود روایت شکست مطلق نساخته‌اند. آنان از هر دوره ویرانی، بخشی از هویت تازه خود را بیرون کشیده‌اند.

جنگ روانی دونالد ترامپ
صلابت روحی مردم، عامل پیروزی ایران در برابر جنگ روانی دونالد ترامپ

سید حکیم بینش

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=12507

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات