اعترافات خواجه آصف
در هفتم فبروری سال جاری، خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، در مجمع ملی این کشور سخنانی بر زبان آورد که فراتر از یک موضعگیری معمول سیاسی بود. چنانچه اظهارات او نه تنها بحثی تازه در فضای سیاسی منطقه گشود، بلکه لایههایی از تاریخ چهار دهه گذشته را دوباره به برابر افکار عمومی کشاند.
آصف جنگ افغانها علیه ارتش سرخ را «جهاد» ندانست، از نقش قدرتهای بزرگ سخن گفت و صریحتر از همیشه پذیرفت تصمیمهایی که در آن زمان گرفته شد، امروز به شکل تروریسم و ناامنی به داخل پاکستان بازگشته است. برای افغانها، اعترافات خواجه آصف صرفاً دیدگاه یک مقام در کشور همسایه نیست. پای حافظه جمعی در میان است؛ پای خانوادههایی که عزیزانشان را از دست دادند، میلیونها انسانی که طعم مهاجرت را چشیدند و نسلی که هویت سیاسی و اجتماعیاش در آتش همان جنگ شکل گرفت.
همزمان، برای خود پاکستان نیز این سخنان نوعی اعتراف کمسابقه درباره بنیان سیاستهایی محسوب میشود که سالها با عنوان ضرورتهای استراتژیک توضیح داده میشد. اهمیت ماجرا دقیقاً در همین نقطه نهفته است؛ زیرا یکی از چهرههای حاضر در متن قدرت، روایتی را به چالش میکشد که برای دههها بخشی از ادبیات رسمی منطقه بوده و بر اساس آن، ائتلافها ساخته و دشمنیها تعریف شدهاند.
از اینرو پرسش مقاله حاضر اینست که چه تحولاتی در درون پاکستان رخ داده که وزیر دفاع این کشور امروز ناچار شده روایت دیرینه درباره جهاد افغانستان، نقش اسلامآباد و پیامدهای آن را به شکلی متفاوت بازگو کند؟
انکار جهاد و برخورد با حافظه جمعی افغانها
وقتی خواجه آصف میگوید جنگ افغانها علیه شوروی جهاد نبوده، ماجرا تنها بر سر جابهجایی یک واژه یا ارائه یک تفسیر تازه تاریخی نیست. او پا به قلمرویی میگذارد که به تجربه زیسته میلیونها افغان تعلق دارد؛ قلمرویی که در آن خاطره، خون، مهاجرت و ویرانی با هم گره خورده است. در آن سالها مردم افغانستان با حضور مستقیم یک اردوی خارجی روبهرو بودند. قریهها زیر آتش فرو ریخت، شهرها خالی شد، خانوادهها از هم پاشید و موجهای پیدرپی آوارگی مرزها را درنوردید. این هزینه را نه قدرتهای بزرگ، بلکه مردم عادی پرداختند؛ مردمی که با دست خالی در برابر جنگی ایستادند که بر سرزمینشان تحمیل شده بود.
به همین دلیل، مفهوم جهاد برای بخش بزرگی از جامعه افغانستان صرفاً یک شعار سیاسی یا ابزار تبلیغاتی نبوده و نیستند؛ بلکه نامی است برای مقاومت، برای دفاع از خانه و برای زنده ماندن. حذف یا انکار این مفهوم، به معنای نادیده گرفتن احساسی است که نسلها با آن زندگی کردهاند. به همین سبب است که این جمله به سرعت حساسیت برمیانگیزد و فراتر از یک بحث نظری، به مسئلهای عاطفی و هویتی تبدیل میشود.
از سوی دیگر حتی اگر بپذیریم که آمریکا، عربستان، پاکستان و رقابتهای پیچیده جنگ سرد هر کدام سهمی در شکل دادن به معادله آن سالها داشتند، باز هم نمیتوان عنصر انتخاب و ایستادگی مردم را حذف کرد. بدون این عنصر، تاریخ به چانهزنی دولتها تقلیل مییابد و ملتها به بازیگرانی بیاراده بدل میشوند که فقط نتیجه تصمیم دیگران را تحمل میکنند.
چنانچه واکنش تند بسیاری از افغانها در رابطه به اعترافات خواجه آصف، دقیقاً از همین نقطه سرچشمه میگیرد. زیرا آنها احساس میکنند رنجی که بردهاند، قربانیانی که دادهاند و تصمیمی که برای مقاومت گرفتهاند، از روایت کنار گذاشته میشود و همهچیز از منظر اسلامآباد بازی تلقی می گردد. در چنین وضعیتی، بحث دیگر صرفاً بر سر گذشته نیست؛ موضوع به کرامت یک ملت و حق آنها برای تعریف تاریخ خودش برمیگردد.
اعترافات خواجه آصف به استفاده ابزاری از دین؛ شکستن یک روایت رسمی
شاید تعیینکنندهترین بخش اعترافات خواجه آصف همان جملهای باشد که در آن تصریح میکند پاکستان برای اسلام نجنگید، بلکه برای خشنود ساختن یک ابرقدرت وارد میدان شد. این عبارت کوتاه، در ظاهر یک توضیح سیاسی است، اما در عمق خود دیواری از روایتهای چند دههای را تَرک میاندازد؛ دیواری که بسیاری از سیاستهای منطقهای پشت آن مشروعیت مییافت.
سالها گفتمان رسمی در پاکستان و حتی در سطحی وسیعتر در منطقه چنین بود که حمایت از جنگ افغانستان، ادای یک تکلیف دینی و اخلاقی است. منبرها، مدرسهها، رسانهها و ادبیات سیاسی، همگی در جهت تقویت همین تصویر حرکت میکردند. نسل بزرگی از جوانان با این باور پرورش یافتند که آنچه رخ میدهد، دفاع از ایمان و پاسداری از ارزشهای اسلامی است. این روایت چنان تکرار شد که به حقیقتی بدیهی بدل گشت و کمتر کسی جرئت میکرد درباره پشت صحنههای سیاسی آن پرسش کند.
اکنون اما یکی از مقامهای بلندپایه همان ساختار اعتراف میکند که دین در خدمت اهداف ژئوپلیتیک قرار داشت. این یعنی آنچه به عنوان انگیزه مقدس معرفی میشد، در بسیاری موارد ابزاری برای پیشبرد محاسبات قدرت بوده است. چنین سخنی، فقط یک نقد به گذشته نیست؛ بازتعریف بنیادین رابطه میان سیاست و مذهب در یکی از حساسترین دورههای تاریخ منطقه است.
وقتی گفته میشود هدف اصلی جلب رضایت یک ابرقدرت بوده، معنایش این است که بسیج مذهبی، آموزشهای ایدئولوژیک، سازماندهی نیروها و حتی تولید ادبیات جهادی، بخشی از یک طراحی حسابشده سیاسی به شمار میرفت. به بیان دیگر، ایمان مردم به سرمایهای تبدیل شد که میشد آن را در معادلات بینالمللی به کار گرفت. همین برداشت است که وزن اعتراف را چند برابر میکند و آن را از سطح یک سخنرانی معمولی فراتر میبرد.
این چرخش زبانی همچنین نگاه تازهای به ریشههای افراطگرایی ارائه میدهد. اگر دین به صورت هدفمند وارد بازی قدرت شده باشد، آنگاه پیامدهای بعدی آن نیز دیگر اتفاقی یا طبیعی جلوه نمیکند. در این صورت، آنچه بعدها به شکل خشونت و بیثباتی بروز کرد، ادامه منطقی همان سیاستهایی خواهد بود که سالها پیش طراحی شده بودند.
به همین دلیل است که جمله خواجه آصف نه تنها برای مخاطبان داخلی پاکستان، بلکه برای سراسر منطقه اهمیت دارد. او ناخواسته اعتراف میکند که میان شعار و واقعیت فاصلهای عمیق وجود داشته است؛ فاصلهای که اکنون پس از گذشت دههها، خود را در قالب بحرانهای امنیتی و اجتماعی نشان میدهد. چنین اعترافی، روایت رسمی را میشکند و راه را برای بازخوانی صریحتر تاریخ باز میکند؛ تاریخی که دیگر نمیتوان آن را تنها با واژههای مقدس توضیح داد.
بحران امروز و ناگزیری اسلامآباد به اعتراف
پاکستان امروز با مجموعهای از بحرانهای بسیار جدی، همزمان دست و پنجه نرم میکند: فشارهای اقتصادی شدید، افزایش خشونتهای داخلی، شکافهای اجتماعی عمیق و نیاز فزایندهای که جامعه و نخبگان برای بازنگری در سیاستهای گذشته احساس میکنند. در چنین فضایی، روایتهای قدیمی و تابلوهای استراتژیک دهههای گذشته دیگر کارایی سابق را ندارند و حتی میتوانند خود به مانعی برای مدیریت بحران تبدیل شوند.
دولت پاکستان برای مقابله با گروهها و جریانهایی که اکنون امنیت کشور را تهدید میکنند، ناچار است فاصلهای میان امروز و دیروز ایجاد کند؛ فاصلهای که بدون نقد و بازخوانی گذشته ممکن نیست. به همین دلیل، زبان رسمی تغییر میکند، تابوها شکسته میشوند و چهرههایی در متن قدرت لب به سخن میگشایند و واقعیتهایی را بیان میکنند که پیشتر بیان آن غیرممکن به نظر میرسید.
با این همه، باید دقت کرد که تغییر لحن و روایت الزاماً به معنای تغییر سیاستهای عملی نیست. گاهی این چرخش زبانی بیش از آنکه نشانه بازنگری واقعی باشد، تلاشی است برای مدیریت فشارهای داخلی و خارجی، برای نشان دادن انعطاف یا پاسخ به مطالبه عمومی. به همین دلیل بسیاری از تحلیلگران با احتیاط به این سخنان نگاه میکنند و آن را به عنوان نشانهای از تغییر کامل یا اصلاح بنیادین نمیپذیرند. در نهایت، اهمیت این اعتراف بیش از خود محتوا در پیامدهای احتمالی آن نهفته است؛ پیامدهایی که میتوانند حافظه تاریخی منطقه را تحت تأثیر قرار دهند و زمینه بازتعریف نقش گذشته و امروز پاکستان را در معادلات منطقهای فراهم کنند.
نتیجهی سخن اینکه؛ اعترافات خواجه آصف همزمان حامل دو پیام است: برای افغانها طعم تلخ انکار بخشی از تاریخشان را دارد و برای منطقه، اعترافی است به اینکه دین و جنگ میتوانند ابزار سیاست شوند. همین دوگانه، اهمیت لحظه کنونی را نشان میدهد. پاسخ پرسش اصلی را باید در تلاقی بحرانهای داخلی پاکستان، فرسایش مشروعیت روایتهای قدیمی و نیاز به بازتعریف جایگاه این کشور در معادلات منطقهای جستوجو کرد. اسلامآباد ناچار شده با گذشتهای روبهرو شود که هزینههایش دیگر قابل پنهان کردن نیست. اینکه این مواجهه به تغییر رفتار خواهد انجامید یا نه، هنوز روشن نیست؛ اما آنچه قطعی به نظر میرسد این است که اعتراف، وقتی از درون قدرت بیان میشود، به سادگی از حافظه تاریخ پاک نخواهد شد.

عایشه ببرک خیل











