Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

عصر ترامپیسم

در چشم‌انداز سیاسی معاصر، شاید هیچ پدیده‌ای به اندازه عادی‌شدن امر بی‌عقلی در بالاترین سطوح قدرت در ایالات متحده، ذهن تحلیلگران را مغشوش و واژگان علوم سیاسی را عقیم نساخته باشد. ما اکنون در عصری زندگی می‌کنیم که مرز میان نمایش مضحک و حکمرانی جدی چنان محو شده که دیگر نمی‌توان به سادگی میان «خطای سیاسی» و «جنون محض» تمایز قائل شد. دوره دوم ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ، ویترین تمام‌نمایی از این فروپاشی معرفتی است.

صحنه‌هایی را تصور کنید که در آن ایلان ماسک، ثروتمندترین فرد جهان و مالک یک پلتفرم شبکه اجتماعی، به ‌مثابه یک وزیر در سایه و بازیگر اصلی در جلسات هیئت دولت ظاهر می‌شود و در مورد کوچک‌سازی نهادهای فدرال تصمیم‌گیری می‌کند؛ یا پافشاری لجوجانه بر جنگ‌های تعرفه‌ای را در نظر آورید که زنجیره‌های تأمین جهانی را مختل کرد و هزینه‌های گزافی بر دوش طبقه متوسط گذاشت. این رفتارها، که در هر دوره تاریخی دیگری نشانه‌ای از فروپاشی روانی یک دولت تلقی می‌شد، اما امروز در چرخه خبری ۲۴ ساعته، تنها به‌عنوان «حواشی» یا «نبوغ نامتعارف» هضم می‌شوند.

پرسش اصلی این نیست که چرا دونالد ترامپ رفتارهایی انجام می‌دهد که برای بسیاری از ناظران، هنجارستیز، بی‌پروا و عوام‌فریبانه به نظر می‌رسد. پرسش ژرف‌تر این است که چگونه یک جامعه، یک نظام سیاسی، یک فرهنگ عمومی و یک اقتصاد عظیم به نقطه‌ای می‌رسد که چنین رفتارهایی نه‌تنها ممکن می‌شود، بلکه برای بخش قابل توجهی از مردم، پذیرفتنی، عادی، قابل دفاع و حتی جذاب جلوه می‌کند.

  • چارچوب نظری

در پاسخ به این وضعیت سرسام‌آور، گفتمان تحلیلی رایج معمولا به دو دوگانه ناکافی پناه می‌برد. نخست، گروهی از مفسران و نظریه‌پردازان تلاش می‌کنند هر رفتار دیوانه‌وارترامپ را در قالب نظریه‌های پیچیده ژئواستراتژیک و شطرنج چهاربعدی توضیح دهند. برای مثال استدلال می‌کنند که جنگ تعرفه‌ها یک نمایش پیچیده برای برهم‌زدن نظم جهانی لیبرال پس از ۱۹۴۵ و مهار رقبایی چون چین است. گویی پشت هر اقدام بی‌منطق ترامپ، طرحی پنهانی و عمیقا عقلانی وجود دارد که صرفا از درک انسان‌های معمولی خارج است. این رویکرد نه تنها سطحی، بلکه عمیقا خطرناک است؛ زیرا بی‌عقلی را به‌اشتباه، در لباس عقلانیت می‌پیچد و با عادی‌سازی آن، به تداوم چرخه تخریب یاری می‌رساند.

دومین رویکرد، که به همان اندازه قاصر است، تقلیل‌گرایی روان‌شناختی است. در این دیدگاه، همه چیز به خصوصیات فردی یا روان‌پریشی ترامپ و حلقه نزدیکانش تقلیل می‌یابد. تحلیلگران به ما می‌گویند که اگر ترامپ به رقبایش برچسب‌ها و اتهام‌های ناروا می‌زند و پشت سر هم دروغ می‌گوید، دلیلش «اختلال شخصیت خودشیفته» اوست. اگر وزیر دفاع پیشین او، پیت هگست، تصمیمات نظامی اشتباه و پرهزینه می‌گیرد، ریشه آن را باید در ناکامی‌های دوران خدمت نظامی یا سوءمصرف الکل او جستجو کرد.

این نگاه، هرچند تسکین‌دهنده است، اما عمق فاجعه را پنهان می‌کند. بدین ترتیب، بحرانی که ریشه‌های سیستمیک و اجتماعی دارد، به یک مسأله صرفا فردی و آسیب‌شناسی روانی فروکاسته می‏شود. هر دوی این رویکردها – هم تئوری‌پردازی پیچیده و هم شخصیت‌شناسی فردی – در یک نقطه مشترک شکست می‌خورند: آن‌ها ساختارهای اجتماعی و فرایند جامعه‌سازی را که چنین شخصیت‌هایی را برمی‌کشد و تقدیس می‌کند، به ‌کلی نادیده می‌گیرند.

رسالت این نوشتار عبور از این دوگانه نازا است. برای فهم چرایی پذیرش ترامپ و عادی‌سازی رفتارهای او، باید به اعماق فرهنگ سیاسی و اقتصاد اخلاقی سرمایه‌داری امریکایی نقب زد. در جامعه‌ای که مبنا را بر مالکیت خصوصی و رقابت بی‌امان برای سود می‌گذارد، یک غده یا تومور اجتناب‌ناپذیر به نام مافیا شکل می‌گیرد. ایالات متحده، به‌عنوان مهد کاپیتالیسم، نه ‌تنها از این قاعده مستثنی نیست، بلکه والاترین تجلی آن است.

همان‌طور که در شاهکار سینمایی «پدرخوانده» تصویر شده، مردم امریکا ساختارهای مافیایی را نه به‌عنوان یک استثنا، بلکه به‌عنوان جزئی از بافت قدرت می‌پذیرند. دونالد ترامپ، نماد اوج یک شخص سرمایه‌دار در این ساختار است: یک پدرخوانده که کسب‌وکار امپراتوری‌اش را از برج‌های تجاری تا دانشگاه‌های خصوصی و رسانه‌های اختصاصی گسترش داده و حالا از او خواسته شده تا سکان هدایت کشور را به دست گیرد.

  • ترامپیسم؛ غده مافیا در بطن کاپیتالیسم

در نظامی که هدف غایی آن انباشت بی‌پایان سرمایه و تقدیس مالکیت خصوصی است، هر واحد اقتصادی – چه یک فرد و چه یک شرکت – در رقابتی دائمی و اغلب مرگبار با دیگران قرار دارد. وقتی که دولت رفاه تضعیف می‌شود و وعده برابری فرصت‌ها، در برابر بی‌عدالتی‌های ساختاری رنگ می‌بازد، اصل بقای قوی‌تر، به منطق غالب تبدیل می‌گردد. در چنین بستری، مافیا یک انحراف یا استثنا نیست، بلکه صورتی از انطباق با قواعد بازی است: خانواده‌ای که برای حفظ ثروت و قدرت خود، قوانین خودش را وضع می‌کند، دادگاه خودش را دارد و مالیات خودش را می‌پردازد.

ترامپ با ورود به سیاست، این مدل را مقیاس‌پذیر کرد. ویژگی‌های او دقیقا منطبق بر سی و شش اصل نانوشته قدرت در سنت‌های الیگارشیک است:

همه چیز شخصی است: برای ترامپ، دولت یک کسب‌وکار خانوادگی است، مانند انتصاب دامادش جراد کوشنر و دختر و دامادهای جدید در حلقه قدرت.

رسانه اختصاصی: مافیاها روزنامه‌های محلی دارند؛ ترامپ «تروث سوشال» و پیش از آن، حساب توییتر خود را به‌عنوان ارگان رسمی تبلیغات داشت.

دستگاه قضایی اختصاصی: او صریحا از وزارت دادگستری می‌خواهد که دوستانش را حفظ و دشمنانش را نابود کند. وعده قصاص شعار محوری اوست، که دقیقا همان وعده انتقام در کدهای مافیایی است.

قانون خانواده: رمز سکوت. حزب جمهوریخواه به طور کامل حول این اصل سازماندهی شده که هیچ‌کس علیه رئیس شهادت ندهد، و هر که این کار را بکند، طرد می‌شود.

مردم امریکا با این رفتارها کنار می‌آیند، زیرا از مدت‌ها پیش آموخته‌اند که قدرت در شکل خالص خود اینگونه عمل می‌کند. وقتی ترامپ به یک دیکتاتور خارجی احترام می‌گذارد و متحدان دموکرات را تحقیر می‌کند، از دید طرفدارانش، او صرفا احترام را که بالاترین ارزش در فرهنگ خیابانی و مافیایی است، به رسمیت می‌شناسد. وقتی تعرفه وضع می‌کند، این کار به مثابه گرفتن سهم توسط پدرخوانده از کسب‌وکارهای دیگر تفسیر می‌شود. اینکه این کار به اقتصاد صدمه می‌زند، اهمیتی ندارد؛ مهم نمایش قدرت است.

ترامپ در قامت یک پدرخوانده، به مردم خود می‌گوید:«من به تنهایی می‌توانم درستش کنم». این وعده، عینا همان پیشنهاد دون کورلئونه به بوناسرا در ابتدای فیلم پدرخوانده است:«دولت رسمی ناتوان و فاسد است، اما من می‌توانم عدالت را برایت برقرار کنم، به شرط آن‌که دوستی‌ات را به من بدهی.»

عصر ترامپیسم
در عصر ترامپیسم، دولت داری یک کسب و کار خانوادگی است
  • جامعه‌سازی در سایه سرمایه‌داری

چگونه یک ملت بر اساس چنین منطقی ساخته می‌شود؟ بر خلاف ملت‌های اروپایی که بر اساس تاریخ مشترک و نهادهای مدنی شکل گرفتند، جامعه‌سازی در امریکا از ابتدا بر اساس قراردادی میان فرد و فرصت‌های اقتصادی تعریف شد. رویای امریکایی یک قول مذهبی نیست، یک قول مالی است: اگر سخت کار کنی و زرنگ باشی، صاحب همه چیز می‌شوی. اما زیرمتن این قول این است: اگر صاحب همه چیز شدی، حق داری هر طور که می‌خواهی حکومت کنی.

در این دستگاه ایدئولوژیک، شکست اقتصادی بیش از آنکه یک تراژدی اجتماعی باشد، یک گناه فردی و نشانه بی‌عرضگی است. برعکس، ثروت نشانه انتخاب‌شدگی است. ترامپ دقیقا محصول نهایی این مهندسی اجتماعی است. او ثروتمند به دنیا آمد، از ورشکستگی‌های اخلاقی و مالی جان سالم به در برد، و همیشه برنده از آب درآمد. از منظر یک شهروند که روزانه بمباران تبلیغاتی موفقیت مالی را تجربه می‌کند، ترامپ یک قدیس است.

در فرایند ملت‌سازی امریکایی، پذیرش یک الیگارشی در کنار نهادهای رسمی کاملا نهادینه شده است. مردم می‌دانند که خانواده‌هایی مثل والتون‌ها، کخ‌ها، یا مرسرها با ثروت افسانه‌ای‌شان خط مشی کنگره را تعیین می‌کنند. این پدرخواندگان اقتصادی در خفا عمل می‌کردند. نوآوری ترامپ این بود که این خفا را برداشت و آن را به یک ریالیتی شو تبدیل کرد.

در عصر ترامپیسم، بحران کنونی امریکا، بحران یک فرد نیست؛ بحران یک «مدل ملت‌سازی» است. وقتی جامعه‌ای تصمیم می‌گیرد که عمومی و خصوصی را در هم بیامیزد و فضیلت عمومی را به نفع منفعت خصوصی حراج بزند، در نهایت دولت تبدیل به یک خانواده مافیایی و رئیس‌جمهور تبدیل به یک پدرخوانده می‌شود.

ترامپیسم
ترامپیسم؛ بحران مدل ملت سازی

حکیم تاجیک

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=11897

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات