سخنان باد هوای ترامپ!
اقدامات و مواضع اخیر دونالد ترامپ علیه جمهوری اسلامی ایران بار دیگر این پرسش بنیادین را مطرح کرده است که آیا ایالات متحده در آستانه یک اقدام واقعی و پرهزینه قرار دارد یا آنچه شاهد آن هستیم، بازتولید یک الگوی آشنا از تهدید، فشار روانی و نمایش اقتدار است. این مقاله با تکیه بر تحلیل رفتار ترامپ و مقایسه تاریخی جنگهای پیشین آمریکا، بر این فرضیه استوار است که تهدیدهای کنونی بیش از آن که مقدمه جنگ باشند، ابزاری برای امتیازگیری سیاسی و ترمیم اقتدار آسیبدیده آمریکا در افکار عمومی جهانی هستند.
الگوی رفتاری ترامپ: غلبه گفتار برکنش
– ایران:
ترامپ سیاستمداری است که قدرت را بیشتر نمایش میدهد تا اعمال کند. تجربه خروج آمریکا از برجام، ترور سردار سلیمانی و در عین حال اجتناب از ورود به یک جنگ تمامعیار با ایران، نمونهای روشن از این الگوی دوگانه است: اقدام نمادین پرهزینه رسانهای، بدون پذیرش تبعات راهبردی یک درگیری گسترده. پس از شکست در جنگ دوازده روزه در اوایل سال 2026 ترامپ هشدار داده بود که اگر ایران توافق هسته ای را نپذیرد حمله ی بعدی بسیار سنگین تر خواهد بود و به تمرکز نیروی دریایی آمریکا در خلیج فارس اشاره کرد، اما همزمان اشاره شد که هنوز برنامه مشخص و عملیاتی برای حمله ی مستقیم اتخاذ نشده است و اوضاع از طریق دیپلماسی نیز پیگیری می شود.
یکی از اهداف اصلی ترامپ از تشدید لحن علیه ایران، بازسازی تصویر آمریکای مسلط در افکار عمومی داخلی است. در شرایطی که آمریکا با بحرانهای عمیق اقتصادی، شکاف اجتماعی، تضعیف جایگاه جهانی و رقابت فزاینده با چین روبه روست، دشمنسازی خارجی به ابزاری برای انحراف افکار عمومی و بسیج سیاسی تبدیل میشود. ایران، بهعنوان دشمن آشنا بهترین گزینه برای این نمایش است: نه آن قدر ضعیف که بیاهمیت باشد، و نه آن قدر کم قدرت که ورود به جنگ با آن کمهزینه جلوه کند.
تهدیدهای پیاپی، تحریمهای نمادین، اظهارات مبهم درباره ی گزینههای روی میز و بزرگ نمایی توان نظامی، همگی اجزای یک راهبرد فشار روانی هستند. هدف این راهبرد نه آغاز جنگ، بلکه ایجاد فرسایش ذهنی، بیثباتی محاسباتی و فشار بر تصمیمگیران ایرانی برای پذیرش شروط آمریکا در میز مذاکره است. ترامپ بهخوبی میداند که جنگ مستقیم با ایران، پرهزینه است، قابل کنترل نیست و میتواند کل منطقه را از کنترل خارج کند.
از اینرو ترجیح میدهد سایه جنگ را نگه دارد، نه خودِ جنگ را. اگر ترامپ واقعاً مرد عمل بود، سیاست او باید نشانههای روشنی از آمادگی برای پرداخت هزینههای یک درگیری واقعی میداشت؛ در حالی که شواهد موجود نشان میدهد آمریکا حتی در اوج تنشها، بهدنبال مدیریت بحران و جلوگیری از گسترش آن بوده است. این تناقض میان لحن تهاجمی و رفتار محتاطانه، نشان میدهد که آنچه امروز از سوی ترامپ دیده میشود، بیش از آن که استراتژی اقدام باشد، استراتژی فشار بدون مسئولیت است.
– بگرام:
یکی دیگر از نمونههای برجسته از اعلام مواضع تهاجمی که در عمل با واکنش منفی و بیاعتنایی طرف مقابل روبهرو شد، اظهارات دونالد ترامپ درباره بازپس گیری پایگاه هوایی «بگرام» در افغانستان است. ترامپ در سپتمبر ۲۰۲۵ چندین بار اعلام کرد که آمریکا قصد دارد کنترل این پایگاه را که پس از خروج نیروهای آمریکایی در سال ۲۰۲۱ در اختیار طالبان قرار گرفته بود، بازپس بگیرد و حتی در یک پست در شبکه اجتماعی تروث هشدار داد که ” اگر افغانستان آن را بازنگرداند، اتفاقات بدی خواهد افتاد”.
با این حال، طالبان و مقامات افغان این خواست را به صراحت رد کردند و اعلام کردند که افغانستان تحت هیچ شرایطی حاضر به واگذاری حتی یک اینچ از خاک خود نیست و هیچ مذاکرهای برای بازپسگیری پایگاه از سوی آمریکا در دستور کار قرار ندارد. این نمونه مشابه دیگری از سخنان باد هوای ترامپ، بدون تحقق عملی آن در عرصه ی واقعی است؛ چرا که باوجود اظهارات تهدیدآمیز ترامپ، هیچ برنامه عملیاتی مشخص یا توافقی برای بازپسگیری بگرام شکل نگرفته و واکنش طالبان یک رد قطعی بوده است.
– گرینلند:
یکی از بحث برانگیزترین نمونههای اخیر از اعلام جدی و سپس عقب نشینی یا خنثی شدن یک اقدام ترامپ، موضوع الحاق گرینلند بود. ترامپ در سالهای اخیر با تأکید بر اهمیت استراتژیک گرینلند در قطب شمال و منابع معدنیاش پیشنهاد خرید یا حتی استفاده از زور برای بهدست آوردن کنترل این جزیره را مطرح کرد. این اظهارات واکنشهای گستردهای را در اروپا و دانمارک برانگیخت، تا جایی که اتحادیه اروپا و دولت دانمارک بر حمایت از حاکمیت گرینلند تأکید کردند و ترامپ بعدها تهدید به تعرفه و استفاده از زور برای تصرف را رسماً کنار گذاشت و سخنان باد هوای ترامپ باز هم نمود پیدا کرد.
این نمونه به وضوح نشان میدهد که تهدیدات ترامپ، حتی زمانی که در سطح راهبردی مطرح میشوند، به دلیل مخالفت متحدان، واقعیتهای ژئوپلیتیک و فشار رسانهای و دیپلماتیک، منجر به عقب نشینی میشوند.
جنگ روانی و کارکرد اقتدار نمایشی
در شرایط افول نسبی قدرت هژمونیک آمریکا، نمایش اقتدار به یک ضرورت روانی-سیاسی تبدیل شده است. تهدید ایران، بیش از آنکه هدف نظامی داشته باشد، کارکردی دوگانه دارد:
1- در سطح داخلی: بسیج افکار عمومی، پوشاندن شکافهای اجتماعی و بازتولید تصویر رئیسجمهور مقتدر
2- در سطح بینالمللی: القای این تصور که آمریکا همچنان توان تحمیل اراده خود را دارد.
در این چارچوب، حفظ سایه جنگ اهمیت بیشتری از خود جنگ مییابد، به ویژه زمانی که تهدیدهای تهاجمی ترامپ اغلب در مرحله گفتار باقی میمانند یا با عقبنشینی مواجه میشوند.
محدودیتهای واقعی آمریکا برای ورود به جنگ با ایران
جنگ با ایران، برخلاف بسیاری از درگیریهای پیشین آمریکا، نه یک سناریوی کوتاه مدت و قابل کنترل، بلکه یک بحران چند سطحی با پیامدهای منطقه ای و جهانی است. ایران از ویژگیهایی برخوردار است که آن را از اهداف پیشین آمریکا متمایز میکند، از جمله عمق راهبردی، توان بازدارندگی نامتقارن و شبکه متحدان منطقهای. این عوامل باعث میشود که هزینه و خطر یک جنگ مستقیم بسیار بالاتر از آن باشد که صرفاً تهدیدی رسانهای یا سیاسی تلقی شود.
علاوه براین تجربه تاریخی آمریکا در جنگهای بزرگ قرن بیستم و بیست و یکم نقش تعیین کنندهای در محاسبات کنونی واشنگتن دارد. جنگ ویتنام نشان داد که برتری نظامی تضمینی برای پیروزی راهبردی نیست. جنگهای عراق و افغانستان فرسایشی و پرهزینه بودند، تا جایی که خروج آمریکا از افغانستان نمادی از ناکامی پروژههای بلندمدت است. این شکستها نه فقط نظامی، بلکه اعتباری و روانی بودند، و به یک حافظه جمعی برای سیاست گذاران آمریکایی تبدیل شدهاند که از تکرار همان الگوها جلوگیری کند. این تجربه تاریخی، یکی از مهمترین عوامل بازدارنده در برابر اقدام نظامی مستقیم علیه ایران است.
آغاز یک جنگ مستقیم میان آمریکا و ایران، در شرایط کنونی، نهتنها یک ریسک نظامی بلکه قمار حیثیتی برای واشنگتن محسوب میشود. تجربههای اخیر آمریکا نشان داده است که توان این کشور در مدیریت جنگهای پیچیده و فرسایشی به شدت کاهش یافته است. شکست در جنگ دوازده روزه اخیر و خروج پرهزینه و تحقیرآمیز از افغانستان، دو نمونه روشن از محدودیتهای ساختاری آمریکا در پیشبرد منازعات نامتقارن و طولانی مدت هستند.
در چنین فضایی، ورود به تقابل نظامی با ایران، کشوری با عمق راهبردی، شبکه متحدان منطقهای و ظرفیت پاسخگویی چندلایه میتواند به معنای ثبت یک شکست دیگر در کارنامه سیاست خارجی آمریکا باشد؛ شکستی که اینبار نه در حاشیه، بلکه در قلب نظم امنیتی خاورمیانه رخ خواهد داد. ترامپ و تصمیم سازان آمریکایی به خوبی آگاهاند که جنگ با ایران، برخلاف نمایشهای رسانهای، نه یک عملیات کوتاه مدت قابل کنترل، بلکه سناریویی باز و غیرقابل پیش بینی است.
از این رو، تهدید نظامی بیش از آن که مقدمه جنگ باشد، ابزاری برای جبران ضعف ناشی از شکستهای پیشین و ترمیم تصویر مخدوش شده قدرت آمریکا است؛ تصویری که پس از افغانستان و ناکامیهای اخیر، بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازسازی روانی در افکار عمومی جهانی است.

جمع بندی
بررسی سخنان باد هوای ترامپ و اقدامات اخیر او علیه ایران نشان میدهد که آنچه در ظاهر بهعنوان سیاست تهاجمی معرفی میشود، در واقع ادامه یک راهبرد آشناست: فشار حداکثری بدون جنگ حداکثری. نمونههایی مانند قضیه گرینلند نشان میدهد که حتی زمانی که تهدیدها به مرزهایی فراتر از سخن پراکنی می رسند، در عمل به عقب نشینی بدل میشوند.
بدین ترتیب ترامپ بیش از آن که مرد عمل باشد، سیاستمداری رسانه ای است که با هیاهو و فشار ادراکی تلاش میکند امتیاز سیاسی کسب کند، بدون آن که هزینه واقعی جنگ را بپردازد. تاریخ نشان داده است که آمریکا میتواند جنگ را آغاز کند، اما همیشه قادر به پایان دادن به آن نیست؛ و همین واقعیت، بزرگترین دلیل پرهیز واشنگتن از ورود به جنگی دیگر با ایران است.
الهام قاسمی











