Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

مرگ لیندسی گراهام

صدای انفجارها سرانجام خاموش می‌شود، اما پژواک تصمیم‌هایی که هزاران کیلومتر دورتر گرفته شده‌اند، گاه دهه‌ها در حافظه ملت‌ها باقی می‌ماند. از خیابان‌های ویران بغداد تا دره‌های هندوکش، از آسمان پرالتهاب تهران تا آوار غزه و سنگرهای یخ‌زده اوکراین، جنگ‌ها فقط ردّ مرمی و موشک بر جا نمی‌گذارند؛ آن‌ها میراث سیاستمدارانی هستند که باور داشتند بازدارندگی، پیش از آنکه بر میز مذاکره ساخته شود، در میدان نبرد شکل می‌گیرد.

در میان معماران این نگاه، نام لیندسی گراهام جایگاه ویژه‌ای دارد. او بیش از سه دهه در سنای آمریکا، یکی از پرنفوذترین مدافعان مداخله نظامی، تحریم‌های سخت و نمایش اقتدار واشنگتن بود؛ سیاستمداری که تقریباً در همه بحران‌های بزرگ قرن بیست‌ویکم، از عراق و افغانستان گرفته تا ایران، غزه و اوکراین، صدایش در حمایت از گزینه نظامی، رساتر از دعوت به گفت‌وگو شنیده می‌شد.

اکنون با مرگ ناگهانی او، پرسشی فراتر از سرنوشت یک سناتور مطرح شده است؛ آیا پرونده یکی از شناخته‌شده‌ترین «بازهای» سیاست خارجی آمریکا بسته شده، یا آنچه از او باقی می‌ماند، مکتبی است که هنوز بر اتاق‌های تصمیم‌گیری واشنگتن سایه انداخته است؟

  • مردی که جهان را از دریچه قدرت می‌دید

اگر بخواهیم لیندسی گراهام را تنها با یک جمله توصیف کنیم، شاید دقیق‌ترین عبارت این باشد: او سیاست را از پشت لوله کلاشینکف می‌دید. این البته به معنای بی‌اعتقادی او به دیپلماسی نبود؛ بلکه در ذهن گراهام، مذاکره زمانی اعتبار داشت که پشت سر آن، ناوهای هواپیمابر، جنگنده‌های راهبردی و تهدیدی معتبر به استفاده از زور ایستاده باشند. از نگاه او، عقب‌نشینی نه نشانه خرد سیاسی، بلکه پیامی برای جسورتر شدن رقیب بود.

این طرز فکر، ریشه در یکی از جریان‌های تأثیرگذار روابط بین‌الملل دارد؛ جریانی که جان مرشایمر آن را در قالب نظریه «واقع‌گرایی تهاجمی» صورت‌بندی کرد. بر اساس این دیدگاه، قدرت‌های بزرگ برای حفظ امنیت خود، ناگزیرند برتری‌شان را پیوسته حفظ کنند؛ زیرا در نظام بین‌الملل، خلأ قدرت هرگز خالی نمی‌ماند و دیر یا زود، بازیگری دیگر آن را پر خواهد کرد. در چنین منطقی، بازدارندگی نه محصول اعتماد، بلکه نتیجه برتری است.

گرچه گراهام هیچ‌گاه خود را نظریه‌پرداز نمی‌دانست، اما کارنامه سیاسی‌اش نشان می‌دهد که عملاً به همین منطق وفادار بود. در نگاه او، بحران‌های بین‌المللی بیش از آنکه با مصالحه حل شوند، با نمایش قاطعیت مهار می‌شوند؛ به همین دلیل، تقریباً در هر پرونده مهم امنیتی، از عراق و افغانستان گرفته تا ایران، غزه و اوکراین، نسخه پیشنهادی‌اش تفاوت چندانی نداشت. اما تاریخ، همیشه مطابق نظریه‌ها حرکت نمی‌کند.

گاهی پیروزی در میدان نبرد، به شکست در عرصه سیاست می‌انجامد؛ همان‌گونه که آمریکا پس از سقوط سریع بغداد، سال‌ها در گرداب عراق گرفتار شد و سرانجام نیز افغانستان را ترک کرد؛ کشوری که روزی با شعار نابودی تروریسم وارد آن شده بود.

  • عراق؛ جنگی که قرار بود سه هفته طول بکشد

صبح بیستم مارچ ۲۰۰۳، هنوز آفتاب به‌طور کامل بر فراز بغداد بالا نیامده بود که نخستین موشک‌های کروز، سکوت شهر را در هم شکستند. ساعتی بعد، شبکه‌های تلویزیونی جهان از آغاز عملیاتی خبر می‌دادند که قرار بود به گفته مقام‌های آمریکایی، نه فقط حکومت صدام حسین، بلکه نقشه سیاسی خاورمیانه را نیز دگرگون کند. در واشنگتن، بسیاری این جنگ را ضرورتی اجتناب‌ناپذیر می‌دانستند و لیندسی گراهام، یکی از پرصداترین مدافعان آن بود.

برای گراهام، سرنگونی صدام حسین تنها پایان یک حکومت نبود؛ آغاز پروژه‌ای بود که قرار بود با تکیه بر قدرت آمریکا، امنیت، بازدارندگی و حتی دموکراسی را به منطقه صادر کند. چنین برداشتی، محصول فضای سیاسی پس از حملات یازدهم سپتامبر بود؛ دورانی که نظریه «جنگ پیش‌دستانه» به یکی از پایه‌های سیاست خارجی آمریکا تبدیل شد. بر اساس این منطق، اگر تهدیدی در حال شکل‌گیری باشد، نباید منتظر ماند تا به واقعیت تبدیل شود؛ باید پیش از آن، آن را از میان برداشت. حمله به عراق نیز با همین استدلال و با ادعای وجود سلاح‌های کشتار جمعی آغاز شد؛ ادعایی که سال‌ها بعد، نه بازرسان بین‌المللی و نه گزارش‌های رسمی آمریکا، هیچ‌کدام نتوانستند آن را تأیید کنند.

اما مسئله فقط یک خطای اطلاعاتی نبود. عراق به صحنه آزمون این باور تبدیل شد که آیا می‌توان با نیروی نظامی، ساختار سیاسی یک کشور را از نو طراحی کرد؟

روزهای نخست، همه چیز مطابق نقشه پیش می‌رفت. مجسمه صدام حسین در میدان فردوس فرو افتاد، تصاویر سقوط بغداد سراسر جهان را فرا گرفت و بسیاری گمان کردند مأموریت به پایان رسیده است. اما آنچه دوربین‌ها کمتر نشان می‌دادند، تازه آغاز شده بود. در پسِ فرو ریختن یک حکومت، سال‌ها جنگ فرقه‌ای، ناامنی، گسترش القاعده عراق و در نهایت ظهور داعش سر برآورد؛ رخدادهایی که نه تنها عراق، بلکه سراسر منطقه را وارد مرحله‌ای تازه از بی‌ثباتی کرد.

هانس مورگنتا، نظریه‌پرداز برجسته مکتب واقع‌گرایی، سال‌ها پیش هشدار داده بود که سیاست خارجی، زمانی دچار خطا می‌شود که آرزوهای ایدئولوژیک جای شناخت واقعیت‌های تاریخی و اجتماعی را بگیرند. عراق، شاید روشن‌ترین مصداق همین هشدار بود؛ کشوری که فتح آن تنها چند هفته زمان برد، اما بازسازی نظم سیاسی‌اش، سال‌ها از توان بزرگ‌ترین قدرت نظامی جهان خارج ماند.

با این همه، این تجربه نتوانست باور لیندسی گراهام را دگرگون کند. او شکست را نه در اصل تصمیم به جنگ، بلکه در نحوه مدیریت پس از جنگ و کاهش تعهد آمریکا می‌دید. از نگاه او، مشکل آن نبود که واشنگتن وارد عراق شد؛ مشکل آن بود که اراده لازم را برای تثبیت دستاوردهایش از دست داد. همین برداشت، سال‌ها بعد در افغانستان نیز تکرار شد. گراهام این بار نیز هشدار می‌داد که خروج آمریکا، نه پایان یک جنگ، بلکه آغاز بحرانی بزرگ‌تر خواهد بود؛ بحرانی که به باور او، اعتبار جهانی واشنگتن را نیز با خود خواهد برد.

  • افغانستان؛ جنگی که گراهام حاضر نبود پایانش را بپذیرد

شبی که آخرین هواپیمای آمریکایی از باند فرودگاه کابل برخاست، سکوتی سنگین بر پایگاه بگرام سایه انداخت. چراغ‌های بزرگ‌ترین پایگاه نظامی آمریکا در افغانستان، یکی پس از دیگری خاموش شدند؛ گویی واشنگتن آخرین صفحه طولانی‌ترین جنگ تاریخ خود را می‌بست. اما در همان لحظه، در هزاران کیلومتر آن‌سوتر، مردی هنوز حاضر نبود این کتاب را ببندد؛ لیندسی گراهام. برای او، افغانستان تنها یک میدان جنگ نبود؛ سنگری بود که سقوطش می‌توانست اعتبار جهانی آمریکا را نیز با خود فرو بریزد.

به همین دلیل، از نخستین روزهای مذاکرات دوحه هشدار می‌داد که خروج نیروهای آمریکایی، خلأیی خطرناک ایجاد خواهد کرد؛ خلأیی که داعش خراسان و دیگر گروه‌های افراطی آن را پر خواهند کرد. گراهام بارها پیشنهاد کرد که واشنگتن، حتی پس از پایان مأموریت رزمی، بخشی از نیروهای خود را در افغانستان حفظ کند؛ حضوری محدود، اما دائمی؛ الگویی که به باور او، می‌توانست مانع فروپاشی نظم امنیتی شود.

استدلال او، بازتاب همان منطقی بود که جان مرشایمر در نظریه «واقع‌گرایی تهاجمی» از آن سخن می‌گوید؛ اینکه در سیاست بین‌الملل، خلأ قدرت دوام نمی‌آورد و هر عقب‌نشینی، بازیگران تازه‌ای را به میدان می‌آورد. اما افغانستان، بار دیگر نشان داد که واقعیت‌های میدان، همیشه از فرمول‌های نظری پیچیده‌ترند.

طالبان، برخلاف پیش‌بینی گراهام، داعش را نه شریک خود، بلکه بزرگ‌ترین رقیب امنیتی‌اش دانست. از کابل تا ننگرهار، از کنر تا بدخشان، عملیات پی‌درپی علیه هسته‌های داعش خراسان آغاز شد؛ عملیاتی که بسیاری از فرماندهان این گروه را از میان برد و مانع از آن شد که داعش به بازیگر مسلط افغانستان تبدیل شود.

در همین نقطه، یکی از مهم‌ترین پیش‌بینی‌های گراهام با واقعیت فاصله گرفت. او افغانستان را تنها از دریچه حضور یا غیاب ارتش آمریکا می‌دید، حال آنکه معادلات این سرزمین، تنها در اتاق‌های فکر واشنگتن نوشته نمی‌شود. رقابت‌های تاریخی، اختلاف‌های ایدئولوژیک و منافع بازیگران بومی، بار دیگر مسیر دیگری را رقم زد؛ مسیری که در محاسبات بسیاری از سیاستمداران آمریکایی جایی نداشت.

احتمالا بزرگ‌ترین خطای لیندسی گراهام همین بود؛ او تصور می‌کرد با خاموش شدن چراغ‌های بگرام، همه معادلات امنیتی افغانستان نیز خاموش خواهد شد. سناریویی که او با اطمینان از آن سخن می‌گفت، هرگز به همان شکلی که پیش‌بینی کرده بود، تحقق نیافت. افغانستان، بیش از هر پرونده دیگری، محدودیت‌های نگاه گراهام را آشکار کرد. او تا واپسین روزهای حضورش در سنای آمریکا، همچنان معتقد بود خروج واشنگتن یک اشتباه راهبردی بود؛ اما تحولات پس از آن نشان داد که سیاست، برخلاف نقشه‌های نظامی، همیشه از یک مسیر مستقیم عبور نمی‌کند و آینده ملت‌ها را نمی‌توان تنها با حضور یا غیاب یک ارتش توضیح داد.

  • از تهران تا غزه؛ نسخه‌ای که هرگز تغییر نکرد

هنوز غبار خروج آمریکا از افغانستان فرو ننشسته بود که بحران‌های تازه، یکی پس از دیگری سر برآوردند؛ جنگ اوکراین، تنش ایران و اسرائیل و جنگ غزه. جهان تغییر کرده بود، اما نسخه لیندسی گراهام تغییری نکرد.

از نگاه او، این بحران‌ها حلقه‌های یک زنجیر بودند؛ عقب‌نشینی در هر نقطه، رقبای آمریکا را در نقاط دیگر جسورتر می‌کرد. به همین دلیل، از افزایش کمک‌های نظامی به اوکراین، حفظ فشار حداکثری بر ایران و ادامه حمایت نظامی از اسرائیل در جنگ غزه دفاع می‌کرد. گراهام معتقد بود بازدارندگی، تنها زمانی معنا دارد که طرف مقابل هزینه هر اقدام خود را به‌روشنی ببیند.

شاید همین نگاه، بیش از هر چیز شخصیت سیاسی او را تعریف می‌کند. آبراهام مزلو می‌گوید: «اگر تنها ابزاری که در اختیار داشته باشی چکش باشد، همه مسائل شبیه میخ به نظر می‌رسند.» منتقدان گراهام نیز معتقد بودند او با وجود تجربه عراق و افغانستان، همچنان برای بحران‌های متفاوت، نسخه‌ای تقریباً یکسان تجویز می‌کرد؛ فشار بیشتر، بازدارندگی بیشتر و حضور پررنگ‌تر آمریکا.

  • مرگ لیندسی گراهام؛ پایان یک سناتور؛ پایان یک مکتب؟

مرگ لیندسی گراهام، پایان زندگی یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های جمهوری‌خواه آمریکاست؛ اما بعید است پایان اندیشه‌ای باشد که او بیش از سه دهه از آن دفاع کرد. او نماینده نسلی از سیاستمداران بود که امنیت را بیش از هر چیز در نمایش اقتدار و حفظ برتری می‌دیدند. با این حال، کارنامه جنگ‌های قرن بیست‌ویکم پرسش‌های جدی پیش روی این رویکرد گذاشت. عراق نشان داد سقوط یک حکومت، الزاماً به ثبات نمی‌انجامد؛ افغانستان ثابت کرد طولانی‌ترین حضور نظامی نیز تضمینی برای ساختن نظمی پایدار نیست؛ و بحران‌های خاورمیانه همچنان پیچیده‌تر از آن هستند که با یک نسخه واحد حل شوند.

میراث واقعی لیندسی گراهام نه در سخنرانی‌هایش، بلکه در همین پرسش نهفته است: آیا می‌توان با اتکا به قدرت سخت، نظمی پایدار ساخت؟ پاسخ نهایی را تاریخ خواهد نوشت؛ تاریخی که کمتر به شعارها توجه می‌کند و بیشتر به سرنوشت ملت‌ها. زیرا صدای انفجارها خاموش می‌شود، اما پژواک تصمیم‌هایی که در اتاق‌های قدرت گرفته می‌شوند، گاه تا نسل‌ها در زندگی ملت‌ها باقی می‌ماند.

مرگ لیندسی گراهام
مرگ لیندسی گراهام، پایان سیاست های خصمانه و شرورانه امریکا نخواهد بود

الهام قاسمی

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=12794

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات