Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

سیاست نیابتی پاکستان

حدودا پنج سال پس از بازگشت طالبان به قدرت، افغانستان بار دیگر در نقطه‌ای ایستاده است که امنیت آن بیش از هر زمان دیگری به تحولات بیرون از مرزهایش گره خورده است. اگر در سال ۲۰۲۱ بسیاری گمان می‌کردند که با خروج نیروهای خارجی و استقرار حکومت طالبان، فصل تازه‌ای از ثبات آغاز خواهد شد، امروز واقعیت‌های میدانی تصویر متفاوتی را نشان می‌دهد. تنش‌های فزاینده میان کابل و اسلام‌آباد، افزایش درگیری‌های مرزی، اختلاف بر سر تحریک طالبان پاکستان (TTP) و ظهور گروه‌های مسلح تازه‌تأسیس، همگی نشانه‌هایی هستند که آینده امنیت افغانستان را با ابهام روبه‌رو ساخته‌اند.

در روابط بین‌الملل، نظریه واقع‌گرایی بر این اصل استوار است که دولت‌ها نه بر مبنای دوستی و دشمنی، بلکه بر اساس منافع ملی عمل می‌کنند. از این منظر، هیچ ائتلافی دائمی نیست و هیچ دشمنی نیز همیشگی باقی نمی‌ماند. هرگاه یک متحد از مسیر منافع مورد انتظار خارج شود، ممکن است به رقیب یا حتی تهدید تبدیل گردد. بررسی روابط پاکستان و طالبان نیز بدون درک همین منطق واقع‌گرایانه، ناقص خواهد بود.

اسلام‌آباد سال‌ها طالبان را بخشی از معادلات امنیتی و ژئوپلیتیکی خود می‌دانست و بسیاری معتقد بودند که بازگشت این گروه به قدرت، عمق استراتژیک مورد نظر پاکستان را تقویت خواهد کرد. اما تحولات چند سال اخیر نشان داده است که حکومت طالبان، دست‌کم در برخی موضوعات کلیدی، سیاستی مستقل‌تر از انتظار پاکستان در پیش گرفته و همین مسئله باعث افزایش فاصله میان دو طرف شده است.

در کنار این شکاف سیاسی، ظهور گروه‌های مسلح تازه‌تأسیس در افغانستان نیز بر نگرانی‌ها افزوده است. هرچند درباره ساختار، منابع مالی، رهبری و حامیان احتمالی این گروه‌ها اطلاعات شفافی در دست نیست، اما گسترش فعالیت‌های آنان پرسش‌هایی جدی درباره آینده امنیت کشور ایجاد کرده است؛ پرسش‌هایی که هنوز پاسخ روشنی برای آن‌ها وجود ندارد.

این مقاله، با تکیه بر نظریه واقع‌گرایی، تلاش می‌کند سیاست نیابتی پاکستان در قبال افغانستان را تحلیل کرده، پیامدهای احتمالی استفاده از ابزارهای نیابتی را بررسی کند و این پرسش را مطرح سازد که آیا منطقه در آستانه ورود به مرحله تازه‌ای از رقابت‌های امنیتی قرار گرفته است یا خیر.

  • میراث جنگ‌های نیابتی؛ راهبردی که بارها آزموده شد

اگر سیاست خارجی پاکستان را از دریچه نظریه واقع‌گرایی مطالعه کنیم، استفاده از بازیگران غیردولتی یک رویداد مقطعی یا واکنشی نیست، بلکه بخشی از یک راهبرد امنیتی است که طی چند دهه گذشته، در مقاطع مختلف، برای تأمین منافع ژئوپلیتیکی این کشور به کار گرفته شده است. از نگاه بسیاری از پژوهشگران روابط بین‌الملل، اسلام‌آباد همواره تلاش کرده است در محیط پیرامونی خود، به‌ویژه افغانستان، توازن قدرت را نه فقط از مسیر دیپلماسی رسمی، بلکه با بهره‌گیری از بازیگران مسلح نیز مدیریت کند.

این راهبرد، هرچند در برخی مقاطع دستاوردهای کوتاه‌مدتی برای پاکستان به همراه داشته، اما در درازمدت به بی‌ثباتی مزمن در منطقه انجامیده و هزینه‌های سنگینی را بر کشورهای همسایه، به‌ویژه افغانستان، تحمیل کرده است.

افغانستان طی بیش از چهار دهه گذشته، بارها میدان رقابت قدرت‌های منطقه‌ای بوده است. در این میان، نقش پاکستان همواره یکی از بحث‌برانگیزترین موضوعات در مطالعات امنیت منطقه‌ای بوده است.

از دوران جنگ سرد گرفته تا سال‌های پس از خروج اتحاد جماهیر شوروی، سپس جنگ‌های داخلی افغانستان و در ادامه ظهور طالبان در دهه ۱۹۹۰، همواره این برداشت در میان بخش بزرگی از جامعه پژوهشی وجود داشته است که اسلام‌آباد افغانستان را نه صرفاً یک همسایه، بلکه بخشی از معادلات امنیت ملی خود تعریف کرده است. همین نگاه سبب شده است که سیاست افغانستان برای پاکستان بیش از آنکه بر همکاری اقتصادی یا توسعه روابط دوجانبه استوار باشد، رنگ و بوی امنیتی و راهبردی پیدا کند.

یکی از مفاهیمی که در این چارچوب بارها مطرح شده، «عمق استراتژیک» است؛ مفهومی که هرچند مقام‌های پاکستانی در سال‌های اخیر برداشت‌های متفاوتی از آن ارائه کرده‌اند اما این نظریه برای دهه‌ها بر نگاه بخشی از ساختار امنیتی پاکستان نسبت به افغانستان تأثیر گذاشته است. بر اساس این برداشت، وجود حکومتی همسو در کابل می‌توانست نگرانی‌های امنیتی پاکستان در برابر هند را کاهش دهد و فضای راهبردی مطلوب‌تری برای اسلام‌آباد فراهم سازد. همین نگرش، افغانستان را بیش از آنکه یک شریک مستقل تلقی کند، به بخشی از معادله رقابت منطقه‌ای میان پاکستان و هند تبدیل کرده است.

اما تجربه تاریخ نشان می‌دهد که گروه‌های نیابتی، برخلاف انتظار حامیان اولیه‌شان، همواره قابل کنترل باقی نمی‌مانند. بسیاری از گروه‌هایی که روزی به‌عنوان ابزار تأمین منافع امنیتی شکل گرفته‌اند، بعدها مسیر مستقلی در پیش گرفته و حتی علیه حامیان سابق خود اقدام کرده‌اند.

خود پاکستان نیز طی دو دهه اخیر، با تهدید روزافزون تحریک طالبان پاکستان (TTP) روبه‌رو بوده است؛ گروهی که از لحاظ فکری با طالبان افغانستان اشتراکاتی دارد اما اهداف و میدان عمل متفاوتی را دنبال می‌کند. این تحول نشان داد که استفاده از بازیگران مسلح، هرچند ممکن است در کوتاه‌مدت مزیت‌هایی ایجاد کند، اما در بلندمدت می‌تواند به تهدیدی برای طراحان همان سیاست تبدیل شود.

در چنین شرایطی، گزارش‌ها و تحلیل‌های منتشرشده درباره تماس‌های سیاسی پاکستان با برخی چهره‌های مخالف طالبان، از جمله نشست‌هایی که در قالب «روند اسلام‌آباد» برگزار شده‌اند، باعث شده است برخی ناظران نسبت به احتمال شکل‌گیری الگوهای تازه‌ای از رقابت نیابتی ابراز نگرانی کنند. صرف برگزاری گفت‌وگوهای سیاسی، به خودی خود، به معنای حمایت از اقدام نظامی نیست؛ اما هنگامی که این تحرکات همزمان با افزایش فعالیت گروه‌های مسلح ناشناخته در داخل افغانستان رخ می‌دهد، فضای ابهام و سوءظن نیز گسترش می‌یابد. در چنین وضعیتی، آنچه بیش از همه اهمیت دارد، شفافیت در مورد اهداف، منابع و ارتباطات این گروه‌ها است؛ زیرا فقدان شفافیت، خود می‌تواند به بی‌اعتمادی و تشدید بحران دامن بزند.

اگر پاکستان بار دیگر به این جمع‌بندی برسد که اعمال فشار غیرمستقیم بر کابل، ابزار مؤثرتری نسبت به دیپلماسی رسمی است، افغانستان ممکن است وارد مرحله‌ای شود که شباهت‌های نگران‌کننده‌ای با دوره‌های پیشین داشته باشد. هرچند تاکنون شواهد قطعی و مستقلی که ارتباط سازمان‌یافته میان گروه‌های تازه‌تأسیس و نهادهای پاکستانی را اثبات کند، در دسترس نیست، اما تجربه تاریخی منطقه نشان می‌دهد که ظهور گروه‌های مسلح با ساختارهای مبهم، در فضایی از رقابت ژئوپلیتیکی، همواره باید با حساسیت و احتیاط مورد بررسی قرار گیرد.

برای افغانستان، خطر اصلی نه صرفاً فعالیت یک یا چند گروه، بلکه بازگشت منطق جنگ نیابتی است؛ منطقی که هر بار فعال شده، ثبات کشور را قربانی رقابت قدرت‌های منطقه‌ای ساخته است.

  • سه جبهه، یک پرسش؛ مقاومت برای افغانستان یا مهره‌ای در بازی بزرگ منطقه؟

ظهور هم‌زمان چندین گروه مسلح تازه‌تأسیس در افغانستان، آن هم در شرایطی که کشور هنوز از پیامدهای چهار دهه جنگ بیرون نشده است، پرسش‌های جدی و نگران‌کننده‌ای را در برابر افکار عمومی و نهادهای امنیتی قرار داده است. «جبهه ملی نگهبانان افغانستان»، «جبهه ملی استقلال افغانستان» و «جبهه جمهوریت افغانستان» در فاصله زمانی نسبتاً کوتاهی اعلام موجودیت کرده‌اند و در ماه‌های اخیر مسئولیت شماری از حملات علیه نیروهای حکومت طالبان را بر عهده گرفته‌اند.

با وجود این، اطلاعات اندکی درباره ساختار تشکیلاتی، منابع مالی، زنجیره فرماندهی، حوزه جذب نیرو و نحوه تصمیم‌گیری در این جبهه‌ها منتشر شده است. در یک جامعه جنگ‌زده، همین ابهام نخستین زنگ خطر به شمار می‌رود؛ زیرا تجربه افغانستان نشان داده است که گروه‌هایی با هویت نامشخص، معمولاً بیش از آنکه پاسخگو باشند، به بستری برای رقابت بازیگران بیرونی تبدیل می‌شوند.

در علوم امنیتی، مشروعیت یک نیروی مسلح تنها به مخالفت با حکومت وقت محدود نمی‌شود؛ بلکه به شفافیت در هدف، پاسخگویی در برابر جامعه و استقلال در تصمیم‌گیری نیز وابسته است. هر گروهی که مدعی دفاع از مردم افغانستان باشد، ناگزیر باید روشن سازد که منابع مالی‌اش از کجا تأمین می‌شود، چه کسانی آن را رهبری می‌کنند، راهبرد سیاسی آن چیست و در نهایت، به چه نوع نظامی برای آینده افغانستان باور دارد.

سکوت در برابر این پرسش‌های اساسی، زمینه را برای گمانه‌زنی‌های مختلف فراهم می‌کند و اعتماد عمومی را از میان می‌برد. در کشوری که دهه‌ها قربانی جنگ‌های نیابتی بوده است، مردم حق دارند بدانند کسانی که به نام آنان اسلحه برمی‌دارند، در نهایت به چه کسی پاسخگو هستند.

از منظر نظریه واقع‌گرایی، هیچ بازیگر منطقه‌ای بدون محاسبه هزینه و فایده از یک گروه مسلح حمایت نمی‌کند. اگر روزی قدرتی خارجی تصمیم بگیرد از یک جریان نظامی در افغانستان پشتیبانی کند، هدف نخست آن تأمین منافع خود خواهد بود، نه تحقق آرمان‌های مردم افغانستان. به همین دلیل، حتی اگر هیچ سند قطعی درباره وابستگی این جبهه‌های تازه‌تأسیس به بازیگران خارجی وجود نداشته باشد، نفسِ ناشناخته بودن ساختار و منابع آنان، یک نگرانی امنیتی مشروع ایجاد می‌کند. در فضای مبهم، همواره این احتمال وجود دارد که گروه‌های مسلح، آگاهانه یا ناآگاهانه، به ابزار فشار در رقابت‌های ژئوپلیتیکی تبدیل شوند.

در این میان، نام پاکستان بیش از هر بازیگر دیگری در تحلیل‌های سیاسی مطرح می‌شود؛ نه به دلیل وجود شواهد قطعی درباره ارتباط این گروه‌ها با اسلام‌آباد، بلکه به دلیل سابقه تاریخی رقابت‌های امنیتی میان دو کشور و تشدید اختلافات میان حکومت طالبان و پاکستان در سال‌های اخیر. واقعیت این است که هرچه روابط کابل و اسلام‌آباد پرتنش‌تر شده، گمانه‌زنی‌ها درباره احتمال استفاده از اهرم‌های غیرمستقیم نیز افزایش یافته است. این گمانه‌ها هنوز در حد تحلیل و فرضیه باقی مانده‌اند، اما خودِ شکل‌گیری چنین فرضیه‌هایی نشان می‌دهد که سطح بی‌اعتمادی میان دو طرف تا چه اندازه افزایش یافته است.

در همین نقطه، یک پرسش اساسی مطرح می‌شود؛ اگر این جبهه‌ها واقعاً برای نجات افغانستان ایجاد شده‌اند، چرا تاکنون تصویر روشنی از ساختار سیاسی، برنامه ملی، منابع مالی و مسئولیت‌پذیری خود ارائه نکرده‌اند؟ آیا هدف نهایی آنان صرفاً تداوم عملیات‌های نظامی است یا برای آینده سیاسی کشور نیز نقشه راه مشخصی دارند؟ افغانستان در چهار دهه گذشته بارها شاهد ظهور گروه‌هایی بوده است که با شعار نجات کشور وارد میدان شدند، اما در نهایت بخشی از چرخه بی‌پایان خشونت شدند. جامعه افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند پاسخ به این پرسش‌ها است، نه صرفاً انتشار اعلامیه‌های نظامی و ادعاهای رسانه‌ای.

سیاست نیابتی پاکستان
سیاست نیابتی پاکستان
  • جمع‌بندی سیاست نیابتی پاکستان | افغانستان در آستانه یک آزمون تاریخی؛ بازگشت به گذشته یا عبور به آینده؟

افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگری به یک حقیقت تلخ اما انکارناپذیر نزدیک شده است؛ اینکه پایان یک جنگ، الزاماً به معنای آغاز صلح نیست. حدود پنج سال پس از سقوط جمهوریت و استقرار حکومت طالبان، بسیاری انتظار داشتند که دست‌کم یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های کشور، یعنی جنگ داخلی، به پایان برسد. اما روند تحولات منطقه‌ای نشان می‌دهد که تهدیدهای امنیتی صرفاً تغییر شکل داده‌اند. اگر دیروز افغانستان میدان رقابت قدرت‌های جهانی بود، امروز خطر آن وجود دارد که بار دیگر به صحنه رقابت بازیگران منطقه‌ای تبدیل شود؛ رقابتی که ابزار آن، نه دیپلماسی، بلکه گروه‌های مسلح و جنگ‌های نیابتی خواهد بود.

از منظر نظریه واقع‌گرایی، رفتار پاکستان نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است. هر دولت، در درجه نخست، منافع ملی خود را دنبال می‌کند و زمانی که احساس کند یکی از ابزارهای سنتی نفوذش دیگر کارایی گذشته را ندارد، طبیعی است که در جست‌وجوی اهرم‌های تازه برآید.

اختلافات روزافزون میان اسلام‌آباد و حکومت طالبان، به‌ویژه بر سر مسئله تحریک طالبان پاکستان، امنیت مرزی و نحوه مدیریت روابط دو کشور، این احتمال را در ذهن بسیاری از تحلیلگران ایجاد کرده است که سیاست پاکستان نسبت به افغانستان در حال ورود به مرحله‌ای تازه باشد. اینکه این مرحله تا چه اندازه بر استفاده از ابزارهای غیرمستقیم استوار خواهد بود، هنوز روشن نیست؛ اما نفس شکل‌گیری چنین نگرانی‌هایی، نشان می‌دهد که اعتماد میان دو همسایه به پایین‌ترین سطح خود در سال‌های اخیر رسیده است.

در همین حال، ظهور گروه‌های مسلح تازه‌تأسیس با ساختارهای مبهم، لایه دیگری از پیچیدگی را به معادلات امنیتی افغانستان افزوده است. صرف‌نظر از اینکه این گروه‌ها چه ظرفیت نظامی دارند یا چه کسانی در پشت پرده آنان قرار دارند، یک واقعیت غیرقابل انکار است: هر گروه مسلح جدید، اگر خارج از چارچوب یک روند سیاسی شفاف و پاسخگو فعالیت کند، خطر گسترش چرخه خشونت را افزایش می‌دهد. تجربه افغانستان بارها ثابت کرده است که آغاز جنگ آسان‌تر از پایان آن است و گروه‌هایی که با شعارهای بزرگ وارد میدان می‌شوند، الزاماً به همان نتایجی که وعده می‌دهند، نمی‌رسند.

شاید مهم‌ترین درس تاریخ معاصر افغانستان این باشد که هیچ قدرت خارجی، امنیت افغانستان را به اندازه خود افغان‌ها در اولویت قرار نداده است.

آینده افغانستان تا حد زیادی به این بستگی دارد که آیا بازیگران داخلی و منطقه‌ای از تجربه تلخ چهار دهه گذشته درس خواهند گرفت یا خیر. اگر اختلافات میان کابل و اسلام‌آباد از مسیر گفت‌وگو، همکاری امنیتی و تعامل سیاسی مدیریت نشود و جای خود را به رقابت‌های نیابتی بدهد، احتمال دارد افغانستان بار دیگر وارد چرخه‌ای شود که خروج از آن سال‌ها یا حتی دهه‌ها زمان ببرد. در چنین سناریویی، نه پاکستان به امنیت پایدار دست خواهد یافت و نه حکومت طالبان از ثباتی که به دنبال آن است، برخوردار خواهد شد. ناامنی، برخلاف تصور برخی سیاست‌گذاران، مرز نمی‌شناسد و دیر یا زود به سوی طراحان آن نیز بازخواهد گشت.

افغانستان امروز در برابر یک انتخاب تاریخی قرار دارد؛ انتخاب میان تکرار گذشته و ساختن آینده‌ای متفاوت. اگر منطق جنگ نیابتی دوباره بر معادلات منطقه حاکم شود، بازندگان اصلی همان مردمی خواهند بود که در چهار دهه گذشته بیشترین هزینه را پرداخته‌اند. اما اگر کشورهای منطقه بپذیرند که ثبات افغانستان یک کالای امنیتی مشترک است، شاید هنوز فرصت برای شکستن این چرخه وجود داشته باشد. صلح، زمانی پایدار خواهد بود که افغانستان دیگر نه «عمق استراتژیک» این کشور یا آن کشور، بلکه کشوری مستقل با حق تعیین سرنوشت خود تلقی شود. شاید این مهم‌ترین درسی باشد که تاریخ پرآشوب منطقه، با بهایی سنگین، به همه بازیگران آن آموخته است.

مجتبی همت

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=12764

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *