در سالهای گذشته، مرزبندی سیاست افغانستان عمدتا میان طالبان و مخالفان این گروه تعریف شده است. در چنین فضایی، هر انتقاد از عملکرد طالبان معمولا به معنای همراهی با جبهههای مسلح مخالف تلقی میشود و هر نقدی نسبت به این جبههها نیز بهسرعت با اتهام جانبداری از طالبان روبهرو میشود. اما مصاحبهای که از عبدالطیف پدرام در روزهای اخیر منتشر شده است، این دوگانه را به چالش کشید. او نه از طالبان دفاع کرد و نه عملکرد بخشی از مخالفان آنان را بدون نقد پذیرفت.
عبدالطیف پدرام یکی از شناختهشدهترین مخالفان طالبان، اهل بدخشان و از سیاستمدارانی است که سالها درباره ساختار قدرت، تمرکزگرایی و سرنوشت مناطق شمال و شمالشرق افغانستان موضعگیری کرده است. اکنون چنین شخصیتی، برخلاف فضای تبلیغاتی رایج، روایت دیگری از جنگ بدخشان ارائه کرده است.
نبرد روایتها
در ماههای اخیر، خبرهای فراوانی درباره درگیریهای بدخشان منتشر شد. بخشی از رسانههای مخالف طالبان و نیز جبهه آزادی افغانستان از پیشرویها، تصرف مناطق و گسترش دامنه عملیات سخن گفتند. در مقابل، طالبان تقریبا همه این ادعاها را رد کردند. در چنین فضایی، افکار عمومی با دو روایت کاملا متضاد روبهرو بود؛ روایتی که از پیروزیهای پیاپی مخالفان خبر میداد و روایتی که اساسا وقوع چنین تحولات را انکار میکرد.
عبدالطیف پدرام در این میان، روایت سومی را مطرح کرد؛ روایتی که نه با تبلیغات طالبان همخوانی کامل دارد و نه با گزارشهایی که از سوی برخی رسانههای مخالف طالبان منتشر میشد. او گفت بر اساس تماسهایی که با افراد داخل بدخشان داشته است، شدت درگیریها بسیار کمتر از آن چیزی است که در رسانهها مطرح میشود. این جمله در ظاهر یک ارزیابی میدانی است، اما در عمل پرسشی جدی درباره اعتبار اطلاعات منتشرشده ایجاد میکند.
اختلاف زمانی آشکارتر شد که مجری برنامه به وضعیت ولسوالی زیباک اشاره کرد و از حضور نیروهای جبهه آزادی در بخشهایی از این ولسوالی سخن گفت. عبدالطیف پدرام این روایت را نپذیرفت و تأکید کرد زیباک همچنان در اختیار طالبان قرار دارد.
اهمیت این بخش از مصاحبه تنها در اختلاف بر سر یک ولسوالی نیست. در جنگهای معاصر، روایت رسانهای خود بخشی از میدان نبرد است. هر خبر درباره سقوط یا حفظ یک منطقه، بر روحیه نیروها، نگاه افکار عمومی و حتی تصمیم حامیان سیاسی اثر میگذارد. از همین رو، هنگامی که یک چهره شناختهشده مخالف طالبان، ادعای مطرحشده از سوی رسانههای همسو با اپوزیسیون را رد میکند، مسئله از یک اختلاف خبری فراتر میرود و به موضوع اعتماد عمومی نسبت به روایتهای جنگ تبدیل میشود.
البته این اختلاف بهتنهایی برای اثبات یا رد هیچیک از روایتها کافی نیست، اما نشان میدهد که حتی در درون مخالفان طالبان نیز برداشت یکسانی از وضعیت میدان وجود ندارد.
مخالفت با امنیتیسازی بدخشان
عبدالطیف پدرام توصیه کرد که هر شخصیت سیاسی و نظامی بهتر است در ولایت خود فعالیت کند. اشاره او آشکارا متوجه یاسین ضیا، رهبر جبهه آزادی افغانستان، بود که اهل تخار است و نامش در ارتباط با عملیاتهای بدخشان مطرح میشود. این جمله در نگاه نخست ممکن است صرفا یک اختلاف شخصی به نظر برسد، اما اگر در متن تحولات بدخشان قرار گیرد، معنای گستردهتری پیدا میکند.
بدخشان از گذشته ویژگیهای اجتماعی و سیاسی خاص خود را داشته است. ترکیب قومی، موقعیت جغرافیایی و پیوندهای محلی، باعث شده است که بسیاری از تصمیمهای امنیتی در این ولایت حساسیت بیشتری ایجاد کند. عبدالطیف پدرام که خود از بدخشان برخاسته است، ظاهرا نگران آن است که این ولایت به میدان رقابت گروههایی تبدیل شود که رهبری و سازماندهی آنان خارج از همان محیط شکل گرفته است.
در واقع، او میان مقاومت محلی و انتقال جنگ به یک منطقه تفاوت قائل میشود. این نگاه، خواه درست باشد یا نادرست، با رویکرد بخشی از مخالفان طالبان تفاوت دارد؛ مخالفانی که تلاش میکنند دامنه درگیری را به هر نقطهای که امکان آن وجود دارد گسترش دهند. از همین زاویه است که سخنان پدرام را میتوان مخالفت با امنیتیسازی بدخشان دانست؛ ولایتی که به دلیل هممرزی با تاجیکستان و نزدیکی به چین، از نظر ژئوپلیتیکی نیز جایگاه ویژهای دارد.
عبدالطیف پدرام و افشاگری درباره مسیر پاکستان
شاید هیچ بخش از گفتوگوی عبدالطیف پدرام به اندازه سخنان او درباره مسیر انتقال نیروها مهم نباشد. او گفت شماری از افغانها از اسلامآباد به چترال رفتهاند و سپس از مسیر چشمه و شاهسلیم وارد بدخشان شدهاند تا در جنگ شرکت کنند. پدرام این روند را نادرست دانست و از آن انتقاد کرد. این اظهار نظر از چند جهت اهمیت دارد.
نخست آنکه گوینده این سخن، یکی از مخالفان طالبان است؛ بنابراین نمیتوان آن را در چارچوب تبلیغات رسمی طالبان تحلیل کرد. دوم آنکه این سخن، بحث نقش پاکستان را از زاویهای متفاوت مطرح میکند. طی دو دهه گذشته، بیشتر جریانهای مخالف طالبان، اسلامآباد را به حمایت از طالبان متهم میکردند. اکنون عبدالطیف پدرام هشدار میدهد که اگر همان بازیگر خارجی این بار در کنار بخشی از مخالفان طالبان قرار گیرد، اصل مسئله تغییر نمیکند.
از نگاه او، وابستگی به مداخله خارجی، صرفنظر از اینکه به سود کدام طرف باشد، سرانجام مطلوبی برای افغانستان نخواهد داشت. مقامهای پاکستانی خود به دههها مداخله در افغانستان اعتراف کردهاند. اگر این مداخلات قرار بود امنیت ایجاد کند، چرا افغانستان هنوز با بحرانهای پیدرپی روبهرو است؟ این استدلال، در حقیقت نقد یک منطق سیاسی است؛ منطقی که تصور میکند میتوان با اتکا به حمایت خارجی، ثبات داخلی ایجاد کرد.
تاریخ معاصر افغانستان بارها نشان داده است که قدرتهای خارجی، صرفنظر از نام و جایگاهشان، سیاست خود را بر اساس منافع ملی خویش تنظیم میکنند. این واقعیت، محدود به یک کشور یا یک دوره نیست. هر قدرت منطقهای یا فرامنطقهای که در افغانستان حضور یافته، اهداف خود را نیز دنبال کرده است. از همین رو، عبدالطیف پدرام میان مخالفت با طالبان و پذیرش حمایت خارجی مرز روشنی ترسیم میکند. او میگوید مخالفت با طالبان نباید به معنای پذیرش هر نوع مداخله بیرونی باشد. همین دیدگاه، فاصله فکری او با بخشی از اپوزیسیون را آشکار میکند.
بازتولید خشونت
یکی از مهمترین تعبیرهایی که عبدالطیف پدرام در این گفتوگو به کار برد، عبارت «بازتولید خشونت» بود. مفهوم بازتولید خشونت بر این فرض استوار است که اگر شیوههای گذشته بدون تغییر تکرار شوند، نتیجه نیز تفاوت چندانی نخواهد داشت. از این منظر، هرگاه یک بحران با همان ابزارهایی مدیریت شود که خود بخشی از بحران بودهاند، چرخه خشونت ادامه پیدا میکند.
عبدالطیف پدرام ظاهرا نگران آن است که برخی جریانهای مخالف طالبان، بدون آنکه الگویی متفاوت ارائه کنند، همان مسیرهای آزمودهشده را دوباره طی کنند؛ مسیری که در نهایت به گسترش جنگ، افزایش تلفات و پیچیدهتر شدن معادلات سیاسی منجر شود. این نگاه، لزوما به معنای نفی هرگونه مقاومت نیست، بلکه بر این نکته تأکید دارد که شکل و شیوه مقاومت نیز اهمیت دارد و نمیتوان صرف مخالفت با طالبان را برای توجیه هر اقدام نظامی کافی دانست.
عبدالطیف پدرام از رهبران مخالف طالبان که در کشورهای اروپایی زندگی میکنند نیز انتقاد کرد. او گفت کسی که در فرانسه یا سوئد زندگی میکند، از نظر اخلاقی حق ندارد برای مردم داخل افغانستان دستور جنگ صادر کند؛ زیرا تصمیم برای جنگ، تنها یک تصمیم نظامی نیست. هر فرمان جنگ، به معنای احتمال کشته شدن انسانها، آواره شدن خانوادهها و ویرانی مناطق مسکونی است. کسانی که چنین تصمیمی میگیرند، اگر خود از پیامدهای آن دور باشند، با یک پرسش اخلاقی روبهرو میشوند؛ آیا کسی که هزینه مستقیم جنگ را نمیپردازد، حق دارد دیگران را به میدان نبرد بفرستد؟
این پرسش سالهاست در بسیاری از منازعات جهان مطرح بوده و افغانستان نیز از این قاعده مستثنا نیست. پدرام پاسخی روشن به این مسئله داده است. او چنین وضعیتی را از نظر اخلاقی قابل دفاع نمیداند.

شکریه نورزی











