فتحنامهی داکتر ترامپ
و اما راویان اخبار و طوطیان شکرگفتار رسانهها چنین روایت کنند که در بلادِ فرنگ (امریکا)، پادشاهی بر تخت نشسته بود، چهارشانه، گیسو به باد داده، زبان به گزافهگویی گشوده. او را «دونالد» نام بود و «ترین» کنیت. چه او هیچ سخنی نگفتی مگر آنکه بر آن مُهرِ «ترین» زدی. بزرگترین، محکمترین، عظیمترین، و البته زیباترین توافقی که چشمِ تاریخ ندیده است.
این مرد، نه شمشیرِ سرداران داشت، نه تدبیرِ وزیران، بلکه تنها حساب اینترنتی داشت و موبایل به دست گرفتی و نقشهٔ جهان را چون دفترِ مشقِ کودکی، خطخطی کردی و پنداشتی که جغرافیا مطیعِ فرمانِ اوست.
الا ای خردمندانِ شرق، بشنوید از این حکایتِ غریب که خود، طنزی است تلخ و عبرتی است بزرگ. این شاه فرنگی، به یک اشاره سرانگشت، چنان کرد که تنگهٔ هرمز، آن شریانِ حیاتِ عالم، آن حلقه اتصالِ شرق و غرب، آن گلوگاهِ تمدنها، ناگهان در دفترِ خیالاتش، «تنگهٔ ترامپ» نام گرفت. بله! نه کوروش آن را گشود، نه اسکندر آن را درنوردید، نه سلطان محمود آن را فتح کرد.
این دونالد بود که از پشتِ میزِ بیضیِ کاخ سفید، با یک توییت، لشکرکشی کرد و تنگه را به نام خود سند زد. و عجبا که جهان نخندید! نه از ترس، که از حیرت. چه کسی را یارای آن بود که به او بگوید: ای مرد! تنگه را که با توییت فتح نمیکنند؟
اما این تازه آغازِ فتوحاتِ خیالی بود. راویان گویند که او «چهل بار» سخن از توافق با ایران راند. و این چهل، نه عددی است حقیقی، که سرّی است از اسرارِ مجنونی؛ همچون چلّهنشینیِ درویشی که هرگز به خلوت ننشسته، و همچون عاشقی که معشوق را ندیده. او هر بار توافقی نو میساخت در خیال، و همان دم، همان را «فاجعهبارترین توافق تاریخ» میخواند. گویی این مرد، خود با خویش در جنگ است. دستِ راستش قلم میزند و دستِ چپش پاک میکند.
یک روز میگفت: بزرگترین توافق! فردایش میگفت: مرده و تمامشده. حال آنکه توافقی در کار نبود تا بمیرد. او بر سرِ گوری میگریست که خود هرگز نکنده بود و در عروسیِ میرقصید که هرگز برگزار نشده بود. این است منطقِ آن پادشاه. نه صلح میخواهد، نه جنگ. تنها میخواهد حرفی زده باشد تا فردا در روزنامهها، نامش به «ترین» بیاراید.
و چون کار بدینجا رسید، آن شاه تندخوی، دهان گشود و گفت: نیروی هوایی ایران را نابود کردم. جهانیان لرزیدند، نه از بیمِ بمب، که از خنده. ناوگانِ دریایی ایران را به نابودی پُست کرد، حال آنکه خلیج فارس، آن نیلگونپیکرِ باستانی، قرنهاست که کشتیهایش را در آغوش گرفته و لنجهایش را بوسه بر پهلو میزند.
دونالد پنداشته بود که نابودی یک عملِ نظامی نیست، یک جمله است. او فکر میکرد اگر در توییتر بنویسد: نابود شدید، شما واقعاً محو میشوید. گویی او نه شاه، که جادوگری است از قصههای هزارویک شب، اما افسوس که طلسمهایش فقط در قلمروِ داستانهای خودش اثر میکرد.
و اما موشکها! آن داستانِ دیگر است. او بارها گفت: توان موشکی ایران را از بین بردم. نادانسته که موشک، نه یک ابزار، که یک اراده است. اراده را چگونه نابود میکنی؟ با فرمانِ لافوکی؟ با توییت؟ با قیافهٔ جدّی گرفتن پیش دوربین؟ موشکهای ایرانی، آن خفتگان در دلِ کوهها، آن مارهای آهنینِ در لانههای زیرزمینی، به تهدیدهای او چنان میخندیدند که کوههای زاگرس از پژواکِ این خنده میلرزیدند.
دونالد هر بار که دهان باز میکرد، به جای آنکه زرادخانهای را نابود کند، یک موشکِ استعاریِ نو به ادبیاتِ طنزِ منطقه اضافه میکرد. او ناخواسته بزرگترین مبلّغِ توان موشکی ایران بود. چه هر تهدیدش، گواهی بود بر آنکه این توان، چنان عظیم است که کاخ سفید را شبها بیدار نگه داشته.
و اینک بنگر که سرانجامِ کار چه شد. آن فاتحِ نامها، آن ناپلئونِ توییتر، آن سلطانِ «ترین»ها، در پایانِ سلطنتش، نه سرزمینی گرفت، نه توافقی بست، نه ارتشی در هم کوبید. تنها دستاوردِ ماندگارش، یک تنگهٔ خیالی بود در نقشه ذهنش، و چهل توافقِ ناموجود، و چندین ناوگانِ نابودشده در عالمِ خیال. و اما تنگهٔ هرمز، همان است که بود، آبی، عمیق، باستانی، و بیاعتنا به لافهای ترامپی.

احمدی











