آیا سربازی که پس از سقوط نظام در افغانستان ماند و برای ادامه زندگی یا خدمت نظامی وارد ساختار جدید شد، خائن است؟ یا ابتدا باید از کسانی پرسید که فرماندهی همین سربازان را برعهده داشتند، امکانات نظامی کشور در اختیارشان بود، درباره جنگ تصمیم میگرفتند و در نهایت نتوانستند از نظام و نیروهای زیر فرمان خود دفاع کنند؟ این پرسش زمانی جدیتر میشود که گوینده آن یکی از فرماندهان روزهای پایانی جمهوریت باشد.
سمیع سادات اخیرا به نظامیان سابق افغانستان که با حکومت طالبان همکاری میکنند، ۱۵ روز مهلت داده تا همکاری خود را قطع کنند و هشدار داده است که در غیر آن، ممکن است در اولویت اهداف نظامی «جبهه متحد افغانستان» قرار گیرند. اما پیش از تعیین فهرست خائنان، شاید لازم باشد پرونده دیگری باز شود: پرونده فرماندهانی که سربازان افغانستان را در یکی از دشوارترین مقاطع تاریخ معاصر کشور تنها گذاشتند.
سرباز افغانستان، سرباز حکومت نیست
یکی از مشکلات بنیادی افغانستان در چند دهه گذشته این بوده که مرز میان «کشور»، «دولت» و «حکومت» بارها از میان رفته است. هر حکومت تلاش کرده نیروهای مسلح را نیروی وفادار به خود تعریف کند و هر حکومتی که سقوط کرده، بخشی از نیروهای نظامی آن نیز با برچسب دشمن، خائن یا وابسته روبهرو شدهاند. اما اگر این منطق پذیرفته شود، تاریخ افغانستان به دور باطلی تبدیل میشود که در آن با هر تغییر سیاسی، باید هزاران سرباز و افسر نیز هویت خود را کنار بگذارند. در حالی که وظیفه بنیادی یک نیروی نظامی حرفهای چیز دیگری است.
سرباز پیش از آنکه سرباز یک رئیسجمهور، امیر، حزب یا جریان سیاسی باشد، مسئول دفاع از خاک و مردم کشور است. حکومتها تغییر میکنند، اما افغانستان باقی میماند. رئیسجمهورها میآیند و میروند، اما سرحد کشور همچنان نیازمند حفاظت است. ساختار سیاسی عوض میشود، اما مردم همچنان به امنیت نیاز دارند. افغانستان در کمتر از نیم قرن چندین نظام سیاسی کاملا متفاوت را تجربه کرده است. اگر قرار باشد تغییر حکومت به معنای پایان مسئولیت هر نظامی باشد، اساسا چیزی به نام نیروی مسلح ملی نمیتواند در این کشور شکل بگیرد.
از همین رو، صرف همکاری یک نظامی سابق با ساختار امنیتی موجود را نمیتوان بدون بررسی عملکرد فردی او، معادل «خیانت به وطن» دانست.
سربازی که تصمیمگیرنده نبود
در ماههای پایانی جمهوریت، ولسوالیها یکی پس از دیگری سقوط میکردند. پس از آن نوبت مراکز ولایتها رسید و سرانجام کابل نیز در ۲۴ اسد بدون یک نبرد گسترده سقوط کرد. در تمام این مدت، سرباز عادی در پایینترین سطح زنجیره تصمیمگیری قرار داشت. او درباره مذاکرات دوحه تصمیم نگرفته بود. درباره خروج نیروهای امریکایی تصمیم نگرفته بود. مسئول طراحی ساختار ارتشی نبود که بخش مهمی از توان عملیاتی و لوژستیکی آن به حمایت خارجی وابسته شده بود. فرماندهان ارشد را او تعیین نکرده بود و درباره راهبرد جنگ نیز تصمیم نمیگرفت. با این حال، بیشترین هزینه جنگ را همین سرباز پرداخت.
هزاران نیروی امنیتی افغانستان طی دو دهه کشته یا زخمی شدند. بسیاری ماهها و سالها در ولسوالیهای دوردست، پوستهها و خطوط مقدم جنگیدند؛ در حالی که تصمیمهای اصلی در کابل و بیرون از افغانستان گرفته میشد. وقتی نظام سقوط کرد، همین سرباز با واقعیتی بسیار ساده و تلخ روبهرو شد: حکومت دیگر وجود نداشت، زنجیره فرماندهی فروپاشیده بود، بسیاری از مقامها کشور را ترک کرده بودند، اما خانه و خانواده او همچنان در افغانستان بود.
چه گزینهای پیش روی او قرار داشت؟ همه نظامیان امکان رفتن به امریکا، اروپا یا کشورهای منطقه را نداشتند. بسیاری حتی امکان خروج از ولایت خود را نداشتند. بخشی خانهنشین شدند، بخشی مهاجرت کردند و شماری نیز به دلایل مختلف وارد ساختارهای جدید شدند. اکنون پس از پنج سال، قرار دادن همه این افراد زیر عنوان «خائن» بیش از آنکه پاسخ یک مسئله باشد، پاک کردن صورت مسئله است.
پیش از سرباز، فرمانده باید پاسخ بدهد اینجا مسئولیت فرماندهی اهمیت پیدا میکند. در هر ساختار نظامی، اختیار و مسئولیت دو روی یک سکهاند. کسی که اختیار بیشتری دارد، هنگام شکست نیز مسئولیت بیشتری بر دوش دارد. سمیع سادات در روزهای پایانی جمهوریت یک سرباز عادی نبود. او از فرماندهان مطرح ساختار نظامی افغانستان بود، فرماندهی قول اردوی ۲۱۵ میوند را در حوزه هلمند برعهده داشت و در آخرین روزهای نظام نیز مسئولیت مهمتری در ساختار نظامی به او سپرده شد.
بنابراین پرسش درباره عملکرد او و سایر فرماندهان ارشد آن دوره، نه تسویهحساب سیاسی بلکه بخشی از بررسی ضروری سقوط جمهوریت است. حنیف اتمر، مشاور پیشین امنیت ملی و وزیر خارجه جمهوریت، نیز در سال ۲۰۲۴ با انتقاد از سادات گفته بود که او مسئول دفاع از حوزه هلمند و در پایان مسئول حفظ پایتخت بوده و امکانات قابل توجه دفاعی و امنیتی در اختیار داشته است. اتمر خواستار پاسخگویی او و سایر مسئولان درباره ناکامی در دفاع از کشور و نظام شده بود.
خیانتی که کمتر درباره آن صحبت شد
شاید مسئله اساسیتر این باشد که در سالهای جمهوریت، چه کسی به سرباز افغانستان وفادار ماند؟ نیروهای امنیتی در خط مقدم هزینه سنگینی پرداختند، اما ساختاری که باید از آنان حمایت میکرد، گرفتار مشکلات عمیق بود. فساد، نیروهای خیالی، انتصابهای سیاسی، رقابتهای درون حکومت و وابستگی گسترده ارتش به حمایت خارجی از جمله مشکلاتی بودند که سالها پیش از سقوط درباره آنها هشدار داده شده بود. در بسیاری از مناطق، سرباز باید نتیجه تصمیمهایی را تحمل میکرد که کیلومترها دورتر از سنگر او گرفته میشد.
اما هنگامی که ساختمان جمهوریت فروریخت، بسیاری از کسانی که در راس این هرم قرار داشتند توانستند راه خروج پیدا کنند. سرباز ماند. این بخش از داستان سقوط افغانستان کمتر از آنچه شایسته است مورد توجه قرار گرفته است. خیانت فقط همکاری با دشمن یا تغییر جبهه نیست. رها کردن نیرویی که به فرمان تو جنگیده نیز میتواند نوعی خیانت به مسئولیت باشد. اگر فرمانده از سرباز انتظار دارد تا آخرین لحظه در سنگر بماند، سرباز نیز حق دارد انتظار داشته باشد فرمانده تا آخرین لحظه مسئولیت نیروهایش را برعهده بگیرد.
به همین دلیل، پیش از آنکه فرماندهان سابق فهرستی از سربازان «خائن» تهیه کنند، جامعه افغانستان حق دارد بپرسد در تابستان ۱۴۰۰ چه بر سر زنجیره فرماندهی آمد. چه کسانی اشتباه کردند؟ چه کسانی نتوانستند نیروهای خود را مدیریت کنند؟ چه کسانی واقعیت میدان را به کابل منتقل نکردند؟ چه کسانی انتصابهای نادرست انجام دادند؟ و چرا ارتشی که طی بیست سال میلیاردها دالر برای آن هزینه شده بود، در چند ماه از هم فروپاشید؟
اپوزیسیون و اشتباه خطرناک تهدید سربازان سابق
اظهارات اخیر سمیع سادات از زاویه دیگری نیز قابل تامل است. این افراد سالها تجربه نظامی دارند، ساختار امنیتی افغانستان را میشناسند و بسیاری از آنان هزینه سنگینی در جنگ پرداختهاند. تهدید همین جامعه و تقسیم آن به «وفادار» و «خائن» میتواند نتیجه معکوس داشته باشد. مخالفان طالبان باید توضیح دهند برنامهشان برای آینده نیروهای مسلح افغانستان چیست، نه اینکه هر نظامی را که تصمیم متفاوتی گرفته در فهرست دشمن قرار دهند.
افغانستان بیش از هر چیز به پایان فرهنگ ارتشهای شخصی نیاز دارد. ارتش نباید ارتش اشرف غنی باشد. نباید ارتش طالبان باشد. نباید ارتش سمیع سادات، احمد مسعود یا هیچ شخصیت دیگری باشد. اگر افغانستان روزی دوباره صاحب یک ساختار سیاسی مورد توافق گسترده شود، یکی از مهمترین آزمونهای آن ایجاد نیروی مسلحی خواهد بود که خود را سرباز افغانستان بداند، نه سرباز صاحبان قدرت.
پس چه کسی خائن است؟
شاید اساسا پاسخ دادن به این پرسش با نام یک فرد اشتباه باشد. خیانت در تاریخ سقوط جمهوریت یک پرونده ساده با یک متهم نیست. رهبری سیاسی، فساد ساختاری، ضعف فرماندهی، وابستگی به امریکا، توافق دوحه، تصمیم واشنگتن برای خروج و اشتباهات متعدد در میدان، همه بخشی از داستان فروپاشی هستند. اما یک اصل نباید فراموش شود: مسئولیت باید متناسب با اختیار باشد.
سربازی که در یک پوسته دورافتاده فرمان میگرفت، نمیتواند به اندازه کسی مسئول باشد که هزاران سرباز، تجهیزات و ساختار فرماندهی در اختیارش قرار داشت. اگر قرار است پرونده سقوط جمهوریت دوباره باز شود، مسیر بررسی باید از راس هرم به پایین باشد، نه برعکس.
فرماندهان پیشین حق دارند درباره وضعیت افغانستان سخن بگویند و فعالیت سیاسی کنند؛ اما جامعه نیز حق دارد از آنان درباره گذشته سؤال کند. سمیع سادات و سایر فرماندهان ارشد جمهوریت، پیش از متهم کردن سربازانی که پس از سقوط در افغانستان ماندند، باید به این پرسش پاسخ دهند که خودشان در روزهای فروپاشی چه کردند، چه تصمیمهایی گرفتند و چرا نیروهایی که سالها زیر فرمان نظام جمهوریت جنگیده بودند، ناگهان بدون یک ساختار منسجم رها شدند.
زیرا شاید پرسش واقعی این نباشد که کدام سرباز خائن است؟ پرسش مهمتر این است که چه کسانی به سرباز افغانستان خیانت کردند؟ حکومتها میآیند و میروند. فرماندهان تغییر میکنند. نظامهای سیاسی سقوط میکنند و نظامهای دیگری جای آنها را میگیرند.
اما سرباز واقعی افغانستان، اگر قرار است معنایی ملی داشته باشد، سرباز یک شخص و یک حکومت نیست. او سرباز خاک و مردم افغانستان است. و شاید روزی که این اصل در افغانستان پذیرفته شود، دیگر با سقوط هر حکومت، یک ارتش نیز همراه آن دفن نشود.

سعید محمدی











