جنگ ایران، کاتالیزور فروپاشی قدرت امریکا
امپراتوریها زمانی وارد مرحله فروپاشی میشوند که ابزارهایی که برای دههها قدرت آنان را تولید کردهاند، دیگر قادر نباشند یکدیگر را پشتیبانی کنند. ارتش به جای تولید امنیت، هزینه تولید کند؛ پول ملی به جای خلق ثروت، زیر فشار بدهی قرار گیرد؛ تکنالوژی به ایجاد رفاه، به نقطه آسیبپذیری تبدیل شود و دستگاه فرهنگی و رسانهای به جای مشروعیتبخشی به سیاست خارجی، در برابر افکار عمومی ناراضی ناتوان بماند.
پس از جنگ جهانی دوم، چهار منبع اساسی قدرت امریکا بیش از همه نظم بینالمللی را به سود واشنگتن شکل دادند: قدرت نظامی، نفت و نظام دالر، برتری تکنالوژیک و قدرت فرهنگی و رسانهای. اکنون سه ستون نخست مستقیما در معرض فشار ساختاری قرار گرفتهاند و ستون چهارم نیز دیگر قادر نیست همانند گذشته برای سیاست خارجی امریکا مشروعیت تولید کند.
ایالات متحده وارد مرحلهای شده که میتوان آن را مرحله اتصال بحرانها نامید. جنگ ایران میتواند کاتالیزوری باشد که بحران نظامی، مالی، انرژی، تکنالوژیک و سیاسی امریکا را به یکدیگر متصل کند. هزینه حفظ قدرت امریکا با سرعت بیشتری از خود قدرت امریکا در حال افزایش است و این دقیقا همان نقطهای است که افول امپراتوریها آغاز میشود.
نخستین ستون؛ ناو
برای چندین دهه پس از جنگ جهانی دوم، یکی از سادهترین ابزارهای سیاست خارجی واشنگتن حرکت ناوهای هواپیمابر بود. در ادبیات غیررسمی قدرت امریکایی، گاهی نیازی به جنگ وجود نداشت. کافی بود یک ناو هواپیمابر به سمت منطقه بحران حرکت کند. پیام روشن بود: امریکا آمده است.
کشور هدف میدانست در برابر خود فقط یک کشتی نمیبیند، بلکه با مجموعهای از طیارههای جنگی، موشکهای کروز، سیستمهای استخباراتی، زیردریاییها و شبکه جهانی پایگاههای امریکا روبهرو است. بخش مهمی از قدرت نظامی امریکا دقیقا در همین «ترس پیشینی» نهفته بود. یعنی امریکا پیش از آنکه شلیک کند، نتیجه سیاسی قدرت نظامی خود را دریافت میکرد. اما ایران این معادله را تغییر داده است. برای نخستین بار در یک رویارویی طولانی، حضور ناوهای امریکا در نزدیکی میدان جنگ دیگر مترادف با پایان مقاومت طرف مقابل نیست. ناو امریکایی دیگر مولد ترس نیست، بلکه مصرفکننده دائمی منابع شده است.
ستون دوم؛ هرمز
پس از فروپاشی نظام برتون وودز و قطع پیوند مستقیم دالر با طلا، روابط عمیق مالی امریکا با صادرکنندگان بزرگ نفت خلیج فارس شکل گرفت. از منظر کارکردی، نفت یکی از مهمترین ستونهایی شد که گردش گسترده دالر را در اقتصاد جهانی بازتولید کرد. به بیان دقیقتر، نفت پشتوانه ژئوپولیتیکی تقاضای جهانی برای دالر بود. وقتی بزرگترین کالای استراتژیک جهان در شبکه مالی تحت سلطه دالر معامله میشد، تقاضای دالر نیز دائما بازتولید میگردید.
همین سازوکار به امریکا اجازه داد امتیازی داشته باشد که تقریبا هیچ امپراتوری دیگری در تاریخ مدرن نداشته است: تأمین بخش مهمی از هزینه قدرت جهانی خود با پولی که خودش صادر میکند.
پیش از جنگ، بیش از ۲۰ میلیون بشکه نفت و فرآوردههای نفتی در روز از تنگه هرمز عبور میکرد. اما اکنون حجم عبوری از هرمز به ۴.۹ میلیون بشکه در سهماهه دوم ۲۰۲۶ کاهش یافته است. ایران به جای رقابت مستقیم با تولید ناخالص داخلی امریکا، نقطهای را هدف فشار قرار داده که کل اقتصاد جهانی به آن وابسته است. این یکی از اصول مهم جنگ نامتقارن است: با دشمن در جایی که بزرگ است نجنگ؛ جایی را پیدا کن که بزرگی او به آن وابسته است. هرمز دقیقا چنین نقطهای است. این اتفاقات درحالی رخ میدهد که بدهی ملی امریکا از مرز چهل تریلیون دالر عبور کرده است.
در روزهای اخیر امریکا اهدافی در جزیره لارک را مورد حمله قرار داده و نبرد برای محدودکردن توان ایران در اطراف هرمز ادامه یافته است. از این زاویه میتوان وسواس واشنگتن نسبت به جغرافیای جنوبی ایران را نه فقط یک مسئله نظامی، بلکه تلاشی برای دفاع از معماری اقتصادی نظم موجود تفسیر کرد. جنوب ایران برای امریکا صرفا یک جبهه نظامی نیست، بلکه بخشی از معماری اقتصادی نظم جهانی است.
امریکا میداند کسی که هرمز را ناامن کند، میتواند اعتبار توان واشنگتن برای حفاظت از نظم بینالمللی را زیر سؤال ببرد. این مسئله از خود نفت مهمتر است. وظیفه یک هژمون فقط حفاظت از سرزمین خودش نیست. هژمون باید بتواند نظم را حفاظت کند. اگر دیگر قادر به انجام این کار نباشد، کشورها به تدریج به دنبال ترتیبات بدیل خواهند رفت.
ستون سوم؛ تایوان
اما شاید عجیبترین آسیبپذیری قدرت امریکا نه در خاورمیانه، بلکه چند هزار کیلومتر دورتر در تایوان قرار داشته باشد. اقتصاد قرن بیستویکم بدون نیمههادیها تقریبا قابل تصور نیست. هوش مصنوعی، موبایل، دیتاسنتر، سیستم بانکی، مخابرات، موتر، ماهواره، طیاره، تجهیزات نظامی و تقریبا تمام زیربناهای دیجیتال به تراشه وابستهاند.
تایوان بیش از ۶۰ درصد درآمد جهانی بخش تولید قراردادی نیمههادیها و بیش از ۹۰ درصد تولید تراشههای پیشرفته جهان را در اختیار دارد. شرکتهای امریکایی مانند اپل و اینویدیا نیز به ظرفیت تولید تایوان وابستگی مهمی دارند. امریکا بزرگترین قدرت تکنالوژیک جهان است، اما بخشی از مغز فیزیکی تکنالوژی آن در جزیرهای تولید میشود که چین آن را بخشی از قلمرو خود میداند. چین حتی لازم نیست تایوان را اشغال کند. فقط برای پنج روز مسیرهای دریایی و هوایی اطراف تایوان را تحت محاصره مؤثر قرار دهد و خروج محمولههای تراشه را متوقف کند. آن زمان تمام بازار سهام امریکا فرو میریزد.
ستون چهارم؛ هالیوود
چهارمین منبع بزرگ قدرت امریکا پس از جنگ جهانی دوم، چیزی بود که هیچ بمبافکن و ناوی قادر به تولید آن نبود: جذابیت. امریکا نه فقط خودش را قدرتمند، بلکه زندگی امریکایی را مطلوب معرفی کرد. هالیوود سرباز امریکایی را قهرمان ساخت. دانشگاههای امریکا نخبگان جهان را جذب کردند. موسیقی، سینما، تلویزیون، برندها و بعدتر اینترنت امریکایی، تصویری از امریکا ایجاد کردند که بسیاری از مردم جهان حتی زمانی که با سیاست خارجی واشنگتن مخالف بودند، به فرهنگ آن جذب میشدند.
اما عصر انحصار روایت پایان یافته است. اکنون تصویر یک حمله نظامی ممکن است چند دقیقه پس از وقوع در موبایل میلیونها نفر دیده شود. هالیوود دیگر نمیتواند ده سال بعد تنها روایت مسلط یک جنگ را بسازد. شبکههای اجتماعی، رسانههای غیرغربی، شهروندخبرنگاران و پلتفرمهای جهانی انحصار روایت را شکستهاند و مهمتر آنکه حتی جامعه امریکا نیز دیگر حاضر نیست به آسانی هزینه جنگهای پایانناپذیر را بپذیرد. در یک نظرسنجی تنها ۲۵ درصد امریکاییها گفتهاند جنگ با ایران ارزش ادامه هزینهها را دارد.
اشتباهی که امپراتوریها در پایان دوران خود مرتکب میشوند
قدرتهای در حال افول معمولا یک ویژگی مشترک دارند: آنها تلاش میکنند کاهش قدرت نسبی را با نمایش بیشتر قدرت نظامی جبران کنند. اما همین واکنش گاهی افول را تسریع میکند. هرچه قدرت اقتصادی نسبی کاهش پیدا کند، حکومت برای اثبات اینکه هنوز قدرتمند است بیشتر به نیروی نظامی متوسل میشود.
بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ یکی از مهمترین نمونههای تاریخی برای توضیح فرایند افول قدرتهای بزرگ محسوب میشود. پس از ملیشدن کانال سوئز از سوی جمال عبدالناصر، بریتانیا همراه با فرانسه و اسرائیل وارد عملیات نظامی علیه مصر شد. از منظر عملیاتی، نیروهای بریتانیایی توانایی اجرای عملیات را داشتند، اما مسئله اصلی در سطحی فراتر از میدان جنگ قرار داشت. مخالفت امریکا با این اقدام و فشارهای سیاسی و مالی واشنگتن نشان داد که بریتانیا دیگر از استقلال استراتژیک کافی برای ادامه یک عملیات عمده بینالمللی برخوردار نیست.
بحران سوئز همچنین نشان داد که افول یک قدرت الزاما با فروپاشی داخلی یا شکست نظامی گسترده همراه نیست. آنچه در سال ۱۹۵۶ رخ داد، بیشتر یک تغییر در جایگاه ساختاری بریتانیا در نظام بینالملل بود. از آن پس، این کشور همچنان یکی از بازیگران مهم جهانی باقی ماند، اما دیگر نمیتوانست همان نقش هژمونیک دوره پیشین را ایفا کند.
اهمیت سوئز بیش از آنکه در خود جنگ نهفته باشد، در نقش آن بهعنوان یک «بحران آشکارکننده» است؛ بحرانی که نشان داد جایگاه واقعی بریتانیا دیگر با تصور سنتی این کشور از قدرت جهانی خود مطابقت ندارد. جنگ ایران و بحران تنگه هرمز نیز قادر است نقشی مشابه برای ایالات متحده ایفا کند.
ایالات متحده همزمان با چند فشار مهم در حوزههای نظامی، مالی و تکنالوژیک روبهرو شده است. اهمیت این وضعیت در آن است که این بحرانها به صورت جداگانه عمل نمیکنند، بلکه میتوانند یکدیگر را تشدید کنند. جنگ با ایران، بسته بودن تنگه هرمز، افزایش بدهی و تهدید تایوان را میتوان اجزای یک روند واحد دانست؛ روندی که نشانههای افول ساختاری قدرت امریکا را آشکارتر میکند.

سید حکیم بینش











