سیاستمدار یا ستاره هالیوود؟
چگونه ممکن است در جامعهای که خود را مهد دموکراسی، قانونمداری و ارزشهای مدنی میداند، میلیونها انسان به شخصیتی مانند دونالد ترامپ رأی بدهند؟ چگونه بیش از هشتاد میلیون امریکایی، با وجود ادبیات خشن، رفتارهای تحقیرآمیز، خودشیفتگی آشکار، دوقطبیسازی اجتماعی و نفرتپراکنی سیاسی، همچنان او را نمایندهی خواست و هویت خود بدانند؟ پرسش مهمتر این است: چگونه جهان مدرن به نقطهای رسید که رفتارهایی از این جنس، دیگر غیرعادی، شرمآور یا غیرقابلقبول تلقی نمیشود، بلکه برای بخشی از جامعه نشانهی قدرت، صراحت، جسارت و رهبری به حساب میآید؟
پاسخ این پرسش را نمیتوان تنها در سیاست جستوجو کرد. ترامپ صرفا محصول انتخابات، حزب جمهوریخواه یا نارضایتی اقتصادی نیست؛ او محصول یک دگرگونی عمیق فرهنگی است. پیش از آنکه ترامپ در سیاست ظهور کند، ذهن جامعه برای پذیرش او آماده شده بود. رسانهها، هالیوود، فرهنگ عامه، شبکههای اجتماعی و نظام سرمایهداری امریکایی، طی سالها نوعی انسان جدید ساختهاند؛ انسانی که بیش از آنکه به اخلاق حساس باشد، به نمایش، هیجان، قدرت و موفقیت واکنش نشان میدهد.
از دوگانهی خیر و شر تا شر و شرتر
یکی از خطرناکترین تحولات فرهنگی جهان مدرن، حذف «خیر» از میدان انتخاب است. در گذشته، سیاست عرصهی رقابت میان «خیر» و «شر» تلقی میشد. ملتها میکوشیدند میان انسانهایی انتخاب کنند که دستکم در ظاهر، نمایندهی فضیلت، عدالت، قانون و اخلاق باشند. حتی اگر سیاستمداران کاملا پاک و آرمانی نبودند، بازهم جامعه انتظار داشت که سیاست، زبان عقلانیت، احترام و مسئولیت باشد. اما جهان مدرن، به ویژه جهان رسانهزدهی امریکا، به تدریج این معادله را تغییر داد.
امروز دیگر مسئله انتخاب میان «خیر» و «شر» نیست؛ بلکه انسان مدرن در برابر انتخابی میان «شر» و «شرتر» قرار گرفته است. گویی نیکی، اخلاق و انسانیت از متن انتخابهای اجتماعی حذف شده و تنها شدت شرارتها با یکدیگر مقایسه میشود. در گذشته، شر باید شکست میخورد تا خیر پیروز شود؛ اما در روایتهای تازه هالیوودی، شر گاهی اصلاح میشود، گاهی دوستداشتنی میشود، گاهی قهرمان میشود و گاهی فقط با شر بزرگتر مقایسه میگردد.
فضاسازی در جامعه توسط رسانهها و احزاب به گونهای صورت میگیرد که مردم مجبور باشند بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنند.
هالیوود و عادیسازی ضدقهرمان
در این دگرگونی عظیم فرهنگی، هالیوود نقش اساسی ایفا کرده است. سینما، انیمیشن، بازیهای ویدیویی و صنعت سرگرمی امریکا طی دههها تلاش کردند «ضدقهرمان» را به موجودی جذاب، دوستداشتنی و حتی الهامبخش تبدیل کنند. شخصیتهایی که زمانی نماد بیاخلاقی، قانونگریزی و آشوب بودند، اکنون در مرکز توجه قرار گرفتهاند. مخاطب نه تنها از آنان متنفر نمیشود، بلکه با آنان همذاتپنداری میکند، برایشان کف میزند و حتی آرزو میکند شبیه آنان باشد.
امروز در بسیاری از فیلمها و انیمیشنها، شخصیت قانونمند و اخلاقی، فردی خستهکننده و ضعیف تصویر میشود؛ در حالی که شخصیت یاغی، بیرحم و قانونگریز، جذاب، باهوش و قدرتمند جلوه میکند. این تغییر، یک اتفاق سادهی هنری نیست؛ بلکه نوعی مهندسی فرهنگی است. وقتی کودک امریکایی سالها با شخصیتهایی رشد میکند که قانون را جدی نمیگیرند اما دوستداشتنیاند، ذهن او به تدریج نسبت به بیاخلاقی حساسیت خود را از دست میدهد.
این تحول فرهنگی، صرفا یک تغییر هنری یا سرگرمکننده نیست؛ بلکه نوعی جامعهسازی روانی و فکری به شمار میرود. جامعهای که سالها با قهرمانان قانونمند و اخلاقگرا فاصله گرفته و در عوض به شخصیتهای یاغی، بیپروا و هنجارشکن عادت کرده است، طبیعی است که در عرصهی سیاست نیز بهسوی چهرههایی جذب شود که همان الگو را در دنیای واقعی بازتولید میکنند.
ترامپ؛ ضدقهرمان محبوب
در چنین بستری، دونالد ترامپ پدیدار شد؛ نه صرفا بهعنوان یک سیاستمدار، بلکه به مثابه محصول یک فرهنگ. او بیشتر از آنکه یک دیپلمات یا سیاستمدار باشد، یک «کاراکتر رسانهای» است؛ شخصیتی که قواعد را میشکند، بحران تولید میکند، نفرت میآفریند و از همین نفرت تغذیه میکند. ترامپ فهمیده بود که در عصر شبکههای اجتماعی و رسانههای هیجانی، منفور بودن میتواند سودآورتر از محبوب بودن باشد. فهم ترامپ بدون فهم هالیوود، فرهنگ عامه و نظام تربیتی جامعهی امریکا ممکن نیست.
یکی از روشنترین نمونههای این مسئله، انیمیشن مشهور «من نفرتانگیز» است. در قسمت سوم این مجموعه، شخصیت «گرو» درمییابد که برادری گمشده به نام «درو» دارد. طراحی چهره، نوع سخن گفتن، مدل مو، ثروتنمایی و شخصیت اغراقآمیز «درو»، شباهت حیرتآوری با دونالد ترامپ دارد. این شباهت تصادفی نیست؛ بلکه بازتاب همان ذهنیت فرهنگی است که سالها پیش از ورود ترامپ به کاخ سفید، الگوی روانی او را در قالب سرگرمی به جامعه عرضه کرده بود. از این منظر، هالیوود و صنعت سرگرمی، نسلها مخاطب را برای ظهور یک ترامپ واقعی تربیت کردهاند.
در واقع، ترامپ قبل از آنکه یک پدیدهی سیاسی باشد، یک پدیدهی فرهنگی است. او نتیجهی دههها آموزش غیرمستقیم رسانهای است؛ آموزشی که در آن، «بدمن» دیگر منفور نیست، بلکه جذاب، خندهدار، قدرتمند و حتی قهرمان جلوه داده میشود.
سیاستِ مبتنی بر نفرت
در اقتصاد توجه، «محبوبیت» و «نفرت» دو روی یک سکهاند و هر دو به یک اندازه ارزشمندند، به شرطی که جریان مداوم «توجه» را تضمین کنند. ترامپ برخلاف سیاستمداران کلاسیک، که تلاش میکردند چهرهای آرام، متین و اخلاقی از خود ارائه کنند، تصمیم گرفت که شهرت خود را از راه نفرت به دست آورد. او از ابتدا دریافت که عصر رسانه، عصر نمایش است؛ عصری که در آن، جلب توجه از حقیقت مهمتر شده است. در چنین فضایی، کسی موفقتر است که بتواند بیشتر دیده شود؛ حتی اگر این دیدهشدن از مسیر نفرت و جنجال باشد.
جامعهی مدرن به هیجان اعتیاد پیدا کرده است. مردم دیگر حوصلهی سخنرانیهای منطقی و تحلیلهای پیچیده را ندارند؛ آنان میخواهند شوکه شوند، خشمگین شوند، بخندند یا نفرت بورزند. ترامپ دقیقا همین نیاز روانی را تغذیه کرد. او رقبای خود را با لقبهای تحقیرآمیز صدا میزند، رسانهها را دشمن مردم مینامد، مهاجران را تهدید معرفی میکند و مخالفانش را مسخره میکند.
این رفتارها اگرچه از منظر اخلاق سیاسی خطرناک است، اما از منظر رسانهای فوقالعاده موفق عمل کرده؛ زیرا دائما او را در مرکز توجه نگه داشته است. ترامپ فهمیده بود که در جامعهی نمایشی امریکا، نفرت نوعی سرمایه است. هرچه مخالفان بیشتر خشمگین شوند، او بیشتر دیده میشود. هر دادگاه، هر رسوایی، هر اعتراض و هر حملهی رسانهای، در واقع سوخت ماشین شهرت او بود.
ترامپ سیاست را به میدان هیجان و خشم تبدیل کرد. او جامعه را دائما به دو اردوگاه تقسیم میکرد: ما و آنها. مهاجران، مسلمانان، رسانهها، روشنفکران و حتی بخشی از نخبگان امریکایی، همواره بهعنوان دشمن معرفی میشدند. این روش، نوعی انسجام عاطفی در میان هواداران او ایجاد میکرد؛ زیرا انسانها در فضای ترس و خشم، بیشتر به رهبران اقتدارگرا پناه میبرند.
ترامپ از این حقیقت روانشناختی بهره گرفت. او به هوادارانش احساس میداد که در حال جنگ با دشمنانی خطرناک هستند و تنها او میتواند از آنان محافظت کند. در چنین شرایطی، رابطهی هواداران با ترامپ صرفا سیاسی نبود؛ بلکه نوعی وابستگی عاطفی و روانی شکل گرفت. بسیاری از طرفداران او، ترامپ را نه یک سیاستمدار، بلکه نماد هویت و خشم خود میدانند.
رسانههای امریکایی نیز در ساختن پدیدهی ترامپ نقش مهمی داشتند. آنان از ترامپ متنفر بودند، اما همزمان نمیتوانستند از او چشم بردارند؛ زیرا ترامپ برای رسانه سود تولید میکرد. هر سخنرانی جنجالی، هر توهین و هر رسوایی، میلیونها بیننده جذب میکرد. شبکههای تلویزیونی و شبکههای اجتماعی از خشم و دوقطبیسازی سود میبردند.
سرمایهداری رسانهای امریکا اساسا بر جلب توجه بنا شده است. در چنین سیستمی، حقیقت اهمیت کمتری نسبت به هیجان دارد. به همین دلیل، شخصیتی مانند ترامپ که دائما بحران تولید میکند، برای رسانهها یک معدن طلا محسوب میشود.
ترامپ محصول یک جامعهسازی فرهنگی طولانی است. جامعهای که دههها با ضدقهرمانها سرگرم شده، طبیعی است که در دنیای واقعی نیز جذب شخصیتهای ضدقهرمان شود. جامعهای که موفقیت را مهمتر از اخلاق میداند، ممکن است فردی را بپذیرد که اگرچه خشن، خودشیفته و قانونگریز است، اما برنده به نظر میرسد.
بخش مهمی از امریکاییها در ترامپ تصویری از قدرت، جسارت و طغیان علیه نظم سنتی میدیدند. آنان احساس میکردند که ترامپ نمایندهی خشم فروخوردهی آنان است؛ خشمی علیه نخبگان، رسانهها و ساختارهای رسمی.

سید حکیم بینش











