شش سال از امضای توافقنامه دوحه میگذرد؛ سندی که در ۲۹ فبروری ۲۰۲۰ میان ایالات متحده و طالبان در قطر امضا شد و به گفته واشنگتن، قرار بود «جنگ بیپایان» افغانستان را خاتمه دهد. اما امروز، با فاصله زمانی بیشتر، میتوان این پرسش را صریحتر مطرح کرد: آیا توافق دوحه یک گام به سوی صلح بود، یا معاملهای سیاسی برای خروج آبرومندانه امریکا به قیمت قربانیکردن متحد رسمی خود؟
این توافق میان زلمی خلیلزاد و ملا عبدالغنی برادر امضا شد؛ اما در این میان، یک غایب بزرگ وجود داشت: دولت جمهوری اسلامی افغانستان. حکومتی که نزدیک به دو دهه شریک امنیتی واشنگتن بود، میلیاردها دالر کمک دریافت کرده و هزاران نیروی امنیتیاش در کنار امریکا جنگیده بودند، از مهمترین مذاکره درباره سرنوشت کشورش کنار گذاشته شد.
-
حذف آگاهانه کابل؛ شکستن یک پیمان استراتژیک
افغانستان در آن زمان «متحد استراتژیک غیرناتویی» امریکا محسوب میشد. این عنوان صرفاً یک عبارت تشریفاتی نبود؛ بلکه بیانگر یک تعهد سیاسی و امنیتی میان دو دولت بود. با این حال، دولت امریکا در دوره ریاستجمهوری دونالد ترامپ تصمیم گرفت مستقیماً با طالبان مذاکره کند و حکومت کابل را دور بزند.
این اقدام را نمیتوان صرفاً یک تاکتیک مذاکره دانست. کنارگذاشتن دولت افغانستان عملاً پیام روشنی داشت: مشروعیت سیاسی کابل برای واشنگتن دیگر اولویت نبود. وقتی قدرتی جهانی با گروهی مخالف دولت وقت وارد مذاکره رسمی میشود و دولت متحد خود را نادیده میگیرد، توازن مشروعیت تغییر میکند. از همان لحظه، طالبان از نظر سیاسی ارتقا یافتند و دولت افغانستان تضعیف شد.
این همان نقطهای است که بسیاری آن را «خیانت به متحد استراتژیک» مینامند؛ نه به معنای احساسی، بلکه در چارچوب منطق روابط بینالملل. اتحاد زمانی معنا دارد که در شرایط سرنوشتساز حفظ شود، نه زمانی که هزینهاش سنگین میشود.
-
دوحه؛ تغییر دکترین امریکا از ملتسازی به مدیریت خروج
برای درک عمق ماجرا، باید فراتر از افغانستان نگاه کرد. توافق دوحه نشانه تغییر بنیادین در سیاست خارجی امریکا بود. پس از نزدیک به بیست سال حضور نظامی، پروژه «ملتسازی» عملاً کنار گذاشته شد و اولویت به «کاهش هزینه و خروج» تغییر یافت.
در واقع، دوحه بیش از آنکه سند صلح باشد، سند پایان مسئولیت بود. امریکا بهدنبال تضمین امنیت خود بود، نه تضمین بقای نظم سیاسی در کابل. طالبان تعهد دادند که از خاک افغانستان علیه امریکا استفاده نشود؛ اما هیچ ضمانت اجرایی قوی برای حفظ ساختار جمهوری یا تداوم نظم سیاسی موجود در توافق دیده نمیشد.
این رویکرد، افغانستان را از یک شریک راهبردی به یک پرونده هزینهزا تقلیل داد.
-
مشروعیتبخشی رسمی به طالبان
یکی از پیامدهای مهم توافق دوحه، مشروعیتبخشی دیپلماتیک به طالبان بود. امضای رسمی سند در حضور نمایندگان امریکا، طالبان را از یک گروه شبه نظامی به یک بازیگر سیاسی به رسمیت شناختهشده ارتقا داد. پیش از آنکه حتی وارد کابل شوند، آنان در سطح بینالمللی بهعنوان طرف مذاکره پذیرفته شده بودند.
این تغییر جایگاه، پیام روانی و سیاسی قدرتمندی در داخل افغانستان داشت. وقتی امریکا متعهد شد از درگیری نظامی با طالبان خودداری کند و جدول زمانی خروج نیروهایش را اعلام کرد، عملاً توازن میدان جنگ تغییر کرد. نیروهای امنیتی افغانستان دریافتند که پشتوانه استراتژیکشان در حال عقبنشینی است، در حالی که طالبان از یک پیروزی سیاسی بزرگ برخوردار شده بودند.
-
مسئولیت مشترک؛ ترامپ و بایدن
هرچند امضای توافق در دوره ترامپ انجام شد، اما اجرای کامل خروج در زمان ریاستجمهوری جو بایدن صورت گرفت. بایدن استدلال کرد که یا باید توافق را عملی کند یا دوباره وارد جنگی گسترده شود. اما این پرسش همچنان پابرجاست: چرا اجرای توافق به پیشرفت واقعی مذاکرات بینالافغانی یا حفظ ساختار دولت مشروط نشد؟
در نهایت، چه در دوره ترامپ و چه در دوره بایدن، یک واقعیت تغییر نکرد: اولویت امریکا پایان حضور نظامی خود بود، نه حفظ متحد سیاسیاش.
-
دوحه؛ نماد یک واقعگرایی سرد
از منظر انتقادی، توافق دوحه نماد نوعی واقعگرایی سرد در سیاست خارجی امریکاست؛ واقعگراییای که در آن، ارزشها و تعهدات اعلامشده در برابر منافع کوتاهمدت عقب مینشینند. دولت افغانستان سالها بهعنوان شریک واشنگتن معرفی میشد، اما در حساسترین مرحله، از میز تصمیمگیری کنار گذاشته شد.
این تجربه، تنها یک رویداد داخلی افغانستان نبود؛ بلکه پیامی فراتر برای سایر متحدان امریکا داشت: اتحاد تا زمانی پایدار است که هزینهاش قابلتحمل باشد.

-
نتیجهگیری؛ صلح یا معامله سیاسی؟
امروز، شش سال پس از توافق دوحه، میتوان آن را نه صرفاً یک سند صلح، بلکه یک نقطه عطف در تغییر رویکرد امریکا دانست. توافقی که جنگ مستقیم واشنگتن با طالبان را پایان داد، اما در عوض، مشروعیت متحد رسمی خود را تضعیف کرد و معادله قدرت را به سود طرف مقابل تغییر داد.
آیا دوحه اجتنابناپذیر بود؟ شاید. اما آیا میشد بدون حذف دولت افغانستان و بدون شکستن یک پیمان استراتژیک اجرا شود؟ این پرسشی است که همچنان در حافظه سیاسی افغانستان بیپاسخ مانده است. و شاید مهمترین درس آن این باشد: در سیاست جهانی، تعهدات اخلاقی اغلب در برابر ضرورتهای راهبردی رنگ میبازند.
زهرا هاشمی