افغانستان؛ شعبه پاسخگویی به مشکلات پاکستان
آوردهاند که ملا نصرالدین در تاریکی شب، زیر چراغ برق، چهار دست و پا روی زمین دنبال چیزی میگشت. همسایهاش رسید و پرسید: ملا جان! چی گم کردهای؟
ملا گفت: انگشترم را گم کردهام!
همسایه پرسید: کجا گم کردی؟
ملا گفت: در خانه، داخل اتاق تاریک.
همسایه با تعجب گفت: پس چرا اینجا زیر چراغ برق میگردی؟
ملا نصرالدین سرش را بلند کرد و با نگاه معصومانهای گفت: چون اینجا روشن است، راحتتر میتوانم بگردم!
و اما روایت دقیقتر
روزی روزگاری در سرزمینی که نمیگوییم کجاست، جنرالی از خواب بیدار شد و دید که یک پوسته سقوط کرده است. فوراً جلسه اضطراری دایر شد. جنرال گفت: علت چیست؟
افسر اول گفت: قربان! شاید ضعف استخباراتی باشد.
افسر دوم گفت: ممکن است مشکل مدیریتی باشد.
افسر سوم گفت: شاید نیروها تجهیزات کافی نداشته باشند.
جنرال با عصبانیت میز را کوبید و گفت: اینها همه چرندیات است. مگر نمیدانید پاسخ تمام سوالات فقط یک کلمه است؟
همه با هیجان پرسیدند: کدام کلمه قربان؟
جنرال با غرور گفت: افغانستان!
همه کف زدند و هورا کشیدند. فردای آن روز یک انفجار دیگر شد. دوباره جلسه دایر گردید و جنرال پرسید: علت چیست؟
همه یکصدا گفتند: افغانستان!
یک موتر نظامی پنچر شد. علت چیست؟ افغانستان!
برق وزارت دفاع قطع شد. علت چیست؟ افغانستان!
حتی وقتی آشپز قرارگاه نمک را زیاد انداخت، گزارش رسمی نوشتند که این حادثه نیز ریشههای فرامرزی دارد. در همین اثنا، مولانا فضلالرحمن که ظاهراً کتاب «چگونه هر مشکل را گردن همسایه نیندازیم» را مطالعه کرده بود، پرسید: اگر تمام مراکز در افغانستان است، پس این همه حمله در خیبرپختونخوا را چه کسی انجام میدهد؟ جنها؟
ناگهان سکوتی سنگین جلسه را فرا گرفت. یکی از افسران آهسته گفت: قربان، سوال خطرناک است.
دیگری گفت: لطفاً موضوع را تغییر بدهیم.
سومی پیشنهاد کرد: بهتر است چند بار دیگر افغانستان را متهم کنیم تا سوال فراموش شود. همه موافقت کردند.
در خیبرپختونخوا اما اوضاع کمی متفاوت بود. مردم هر روز خبر سقوط پوستهها را میشنیدند.گاهی انفجار، گاهی حمله و گاهی کمین، اما هر بار تلویزیون توضیح میداد که مشکل اصلی در جایی بسیار دورتر قرار دارد. یکی از باشندگان منطقه گفت: عجب! مهاجمان اینقدر چالاکاند که همه عملیات را اینجا اجرا میکنند، اما خودشان همیشه جای دیگری هستند!
در این میان، افغانستان هم نقش عجیبی در این داستان پیدا کرده بود و هر روز متهم میشد. مثل شاگردی که معلم هنوز نمیداند چه کسی شیشه را شکسته، اما از قبل نام او را در کتابچه نوشته است.
گویند یک روز خبرنگاری از جنرال پرسید: مدرک دارید که افغانستان متهم اصلی است؟
جنرال گفت: هنوز نه!
خبرنگار پرسید: پس چرا متهم میکنید؟
جنرال گفت: برای اینکه اگر بعداً مدرکی پیدا شد، از قبل آماده باشیم!
در حقیقت منطق بسیار پیشرفتهای بود. در حدی که اگر نیوتن زنده میبود، احتمالاً قانون چهارم حرکت را به آن اختصاص میداد.
اما خارج از چارچوب طنز، همسایهها نمیتوانند جغرافیا را طلاق بدهند. افغانستان و پاکستان محکوماند کنار هم زندگی کنند. نه کوهها جابهجا میشوند و نه مرزها رفتنی هستند. هر گلولهای که شلیک شود، هر بمبی که منفجر گردد و هر اتهامی که پرتاب شود، در نهایت به ضرر هر دو طرف تمام میشود.
درتقابل شرق و غرب، رسم جوانمردانگی این نیست که برای منفعت امریکا، کودکان و زنان بیگناه افغانستان را بمباران کنند. این اوج خفت و خواری و کجاندیشی است که چون موریانهی هست و پود نظام پاکستان را میخورد و از بین میبرد. اگر تقصیر از طالبان است و حملات انتحاری و انفجاری با هماهنگی و حمایت این گروه انجام میشود، پس چرا سندی وجود ندارد؟ چرا بهگفته فضلالرحمان با تروریستان در خیبرپختونخواه مبارزه نمیشود؟
همهای اینها یک معمای پیچیدهای نیست، بلکه بازی خطرناک مقامات پاکستانی است که در محور منافع امریکا میچرخد، اما نمیداند که اگر آتشی در منطقه شعلهور شود، زودتر از دیگران، خود این کشور را میبلعد و نابود میکند.
احمدی











