در روزهایی که شماری از جبهه های مخالف طالبان از افزایش فعالیتهای نظامی خود در افغانستان سخن میگویند، یک مسئله عجیب و در عین حال نگرانکننده آرامآرام در حال برجستهشدن است. در حالی که این جبههها تلاش دارند خود را به عنوان نیروهای مؤثر در میدان مبارزه علیه طالبان معرفی کنند، درباره مسئولیت برخی عملیاتها روایتهای متناقض منتشر میشود.
نمونه قابل توجه آن، حملهای است که شام پنجشنبه ۱۵ اسد در میدانهوای کابل رخ داد و ابتدا جبهه آزادی افغانستان مسئولیت آن را پذیرفت، اما یک روز بعد جبهه ملی استقلال افغانستان نیز مسئولیت همان حمله را به عهده گرفت. اتفاق مشابهی درباره یک عملیات علیه یک پاسگاه طالبان در روستای اولاد ولایت بغلان نیز گزارش شده است؛ جایی که جبهه متحد افغانستان و جبهه مقاومت اندراب، هرکدام روایت جداگانهای از مسئولیت عملیات ارائه کردهاند.
شاید در نگاه نخست، این اختلافها تنها یک رقابت رسانهای میان چند گروه مخالف طالبان به نظر برسد، اما مسئله زمانی جدیتر میشود که بدانیم افغانستان تجربه تلخ و طولانی از رقابتهای درونگروهی، چندپارچگی سیاسی و شکلگیری مراکز متعدد قدرت دارد. مردم افغانستان در دو دهه گذشته شاهد بودند که چگونه اختلاف میان سیاستمداران، رهبران و جریانهای سیاسی، یک نظام را از درون فرسوده کرد و سرانجام زمینه فروپاشی آن را فراهم ساخت.
به همین دلیل پرسش اساسی که این مقاله به دنبال پاسخ به آن است، اینست که آیا همان فرهنگ سیاسی گذشته دوباره در میان مخالفان طالبان در حال شکلگیری است، اگر دو جبهه برای یک عملیات مشخص مسئولیت جداگانه اعلام کنند، مردم باید کدام روایت را باور کنند و چگونه میتوان میان واقعیت میدان و جنگ تبلیغاتی تمایز گذاشت؟
بازگشت به گذشته؛ جزیرههای قدرت، رقابتهای کور و سرایت بیماری جمهوریت به جبهات نوظهور
برای درک عمق فاجعهای که امروز در صفوف جبهه های مخالف طالبان جریان دارد، باید نگاهی به عقب انداخت و حافظه تاریخی را از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ میلادی مرور کرد. دوران موسوم به «جمهوریت» با تمام شعارهای فریبنده دموکراسی، حقوق بشر و ارزشهای مدرن، در بطن خود حامل ویروس مهلک تفرقه، انحصارطلبی و جزیرهسازیهای قدرت بود.
در آن دو دهه سرنوشتساز، افغانستان به جای داشتن یک اراده واحد ملی، به زمین بازی رهبران تنظیمی، تکنوکراتهای فاسد و سیاستمداران قبیلهگرایی تبدیل شده بود که هر کدام برای خود امپراتوریهای کوچک، دموستگاههای اداری موازی و لشکرهای سفارشی ساخته بودند. انتخاباتهای نمایشی، مهندسیشده و پر از تقلب، تنها ویترینی برای مشروعیتبخشی به همین جزیرههای قدرت بود و منافع ملی قربانی انحصارطلبیهای کورکورانه شد.
آن تفکر بیمارگونه، آن بازیهای دیوانهکننده و آن خودخواهیهای ویرانگر که دستبهدست هم دادند تا جمهوریت را در یک چشم به هم زدن از درون تهی کنند و به سقوطی فاجعهبار بکشانند، امروز به طرز حیرتآوری در کالبد جبهات کنونی مخالف طالبان حلول کرده است. چنانچه همین اکنون هیچکس به درستی نمیداند که چند جبهه با چه عناوین پرطمطراقی در برابر طالبان قد علم کردهاند؛ جبهه آزادی، جبهه ملی استقلال، جبهه متحد افغانستان، جبهه مقاومت اندراب و دهها نام و نشان دیگر که هر روز از گوشه و کناری سبز میشوند.
اهداف، مرام و ساختار این جبهه های مخالف طالبان چگونه است؟ مقصد و راهوروش آنهاچیست؟ افق دیدشان تا کجاست و در نهایت برنامهها و پلانهای آنها برای فردای افغانستان چیست؟ هیچ پاسخی روشنی وجود ندارد و تنها چیزی که به طور حیرتانگیزی خودنمایی میکند، مسابقه برای کسب امتیاز، خودنماییهای رسانهای و سبقت گرفتن در انتشار اعلامیههای پیروزی است.
از جنگ اعلامیهها تا چشمانداز رویارویی نظامی میان جبهه های مخالف طالبان
با توجه به آنچه مورد اشاره قرار گرفت، اینک کاملاً مسلم است که جنگ سرد و رویارویی تبلیغاتی میان جبهه های مخالف طالبان رسماً کلید خورده است. چنانچه فقر فکری، خودخواهیهای مفرط رهبران خودخوانده و تلاش برای انحصار منابع مالی و حمایتهای بیرونی، کار را به جایی رسانده که اصطکاکهای رسانهای و جنگ اعلامیهها، روزبهروز خشنتر و بیرحمانهتر میشود.
در چنین فضایی، این احتمال تلخ و دیوانهکننده که این رقابتهای فرساینده و جنگ روانی به رویارویی نظامی مستقیم میان خودِ جبهه های مخالف طالبان کشیده شود، اصلا و ابداً بعید به نظر نمیرسد. تاریخ معاصر افغانستان سرشار از فجایعی است که دقیقاً از همین نقطههای کور آغاز شدهاند. گروههایی که امروز بر سر تصاحب یک خبر کذب یا مصادره کردن یک حمله کوچک با هم گلاویز میشوند، فردا اگر پای منافع بیشتر یا سهمخواهیهای کلانتر در میان باشد، به راحتی لولههای تفنگ خود را به سمت سنگرهای همدیگر خواهند چرخاند.
در حالی که مردم افغانستان بدترین و شدیدترین خسارات و صدمات را از نظام تفرفهگرا و قوم گرای جمهوریت خورده است، اما انحصارطلبی و خودبزرگبینی رهبران جبهات مخالفان طالبان نشان میدهد که آنها کمترین درس تاریخی از سقوط مرگبار جمهوریت نگرفتهاند. تکرار آن تنازعات ویرانگر در ابعادی جدید، جایگاه این این جریانها را در پیشگاه ملت افغانستان، بیش از گذشته منفور می سازند.
زیرا جبهاتی که حتی توان مدیریت یک ادعای رسانهای ساده را ندارند و بر سر یک حمله نا چیز و بی اهمیت در بغلان تا مرز تخریب همدیگر پیش میروند، چگونه میخواهند فردایی بهتر برای این سرزمین رقم بزنند؟ تضاد و تقابل جبهه های مخالف طالبان، یک روند سیستماتیک و تاریخی از گذشته و بهویژه میراث دوران شوم جمهوریت است که پیامدهای آن، مستقیماً زندگی مردم مظلوم افغانستان را هدف قرار میدهد.
احتمال حضور جریان ثالث و بازیهای پشت پرده در تحولات افغانستان
وضعیت آشفته و دیوانهکننده دوران جمهوریت و همچنان وجود تضاد و تقابل در صفوف جبهه های مخالف طالبان، کاملاً آشکار و هویداست، اما پذیرش مسئولیت حمله به میدانهوایی کابل و حمله به روستای اولاد در ولایت بغلان از سوی جبهات متفاوت، تردیدهای فراتر و عمیقتری را به میان میکشد و این احتمال را تقویت میکند که شاید همه این عملیاتها توسط یک جریان ثالث انجام میشود و این جبهات تنها پس از وقوع حادثه، برای بهرهبرداری تبلیغاتی و کسب اعتبار، مسئولیت آن را به نام خود ثبت کنند.
در چنین حالتی، جبهههایی که خود را نیروی اصلی مبارزه معرفی میکنند، بیشتر از آنکه صاحب واقعی عملیات باشند، به دنبال تصاحب اعتبار و سهمگیری از فضای سیاسی و حمایتهای بیرونی خواهند بود.
سابقهی طولانی مداخلات استخباراتی در افغانستان نشان داده است که ایجاد، حمایت و مدیریت گروههای کوچک و پراکنده، همواره یکی از ابزارهای شناختهشدهی بازیگران منطقهای برای تأثیرگذاری بر تحولات این کشور بوده است. دهههاست که در این خاک، نیروهای متعدد، وابسته و رقابتی ساخته شدهاند که هیچگاه به یک ارادهی واحد نرسیدهاند، اما بهاندازهی کافی فعال نگه داشته شدهاند تا صحنه را در وضعیت تعلیق و بیثباتی حفظ کنند. در همین چارچوب، احتمال نقشآفرینی سازمان اطلاعات پاکستان نه یک حدس احساسی، بلکه امتداد منطقی همان الگوی کهنهای است که در آن پراکندگی مخالفان نه یک آسیب جانبی، بلکه هدف اصلی طراحی به شمار میرود.
منطق این بازی برای اسلامآباد پیچیده نیست. نه میخواهد جبهه های مخالف طالبان کاملاً از صحنه حذف شوند و نه میخواهد به یک نیروی منسجم، ملی و قدرتمند بدل گردند. آنچه مطلوب است، حفظ یک وضعیت خاکستری و فرساینده است. جبهههایی که بهاندازهی کافی سر و صدا کنند تا صحنه را گرم نگه دارند، اما بهاندازهای ضعیف، پراکنده و وابسته بمانند که هرگز نتوانند معادله را یکسره تغییر دهند.
در چنین طراحی، جریان ثالث نه یک گروه مسلح مستقل، بلکه ابزاری است که هم آتش را روشن نگه میدارد و هم اجازه نمیدهد شعله به جهتی برود که منافع استراتژیک پاکستان را تهدید کند. و این دقیقاً همان نقطهای است که جبهه های مخالف طالبان، آگاهانه یا ناآگاهانه، از بازیگران میدان به مهرههای یک شطرنج بیرونی تقلیل مییابند.

عایشه ببرک خیل











