Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

آنچه که در ۲۴ اسد ۱۴۰۰ بر کابل گذشت، بسیاری آن را به رویِ کار آمدنِ طالبان، تقلیل دادند؛ اما این نگاه، نه تنها حقیقت را می‌پوشاند، بلکه ما را از درکِ لایه‌هایِ زیرینِ این فاجعه بازمی‌دارد. سالروزِ این رویداد، فرصتی است تا از هیاهویِ روزمره فاصله بگیریم و به عمقِ عللِ فروپاشی بنگریم؛ به آنچه که رسانه‌هایِ غربی با بزرگنماییِ صحنه‌هایِ دراماتیکِ میدان هوایی کابل، سعی در پنهان‌کردنش دارند.

زیرا که سیاستِ آن‌ها، مبتنی بر تقلیلِ آشوب و دورکردنِ افکارِ عمومی از مسئولیتِ مستقیمِ خود در این سقوط است. بدونِ تردید، آمریکا و شرکایِ غربی‌اش، با محاسباتِ نادرست و خیانتِ راهبردی، مهم‌ترین نقش را در این ورطه‌ی تاریخی ایفا کردند. به همین دلیل این پرسش هنوز بی پاسخ است که آیا سقوطِ جمهوریت در ۲۴ اسد، حاصلِ سرنوشتی محتوم و گریزناپذیر بود، یا ثمره‌ی زنجیره‌ای از اشتباهات، وابستگی‌ها و خیانت‌هایی است که می‌توانستند با هشیاری و استقلالِ تصمیم‌گیری، به مسیری دیگر هدایت شوند؟

  • ریشه‌هایِ فروپاشی جمهوریت در ۲۴ اسد؛ نظامِ وارداتی، فساد و قوم‌گرایی به مثابه‌ی سه‌گانه‌ی شکست

سقوطِ کابل، یک‌شبه رخ نداد؛ حاصلِ دو دهه حاکمیتِ سیستمی بود که هرگز نتوانست با بافتِ پیچیده‌ی اجتماعیِ افغانستان پیوند بخورد. نظامِ سیاسیِ وارداتیِ غربی، با مفاهیمی همچون انتخاباتِ بحران‌زا، توزیعِ نابرابرِ قدرت و امتیازدهیِ قومی، شکاف‌هایِ عمیقی را در جامعه افغانستان دامن زد. فساد، نه در سطحِ روسا، بلکه در لایه‌هایِ میانیِ اداری ریشه دوانده بود و اعتمادِ عمومی را به خاک سیاه نشانده بود.

حاکمانی که وعده‌ی عدالت می‌دادند، خود در شبکه‌ای از معامله‌گریِ سیاسی گرفتار شده بودند و تصمیم‌گیری‌ها، اغلب در حلقه‌هایِ محدود و بسته، بدونِ توجه به خواستِ مردم، اتخاذ می‌شدند. فهمِ  غنی، محب، فضلی و دیگر مزدوران غربی از حکمرانی و نظام سیاسی، چیزی جز بازتولیدِ فرهنگِ کوچی‌گری و انگل‌وارگی نبود؛ آن‌ها به‌جای دولت‌سازی و تأسیسِ اقتصادِ تولیدی، بر سرِ کاسه‌ی گداییِ جهانی رقابت داشتند.

قوم‌گرایی نیز ابزاری برایِ بقایِ قدرت شده بود؛ چنانکه اکثریت اقلیت‌هایِ قومی، کاملا در حاشیه‌ رانده شده بودند. این ناکارآمدیِ مزمن، به‌مرور، مردم را از نظام دور کرد. کسانی که روزی با امید به تغییر پایِ صندوق‌های رأی می‌رفتند، در پایانِ دو دهه، با دیدنِ نابرابری‌هایِ فزاینده و بی‌توجهیِ مسئولان، به این باور رسیدند که ماندن یا رفتنِ این نظام، تفاوتی در سرنوشتِ آن‌ها ایجاد نمی‌کند. مردم، از فرطِ خستگی، به استقبالِ هر تحولی می‌رفتند، حتی اگر آن تحول، در هاله‌ای از ابهام بود.

  • بازیِ دوحه؛ چگونه آمریکا پیمان‌شکنیِ تاریخی را رقم زد

در شرایطی که حاکمان جمهوریت غرق در فساد و قوم‌گرای و تضاد و تقابل به سر می‌بردند، توافقنامه‌ی دوحه، نقطه‌ی عطفِ استراتژیکی بود که معادلاتِ قدرت را به نفعِ طالبان تغییر داد. در این توافق، آمریکا بدونِ حضورِ حکومتِ افغانستان، با طالبان بر سرِ خروجِ تدریجیِ نیروهایش به توافق رسید. واشنگتن، در حالی که با کابل پیمانِ امنیتی امضا کرده بود، حمایتِ لجستیکی‌اش را یک‌شبه قطع کرد و حملات علیه طالبان را متوقف ساخت.

خیانتِ محاسبه‌شده‌ی آمریکا، نه یک اشتباهِ تاکتیکی، بلکه بخشی از استراتژیِ «خروج به هر قیمت» بود؛ استراتژی‌ای که می‌بایست هزینه‌هایِ سیاسیِ آن را مردمِ افغانستان می‌پرداختند. کارنامه‌یِ تاریکِ واشنگتن در قبالِ متحدان، این بار نیز با لکه‌ای ننگین، برایِ جهانیان ثبت شد. آمریکا، که دو دهه با پولِ‌های باد آورده، جمهوریت را تغذیه می‌نمود، در نهایت، آن را مانند ابزاری کهنه، به دور انداخت.

به همین دلیل خیانت آمریکا در افغانستان باید درسی باشد برای تمام کسانی که آینده‌شان را به حمایت قدرت‌های فرامنطقه‌ای گره می‌زنند. آمریکا در بحرانی‌ترین لحظات پشت متحدانش را خالی کرد و رفت، بدون اینکه حتی توضیحی بدهد. این اولین بار نبود و احتمالاً آخرین بار هم نخواهد بود. تاریخ نشان داده که تعهدات آمریکا تا زمانی اعتبار دارند که با منافعش سازگار باشند، و لحظه‌ای که منافعش ایجاب کند، هیچ پیمانی برایش محترم نیست. هر کشوری که امنیت و بقایش را به وعده‌ی یک قدرت خارجی بسازد، روزی همین سرنوشت را تجربه خواهد کرد.

  • و اینک طالبان و مسئولیتِ شان در قبالِ آینده

فساد، تبعیض، بی‌لیاقتی و مزدوری حاکمان جمهوریت، در کنار خیانت بی‌شرمانه‌ی آمریکا، سرانجام آن نظام را از پا درآورد. فروپاشی‌ای کامل، در تمام ابعاد اخلاقی، سیاسی و نظامی. اکنون پنج سال از آن روز گذشته و نوبت طالبان رسیده است. طالبان دیگر یک گروه مخالف نیستند؛ آن‌ها حکومت‌اند و در برابر آینده‌ی این کشور مسئول‌اند. مردم از جمهوریت خسته شده بودند؛ از فسادش، از ناامنی‌اش، از تبعیضش، از بی‌عدالتی‌اش و از ناکارآمدی‌اش. همین خستگی بود که جمهوریت را در برابر اولین بحران، بی‌دفاع و آسیب‌پذیر گذاشت.

از این‌رو در حال حاضر، این طالبان است که باید بیش از هر کسی از فروپاشی مفتضحانه‌ی حکومت وارداتی جمهوریت درس عبرت بگیرد. باید از اشتباهات حاکمانی که تمام امیدها و آرزوهایشان را به عساکر آمریکایی و نیکتای‌پوشان واشنگتن گره زده بودند، دوری بجوید. طالبان باید این واقعیت را جدی بگیرند که هر حکومتی که بقایش را به اراده‌ی یک قدرت خارجی بسازد، همان سرنوشت را خواهد داشت. تنها راه ماندگاری، تکیه بر مردم خود، شنیدن صدای آن‌ها و ساختن نظامی است که شهروندانش در آن سهم واقعی داشته باشند.

حکومت طالبان در زمینه تأمین امنیت سراسری و کاهش برخی مظاهر فساد اداری اقداماتی انجام داده است، اما در زمینه آموزش دختران، مشارکت زنان در جامعه، حضور اقلیت‌ها و ایجاد یک ساختار سیاسی فراگیر، با انتقادهای جدی مواجه است. اگر قرار باشد از تجربه جمهوریت درسی گرفته شود، یکی از مهم‌ترین درس‌ها این است که حکومت بدون رضایت و مشارکت بخش‌های گسترده جامعه نمی‌تواند در درازمدت ثبات پایدار ایجاد کند.

خلاصه اینکه ۲۴ اسد برای افغانستان فقط سالروز سقوط یک حکومت نیست. این روز یادآور مجموعه‌ای از اشتباهات داخلی و خارجی است. یادآور نظامی است که فساد در تمام لایه‌هایش ریشه دوانده بود و مردم هر روز با تبعیض و نابرابری ساختاری دست‌وپنجه نرم می‌کردند. نظامی که در آن پست و مقام خریدنی بود، عدالت به قوم و قبیله تقسیم می‌شد، و شهروند بودن معنای واقعی نداشت.

بنابراین مهمترین درس تحولات و اتفاقات ۲۴ اسد این است که فساد، تبعیض و فاصله میان مردم و حکومت، یک نظام را از درون می‌پوساند. وقتی مردم احساس کنند حکومت برای آن‌ها نیست، وقتی ببینند قانون برای همه یکسان اجرا نمی‌شود، وقتی صدایشان شنیده نشود، آن حکومت دیگر تکیه‌گاهی ندارد و با اولین تکانه فرو می‌ریزد. جمهوریت این واقعیت را تجربه کرد و با تمام قدرتش فرو ریخت. اکنون نوبت طالبان است که نشان دهند از این تجربه چه آموخته‌اند و آیا حاضرند حکومتی بسازند که مردم خود را شریک واقعی بداند، یا همان مسیر تکراری را خواهند رفت.

۲۴ اسد
۲۴ اسد؛ یک سقوط و ده ها علت!

بسم الله ختک

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=12821

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات