در سیاست افغانستان، گاهی یک خبر کوچک بسیار بیشتر از وزن نظامیاش معنا پیدا میکند. ادعای تازه «جبهه متحد افغانستان» به رهبری سمیع سادات درباره انجام یک حمله مسلحانه در قندهار، از همین جنس است. اهمیت این ادعا صرفا در این نیست که چه هدفی مورد حمله قرار گرفته یا چه تلفاتی برجای مانده است؛ پرسش مهمتر این است که چرا تشکیلاتی که طی چند سال گذشته بیشتر با نشست، بیانیه و حضور رسانهای شناخته شده، اکنون میخواهد خود را بهعنوان یک بازیگر نظامی نیز معرفی کند.
جبهه متحد افغانستان در سال 1402 در امریکا اعلام موجودیت کرد و سمیع سادات در همان سال به رهبری آن انتخاب شد و جبهه از آغاز، فعالیت خود را بر سه محور سیاسی، مدنی و نظامی تعریف کرد. دفتر سیاسی این جریان نیز در ویرجینیای امریکا فعالیت داشته است. اما میان داشتن یک «بخش نظامی» روی کاغذ و تبدیل شدن به نیرویی موثر در میدان، فاصله بزرگی وجود دارد. همین فاصله است که ادعای تازه درباره قندهار را، حتی پیش از روشن شدن جزئیات مستقل آن، به موضوعی قابل تامل تبدیل میکند.
از قول اردو تا جبههای در تبعید
سمیع سادات برای افکار عمومی افغانستان چهره ناشناختهای نیست. او در سالهای پایانی جمهوریت از فرماندهان ارشد نظامی بود، قول اردوی ۲۱۵ میوند را در جنوب فرماندهی کرد و در واپسین روزهای نظام پیشین به فرماندهی نیروهای عملیات خاص رسید. این گذشته برای او هم سرمایه سیاسی است و هم بار سنگین مسئولیت. سرمایه است، زیرا سابقه فرماندهی و شناخت ساختار نظامی دارد؛ بار مسئولیت است، زیرا هر فرمانده بلندپایه نظام پیشین ناگزیر با پرسشهای مربوط به فروپاشی ارتش در اسد 1400 روبهرو میشود.
سادات پس از سقوط جمهوریت، شکست را نتیجه مجموعهای از تصمیمهای سیاسی و نحوه خروج امریکا دانست. با این حال، پرسشی در افکار عمومی افغانستان همچنان بدون پاسخ روشن باقی مانده است: ساختاری که صدها هزار نیروی امنیتی، تجهیزات گسترده و سالها حمایت مالی و نظامی بینالمللی در اختیار داشت، چگونه ظرف چند روز فروپاشید؟
طبعا نمیتوان مسئولیت آن فروپاشی را بر دوش یک جنرال گذاشت. تصمیمهای سیاسی در کابل، وابستگی شدید نیروهای امنیتی به حمایت خارجی، توافق دوحه، خروج نیروهای امریکا و ضعف ساختاری نظام پیشین، همگی بخشی از آن داستان هستند. اما در همان حال نمیتوان نقش فرماندهان ارشد را نیز از بررسی تاریخی حذف کرد.
امروز سادات با آزمونی حتی دشوارتر روبهرو است. او باید ثابت کند جبههای که بخش مهم ساختار سیاسی آن بیرون از افغانستان فعالیت میکند، چیزی بیش از یک نام و تشکیلات رسانهای است.
جبهه متحد در سالهای گذشته بارها از مبارزه با طالبان سخن گفته است. سادات حتی پس از پیروزی ترامپ در انتخابات ۲۰۲۴ درباره احتمال حمایت امریکا از مخالفان طالبان ابراز امیدواری کرد و گزارشهایی نیز درباره امید این جبهه به دریافت پشتیبانی لوژستیکی منتشر شد.
اما سیاست مسلحانه با وعده و مصاحبه سنجیده نمیشود. سازماندهی، شبکه انسانی، لوژستیک، فرماندهی، حضور جغرافیایی و مهمتر از همه استمرار عملیات است که وزن واقعی یک گروه مسلح را تعیین میکند.
اگر جبهه متحد مدعی انجام عملیاتی در قندهار است، نخستین آزمون آن ارائه شواهد قابل بررسی است. در عصر شبکههای اجتماعی، انتشار یک بیانیه چندخطی ساده است؛ دشوار، اثبات ظرفیت پایدار نظامی است. حتی یک حمله موفق نیز الزاما به معنای شکلگیری یک جبهه مؤثر نیست.
چرا اکنون؟
زمانبندی تحرک تازه مخالفان طالبان شاید مهمتر از خود سمیع سادات باشد. در هفتههای اخیر، بدخشان شاهد مجموعهای از درگیریها و حملات بوده است. در این اواخر، جبهه آزادی افغانستان اعلام کرد که نیروهایش در ولسوالی زیباک با طالبان وارد نبرد شدهاند. طالبان نیز اصل حمله مخالفان را تایید کرد، هرچند دو طرف درباره تلفات و نتایج جنگ روایتهای کاملا متفاوتی ارائه کردند. چند روز بعد، ذبیحالله امیری، رئیس اطلاعات و فرهنگ طالبان در بدخشان، در یک حمله هدفمند کشته شد. وزارت داخله طالبان نیز اصل این رویداد را تایید کرد.
این تحولات به معنای آغاز یک شورش سراسری نیست. میان «توانایی اجرای حمله» و «توانایی تصرف و حفظ قلمرو» تفاوت بزرگی وجود دارد. مخالفان مسلح طالبان تا امروز نتوانستهاند در مقیاس ملی الگویی مشابه شبکه سابق طالبان در دو دهه جمهوریت ایجاد کنند. اما افزایش حملات پراکنده یک پیام سیاسی دارد: مخالفان میخواهند روایت طالبان درباره امنیت سراسری و کنترول کامل کشور را به چالش بکشند.
اینجاست که جنگ رسانهای تقریبا به اندازه نبرد نظامی اهمیت پیدا میکند. یک گروه کوچک ممکن است یک پوسته یا کاروان نظامی را هدف قرار دهد و از نظر جغرافیایی تغییر بزرگی ایجاد نکند؛ اما اگر تصویر همان حمله هزاران بار در شبکههای اجتماعی بازنشر شود، تاثیر سیاسی آن بسیار بزرگتر میشود.
این تحولات در آستانه 24اسد معنای نمادین بیشتری پیدا میکند. در این تاریخ پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت میگذرد و ششمین سال حاکمیت آنان آغاز میشود. برای مخالفان طالبان، چنین مقطعی فرصت مناسبی است تا نشان دهند پنج سال حاکمیت نتوانسته تمام اشکال مقاومت را از بین ببرد. در مقابل، طالبان تلاش دارد تصویر افغانستانی با ثبات و زیر حاکمیت واحد را تثبیت کند. بنابراین بخشی از آنچه اکنون جریان دارد، جنگ بر سر خود افغانستان نیست؛ جنگ بر سر تصویری است که از افغانستان ساخته میشود.
سایه پاکستان بر امنیت افغانستان
پرسش دشوارتر این است که آیا فعالشدن همزمان چند جریان مخالف تنها محصول شرایط داخلی افغانستان است، یا بازیگران خارجی نیز در آن سهم دارند؟ نام پاکستان ناگزیر در مرکز این بحث قرار میگیرد.
روابط اسلامآباد و حکومت طالبان در سال اخیر از تنش سیاسی فراتر رفت و به برخورد مستقیم نظامی رسید. پاکستان در فبروری حملاتی را در داخل افغانستان، از جمله در کابل و قندهار، انجام داد و طالبان نیز به این حملات پاسخ داد. اختلاف اصلی دو طرف همچنان مسئله تحریک طالبان پاکستان است؛ اسلامآباد حکومت طالبان را به فراهم کردن فضای فعالیت برای این گروه متهم میکند و کابل این اتهام را رد میکند.
در چنین شرایطی، پاکستان برای افزایش فشار بر حکومت طالبان به دنبال اهرمهای تازه است. در سیاست منطقه، استفاده از مخالفان داخلی یک کشور برای اعمال فشار بر حکومت آن پدیده تازهای نیست؛ افغانستان نیز بیش از اندازه با چنین الگوهایی آشناست.
جنگ به پول، سلاح، مهمات، پناهگاه، ارتباطات، آموزش، استخبارات و مسیر رفتوآمد نیاز دارد. جبههای که ادعای عملیات در چند نقطه افغانستان را مطرح میکند، باید دیر یا زود توضیح دهد این ظرفیت از کجا تامین میشود. شفافیت میتواند اتهام نیابتیبودن را تضعیف کند؛ سکوت، میدان را برای گمانهزنی باز میگذارد.
جنگ از ویرجینیا؛ هزینه در افغانستان
اما مسئله بنیادیتر شاید نه پاکستان باشد و نه حتی طالبان. مسئله، مفهوم «جنگ از تبعید» است. بخش مهمی از رهبران سیاسی و نظامی مخالف طالبان بیرون از افغانستان زندگی یا فعالیت میکنند. جبهه متحد نیز دفتر سیاسی خود را در ویرجینیای امریکا ایجاد کرده است.
زندگی در خارج، به خودی خود، مشروعیت یک فعال سیاسی را از بین نمیبرد. تاریخ جنبشهای سیاسی جهان مملو از رهبرانی است که بخشی از فعالیت خود را از تبعید هدایت کردهاند. اما هنگامی که سیاست وارد مرحله مبارزه مسلحانه میشود، معیار اخلاقی تغییر میکند.
یک رهبر میتواند از هزاران کیلومتر دورتر فرمان یا بیانیه صادر کند، اما جوانی که در بدخشان، قندهار یا کابل سلاح برمیدارد، با خطر مرگ، بازداشت و انتقام مواجه است. خانواده او نیز ممکن است هزینه بپردازد. باشندگان محل شاید هیچ نقشی در تصمیم جنگ نداشته باشند، اما خانه و قریه آنان ناگهان به میدان درگیری تبدیل شود.
از همین رو، هر رهبر جبهه مسلح باید به یک پرسش روشن پاسخ دهد: اگر جنگ را ضروری میدانید، سهم شخصی شما از خطر و مسئولیت آن چیست؟
موضوع به این سادگی نیست که از یک فرمانده خواسته شود شخصا تفنگ بردارد و در خط مقدم بجنگد. فرماندهی نظامی چنین کارکردی ندارد. مسئله اصلی، پاسخگویی است. رهبران باید روشن کنند چه میزان خطر را خود میپذیرند، چه برنامهای برای جلوگیری از تلفات غیرنظامیان دارند، منابع جنگشان چیست و مهمتر از همه، پایان سیاسی جنگی که آغاز میکنند کجاست؟ افغانستان بیش از هر کشور دیگری بهای جنگهایی را پرداخته که تصمیم آن در جایی دیگر گرفته شده و جنازههایش در این سرزمین دفن شده است.
جبهه متحد؛ نمایش یا آغاز مرحلهای تازه؟
از همین زاویه باید ادعای تازه جبهه سمیع سادات را سنجید. اگر عملیات ادعایی قندهار یک اقدام منفرد باشد و در ماههای آینده ادامه پیدا نکند، احتمالا اهمیت رسانهای آن بسیار بیشتر از اثر نظامیاش خواهد بود. اما اگر این جبهه بتواند شبکه عملیاتی منظم، جغرافیای مشخص، ساختار فرماندهی و استمرار عملیات نشان دهد، آنگاه باید ظهور یک بازیگر نظامی تازه را جدی گرفت. همین معیار باید درباره جبهه آزادی و سایر گروههای مخالف نیز اعمال شود. تعداد بیانیهها، ویدیوها و نامهای تازه، جای ظرفیت واقعی نظامی را نمیگیرد.
افغانستان امروز وارد نبردی چندلایه شده است. طالبان میخواهد ثابت کند جنگ تمام شده است. مخالفان میخواهند نشان دهند حاکمیت سراسری طالبان شکننده است. پاکستان برای تامین خواستههای امنیتی خود بر کابل فشار وارد میکند و جریانهای مختلف نیز میکوشند در هر نظم سیاسی احتمالی آینده برای خود جایگاهی بسازند.
در میان همه این بازیها اما یک معیار نباید گم شود: زندگی مردم افغانستان. مخالفت با طالبان، برای مشروعیت یک پروژه نظامی کافی نیست. سمیع سادات و هر فرمانده دیگری که امروز از آغاز یا گسترش مبارزه مسلحانه سخن میگوید، پیش از شعار آزادی باید درباره سه چیز توضیح روشن بدهد: منبع جنگ، هدف جنگ و پایان جنگ. زیرا افغانستان کمبود جبهه نظامی ندارد؛ آنچه این کشور طی چند دهه کمتر دیده، پروژهای است که پیش از شلیک نخستین گلوله بداند پس از آخرین گلوله چه خواهد کرد.
اگر جبهه سمیع سادات نتواند این تفاوت را نشان دهد، حمله قندهار بیش از آنکه آغاز یک مرحله تازه باشد، ممکن است تنها بازگشت نام یک فرمانده به سرخط خبرها باشد؛ نمایشی دیگر روی صحنهای که مردم افغانستان بهای نمایشهای خونین آن را بارها پرداختهاند.

حکیم تاجیک











