هشت خطای راهبردی امریکا در جنگ با ایران
در نگاه نخست، جنگ صحنه آتش، موشک، طیاره، ناو و پایگاههای نظامی است؛ اما در سطح عمیقتر، جنگ یک بازی پیچیده میان ارادهها، محاسبهها، پیامها و واکنشهاست. تئوری بازیها، به ویژه در مطالعات امنیتی و روابط بینالملل، جنگ را تنها برخورد فیزیکی دو قدرت نمیداند؛ بلکه آن را نوعی تعامل راهبردی میبیند که در آن هر کنش، پاسخ طرف مقابل را تغییر میدهد و هر پاسخ، هزینهها و فرصتهای مرحله بعد را بازتعریف میکند.
در ادبیات راهبردی امریکا، جنگ پیش از آنکه آغاز شود، در اتاقهای فکر، نقشههای عملیاتی، سناریوهای شبیهسازی و بازیهای جنگی آزموده میشود. اگر معیار ما تئوری بازیها باشد، امریکا وارد میدانی شد که تصور میکرد قواعد آن را خودش نوشته است؛ اما در جریان نبرد، ایران بسیاری از متغیرهای اصلی بازی را تغییر داد. در نتیجه، جنگی که قرار بود برای واشنگتن یک عملیات محدود، سریع، کمهزینه و کنترلشده باشد، به یک بحران چندسطحی، منطقهای، اقتصادی و نمادین تبدیل شد.
در این قواعد تئوری بازیها که امریکاییها باید به آن عمل میکردند هشت مولفه وجود دارد. اما امریکا هیچکدام از این مولفهها را در جنگ رعایت نکرد. در واقع هرکدام از این مولفهها تبدیل به یک خطای محاسباتی برای امریکا شد.
اول: ناکامی در اجماع جهانی
نخستین شرط پیروزی در بازی جنگ امریکایی، «اخذ اجماع جهانی و پرهیز از تکروی در منازعه نظامی» است. امریکا معمولا پیش از ورود به یک جنگ بزرگ، تلاش میکند آن جنگ را در قالب خواست جامعه جهانی عرضه کند. نمونههای پیشین، از جنگ خلیج فارس تا حمله به عراق و افغانستان، نشان داد که واشنگتن همواره میکوشد جنگ خود را با زبان امنیت بینالمللی، مقابله با تهدید مشترک یا دفاع از نظم جهانی توجیه کند.
اما در نبرد با ایران، این اجماع شکل نگرفت. حملات مشترک امریکا و اسرائیل بسیاری از دولتهای جهان را دچار شوک و سردرگمی کرد و واکنش اروپا نیز یکپارچه و قاطع به سود واشنگتن نبود. شورای روابط خارجی امریکا نوشت که بسیاری از دولتهای اروپایی از سرعت و مقیاس حملات امریکا و اسرائیل به ایران غافلگیر شدند و واشنگتن با مشورت اندک یا بدون مشورت کافی با متحدان اروپایی وارد عملیات شد. شماری از کشورها از اظهار نظر مستقیم درباره حمله اولیه امریکا و اسرائیل خودداری کردند، برخی صرفا پاسخ ایران را محکوم کردند و کشورهایی مانند روسیه، چین و اسپانیا انتقادهای جدیتری مطرح ساختند.
این یعنی امریکا نتوانست جنگ را به «جنگ جهان علیه ایران» تبدیل کند. امریکا فقط حمایت برخی کشورهای حاشیه خلیج فارس و اسرائیل را به سود خود داشت. حتی کشورهای حاشیه خلیج فارس نیز، بعد از اینکه ایران به آنها حمله کرد، دیگر صد در صد موافق جنگ نبودند.
دوم: خطای محاسبه در تضعیف ایران
اصل دوم در جنگهای امریکایی این است: نخست تضعیف، سپس حمله. امریکا معمولا به کشوری حمله میکند که پیش از آن، با تحریم، فشار دیپلماتیک، جنگ روانی، شورش داخلی، انزوای منطقهای و فرسایش اقتصادی ضعیف شده باشد. عراق در دوران صدام نمونه روشن این روش بود. پس از حمله عراق به کویت، شورای امنیت سازمان ملل در اگست ۱۹۹۰ تحریمهای فراگیر بر عراق وضع کرد و این فشارها، با شکلهای مختلف، تا سقوط صدام در سال ۲۰۰۳ ادامه یافت.
امریکاییها گمان کردند ایران نیز پس از جنگ دوازدهروزه، فشارهای اقتصادی و اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ به مرحله فرسودگی راهبردی رسیده است. اما این محاسبه یک خطای کلاسیک در بازیهای نامتقارن بود. در بازی نامتقارن، قدرت بزرگ معمولا توان نظامی طرف ضعیفتر را با معیارهای خود میسنجد؛ اما طرف مقابل ممکن است سرمایههایی داشته باشد که در جدولهای نظامی دیده نمیشود: عمق اجتماعی، حافظه تاریخی، ایدئولوژی مقاومت، شبکه موشکی، توان پهپادی، جغرافیای حساس و ظرفیت تحمل هزینه.
سوم: خطای زمانی
اصل سوم «مطالبه فرصت» است. در تئوری بازیها، زمان حمله خود یک پیام است. زمان میتواند دشمن را غافلگیر کند، اما میتواند به دشمن مشروعیت عاطفی نیز بدهد. حمله امریکا و اسرائیل در فضایی انجام شد که با ماه رمضان، شهادت آیتالله خامنهای با زبان روزه، نزدیکی به شبهای قدر و یاد شهادت امام علی پیوند خورد. این همزمانی، جنگ را از یک رخداد صرفا نظامی به یک تجربه آیینی و عاطفی در ذهن بخش بزرگی از جامعه ایران تبدیل کرد.
از نگاه جامعهشناسی سیاسی، وقتی یک رخداد سیاسی در زمانی مقدس اتفاق میافتد، مخاطب آن را نه صرفا بهعنوان خبر، بلکه بهعنوان نشانه، مظلومیت و تکلیف تاریخی میخواند. شهادت در ماه رمضان، آن هم با زبان روزه، برای جامعه شیعی ظرفیت نمادین بسیار نیرومندی دارد؛ زیرا ناخودآگاه جمعی را به کربلا، تشنگی، مظلومیت و ایستادگی پیوند میزند.
چهارم: وارونگی عملیات نیابتی
اصل چهارم در گیموار امریکایی، «استفاده از نیروی نیابتی نظامی» است. امریکا ترجیح میدهد تا حد ممکن دیگران بجنگند و خود نقش پشتیبان، تسلیحکننده، طراح و مدیریتکننده را داشته باشد. این الگو در بسیاری از جنگهای منطقهای دیده شده است: هزینه انسانی و سیاسی بر دوش متحدان محلی، مدیریت راهبردی در واشنگتن.
اما در نبرد ایران، معادله وارونه شد. بهجای آنکه اسرائیل یا متحدان منطقهای به نیابت از امریکا بجنگند، امریکا عملا در موقعیتی قرار گرفت که به نیابت از اسرائیل وارد جنگ شد. این مسئله فشارهای داخلی از سوی افکار عمومی برای دولت ترامپ ایجاد کرد. مردم امریکا مخالف این بودند که به خاطر اسرائیل هزینه بدهند یا سربازانشان کشته شوند. این وارونگی اهمیت زیادی دارد؛ زیرا در تئوری بازیها، بازیگر نیابتی معمولا قرار است هزینه اصلی را تحمل کند، اما بازیگر اصلی سود راهبردی ببرد. در اینجا اما امریکا، هم هزینه مستقیم پرداخت، هم پایگاههایش در کشورهای مختلف در معرض حمله قرار گرفت.
پنجم: شکست در کاهش هزینه نظامی
اصل پنجم، «کاهش هزینه جنگ» است. امریکا از نظر تکنالوژی نظامی قدرتی بزرگ است، اما همین قدرت، هزینه آن را نیز سنگین میسازد. جنگ امریکایی گران است: ناو، بمبافکن، طیاره پنهانکار، موشکهای پیشرفته، سیستمهای دفاع هوایی، لجستیک جهانی و پایگاههای خارجی، همه هزینههای نجومی دارند.
ترامپ پیش از این بارها ادعا کرده بود که امریکا تریلیونها دالر در خاورمیانه هزینه کرده است؛ از جمله در سال ۲۰۱۸ رقم هفت تریلیون دالر را مطرح کرد. در جنگ اخیر نیز مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی گزارش داد که وزارت دفاع امریکا به کانگرس گفته بود فقط شش روز نخست جنگ ۱۱.۳ میلیارد دالر هزینه داشته و برآورد روز دوازدهم به ۱۶.۵ میلیارد دالر میرسید. این ارقام نشان میدهد که امریکا وارد جنگی شد که از همان روزهای نخست به بازی پرهزینه تبدیل گردید.
در مقابل، منطق نظامی ایران بر عدم تقارن استوار است: استفاده از موشکها و پهپادهایی که نسبت هزینه به اثرگذاریشان برای امریکا دردناک است. وقتی یک سامانه ارزانتر بتواند یک هدف گرانتر را تهدید کند، بازی از میدان برتری تکنالوژیک به میدان فرسایش اقتصادی منتقل میشود. امریکا برای هر روز جنگ، چندین برابر ایران باید هزینه کند.
ششم: ناکامی در کوتاهسازی جنگ
اصل ششم این است که جنگ باید کوتاه باشد. قدرتهای بزرگ معمولا میدانند که طولانی شدن جنگ، مزیت تکنالوژیک را به بحران سیاسی تبدیل میکند. جنگ کوتاه، روایت پیروزی سریع میسازد؛ جنگ طولانی، پرسش از هدف، هزینه، مشروعیت و خروج را پیش میکشد.
امریکا میخواست با ضربه سنگین نخست، ساختار تصمیمگیری ایران را فلج کند و تهران را به عقبنشینی فوری وادار سازد. اما پاسخ ایران، به ویژه حمله به پایگاههای امریکا و گسترش فشار به تنگه هرمز، جنگ را از یک عملیات ضربتی به یک بحران ممتد تبدیل کرد.
هفتم؛ ایران مدیریت سطح منازعه را گرفت
اصل هفتم در گیموار امریکایی، «حفظ ابتکار عمل در مدیریت سطوح منازعه» است. امریکا میکوشد سطح درگیری را خودش تعریف کند: تاکتیکی، عملیاتی، منطقهای یا راهبردی. اگر جنگ در سطح تاکتیکی بماند، امریکا با دقت و قدرت تکنالوژیک میجنگد. اما اگر جنگ به سطح راهبردی و منطقهای برسد، هزینههای آن از کنترل خارج میشود.
ایران دقیقا همینجا قواعد بازی را تغییر داد. وقتی تهران پایگاههای امریکا در منطقه را هدف قرار داد، پیام آن روشن بود: میدان پاسخ فقط داخل ایران یا مرزهای اسرائیل نخواهد بود؛ بلکه کل معماری حضور نظامی امریکا در منطقه به میدان بازی تبدیل میشود. کشورهای منطقه که تصور میکردند میزبان امن نیروهای امریکا هستند، ناگهان خود را در صف حمله دیدند. این وضعیت نه تنها هزینه نظامی امریکا را بالا برد، بلکه اعتبار بازدارندگی آن را نیز زیر سوال برد.
هشتم؛ نادیده گرفتن تنگه هرمز
اصل هشتم، «حفظ ابتکار عمل در مدیریت تشدید وخامت» است. امریکا معمولا تلاش میکند مسیر بحران را خودش طراحی کند: از وضعیت عادی به تنش، از تنش به تشنج، از تشنج به بحران و از بحران به چانهزنی. اما در نبرد ایران، این زنجیره در اختیار واشنگتن نماند.
ایران با تهدید و سپس بستن تنگه هرمز، سطح منازعه را از بحران نظامی ایران و امریکا به بحران جهانی انرژی تبدیل کرد. وقتی ایران این گلوگاه را وارد بازی کرد، امریکا با یک مسئله تازه روبهرو شد: جنگ دیگر فقط جنگ با ایران نبود؛ جنگ با قیمت نفت، امنیت کشتیرانی، اقتصاد آسیا، بازارهای جهانی و نگرانی متحدان شد. این یعنی ایران توانست بحران را از میدان نظامی به میدان اقتصاد جهانی منتقل کند؛ جایی که امریکا نیز به آسانی نمیتواند هزینههای آن را تحمل کند.

حکیم تاجیک











