دالان واخان
جریانهای بزرگ، همواره در مسیر خود با مقاومت دستوپنجه نرم کردهاند؛ این، قاعده طبیعت است؛ از حرکت آب گرفته تا حرکت قدرت. هرگاه جریانی تازه شکل میگیرد، نیروهایی نیز پدیدار میشوند که میکوشند آن را کند کنند، منحرف سازند یا در بستری دیگر جاری کنند. ژئوپلیتیک نیز از همین منطق پیروی میکند. دولتها کمتر با خودِ جغرافیا میجنگند؛ آنها بر سر جهت جریانها رقابت میکنند.
به همین دلیل، بسیاری از نبردهای سرنوشتساز جهان نه در میدانهای جنگ، بلکه در امتداد کریدورها، خطوط انرژی، بنادر و گرههای ارتباطی شکل گرفتهاند. هر مسیری که ظرفیت تغییر موازنههای اقتصادی و راهبردی را داشته باشد، دیر یا زود با مجموعهای از مقاومتها روبهرو میشود؛ مقاومتهایی که گاه در قالب یک مسیر رقیب، گاه در پوشش فشارهای سیاسی و دیپلماتیک، گاه با ناامنسازی محیط پیرامونی و گاه با ساختن روایتهایی برای تضعیف اعتماد به آینده یک پروژه ظاهر میشوند.
دالان واخان نیز از همین جنس است. اهمیت این گذرگاه تنها به جادهای که در دل پامیر امتداد مییابد محدود نمیشود؛ اهمیت آن در جریانی نهفته است که میتواند بخشی از نقشه تجارت، انرژی و نفوذ در قلب آسیا را بازآرایی کند. درست از همین نقطه، پرسش اصلی این مقاله شکل میگیرد؛ اگر دالان واخان بتواند به یکی از شریانهای راهبردی منطقه تبدیل شود، چه کمینهایی ممکن است در مسیر آن قرار گیرد و مخالفان، با چه ابزارهایی خواهند کوشید این جریان را کند یا مهار کنند؟
آغاز کمینها؛ وقتی یک کریدور از جاده فراتر میرود
همه موانع، دیوار نیستند. گاهی مسیر، نه با یک صخره بزرگ، بلکه با فرسایشی آرام تغییر میکند؛ فرسایشی که ردپایش تا سالها دیده نمیشود، اما در پایان، مقصد را دگرگون میکند. پروژههای ژئوپلیتیکی نیز معمولاً چنین سرنوشتی دارند. کمتر پیش میآید یک کریدور راهبردی با یک تصمیم ناگهانی متوقف شود؛ اغلب، مجموعهای از فشارهای سیاسی، امنیتی، اقتصادی و رسانهای، آرامآرام سرعت آن را میگیرند، هزینههایش را افزایش میدهند و آیندهاش را در هالهای از تردید فرو میبرند.
از همین رو، آینده دالان واخان را نمیتوان تنها با میزان پیشرفت آسفالت یا تعداد ماشینآلات سنجید. سرنوشت این کریدور، به اندازهای که به جاده وابسته است، به معادلاتی نیز گره خورده که بیرون از جاده شکل میگیرند. هر کمین، الزاماً در پیچ یک مسیر کوهستانی نیست؛ گاهی در پیچ یک تصمیم سیاسی، یک اختلاف مرزی، یک بحران امنیتی یا حتی یک روایت رسانهای متولد میشود.
کمین نخست؛ وقتی زمان، همپیمان مخالفان میشود
همه سدها از بتن ساخته نمیشوند. گاهی زمان، آرامترین و در عین حال مؤثرترین سدی است که میتواند مسیر یک جریان را تغییر دهد. بسیاری از پروژههای راهبردی نه با یک شکست ناگهانی، بلکه با فرسایشی تدریجی از نفس میافتند؛ فرسایشی که مهمترین ابزار آن، تأخیر است.
ایده اتصال مستقیم افغانستان به چین از مسیر دالان واخان، موضوع تازهای نیست. این طرح از دوران ریاستجمهوری حامد کرزی وارد ادبیات راهبردی افغانستان شد و در دوره اشرف غنی نیز بارها بهعنوان راهی برای کاهش بنبست جغرافیایی کشور مطرح شد. با این حال، آنچه سالها روی نقشهها و پشت تریبونها تکرار میشد، تنها در سالهای اخیر و در حکومت طالبان، وارد مرحله اجرا شد؛ فاصلهای که خود، بخشی از واقعیت ژئوپلیتیکی دالان واخان را روایت میکند.
پروژههایی که توان تغییر آرایش ترانزیتی منطقه را دارند، معمولاً پیش از عبور از کوهستان، باید از لایههای پیچیده سیاست، امنیت و رقابتهای منطقهای عبور کنند. همین منطق با نظریه وابستگی متقابل پیچیده رابرت کیوهین و جوزف نای نیز همخوانی دارد؛ در جهانی که تجارت، حملونقل و زیرساختها به ابزار قدرت تبدیل شدهاند، به تأخیر انداختن یک شبکه ارتباطی، گاه به اندازه متوقف کردن آن اثرگذار است.
اما حتی تکمیل جاده نیز پایان مسیر نیست. یک جاده زمانی به کریدوری راهبردی تبدیل میشود که حلقههای مکمل آن، از توافقهای ترانزیتی و زیرساختهای گمرکی گرفته تا امنیت پایدار و سرمایهگذاری، همزمان شکل بگیرند. اگر هر یک از این حلقهها به تعویق بیفتد، زمان از یک شاخص تقویمی، به ابزاری ژئوپلیتیکی تبدیل خواهد شد. شاید به همین دلیل، خطرناکترین کمین همیشه در دل کوهستان پنهان نیست؛ گاهی در صفحات تقویمی نهفته است که یکی پس از دیگری ورق میخورند، بیآنکه کریدور به جایگاهی برسد که بتواند ظرفیت واقعی خود را آشکار کند.
کمین دوم؛ گره های مرزی؛ وقتی نقشهها پیش از جاده حرکت میکنند
هر جادهای دو بار ساخته میشود؛ یکبار روی زمین و بار دیگر روی نقشه. ساختن اول را مهندسان انجام میدهند، اما ساختن دوم را سیاستمداران، استراتژیستها و بازیگرانی که میدانند گاهی سرنوشت یک مسیر، پیش از آنکه نخستین موتر لاری از آن عبور کند، پشت میزهای تصمیمگیری رقم میخورد. دالان واخان نیز تنها یک باریکه کوهستانی میان افغانستان و چین نیست؛ گرهی جغرافیایی است که هرچه ارزش راهبردی آن افزایش یابد، رقابت بر سر محیط پیرامونش نیز پیچیدهتر خواهد شد. در چنین شرایطی، کمین همیشه با سلاح آغاز نمیشود؛ گاهی با مرزی آغاز میشود که هنوز درباره آن توافق وجود ندارد و گاهی با نقشهای که آینده جغرافیا را به شکلی دیگر ترسیم میکند.
نخستین گره، خط دیورند است؛ مرزی که بیش از یک قرن از ترسیم آن میگذرد، اما هنوز از نگاه کابل و اسلامآباد به مسئلهای حلشده تبدیل نشده است. تنشهای مرزی، حصارکشیهای پاکستان و اختلاف بر سر جایگاه حقوقی این خط، نشان میدهد که دیورند صرفاً یک مرز نیست، بلکه یکی از فعالترین گرههای ژئوپلیتیکی شرق افغانستان است. هرچند دالان واخان مستقیماً بر خط دیورند منطبق نیست، اما هرگونه تشدید تنش در شرق افغانستان میتواند محیط امنیتی و سیاسی لازم برای پیشبرد پروژههای راهبردی این منطقه، از جمله کریدور واخان، را پیچیدهتر کند. به بیان دیگر، هرچه جغرافیای پیرامونی بیثباتتر شود، هزینه تبدیل دالان واخان به یک مسیر پایدار ترانزیتی نیز افزایش خواهد یافت.
اما همه مرزها با سیم خاردار تعریف نمیشوند. برخی مرزها، نخست روی کاغذ متولد میشوند. در سالهای اخیر، در شماری از نقشههای منتشرشده از سوی حامیان ایده «ترکستان جنوبی»، دالان واخان نیز در قلمرو ادعایی این پروژه ترسیم شده است. فارغ از میزان واقعبینانه بودن چنین طرحی، نفسِ قرار گرفتن یک کریدور راهبردی در محدوده یک ادعای سرزمینی، میتواند به مرور آن را وارد معادلات تازهای از رقابت سیاسی و امنیتی کند.
اگر چنین روایتهایی روزی از سطح نقشه و تبلیغات فراتر بروند و به مطالبه سیاسی یا تحرکات میدانی تبدیل شوند، مسئله دیگر تنها اختلاف بر سر یک مسیر ترانزیتی نخواهد بود. در آن صورت، دالان واخان ممکن است به بخشی از منازعه بر سر هویت، مرز و حاکمیت تبدیل شود؛ منازعهای که حتی پس از تکمیل جاده نیز میتواند امنیت و پایداری آن را با چالش روبهرو سازد.
این همان منطقی است که نیکلاس اسپایکمن دههها پیش به آن اشاره میکرد؛ از نگاه او، رقابت قدرتها بیش از آنکه بر تصرف سرزمینها متمرکز باشد، بر کنترل گلوگاهها و حاشیههای راهبردی استوار است. دالان واخان نیز اگر به یکی از گرههای اتصال اوراسیا تبدیل شود، طبیعی است که محیط پیرامون آن بیش از گذشته به صحنه رقابتهای مرزی و ژئوپلیتیکی بدل شود.
کمین سوم؛ وقتی سایه ناامنی زودتر از کاروان میرسد
کاروانهای تجارت، تنها با جاده حرکت نمیکنند؛ با اعتماد نیز حرکت میکنند. اگر اعتماد از میان برود، حتی هموارترین مسیرها نیز خلوت میشوند. به همین دلیل، ناامنی همیشه به معنای انفجار یک پل یا حمله به یک کاروان نیست؛ گاهی تنها سایه آن کافی است تا سرمایه، مسیر دیگری را انتخاب کند.
دالان واخان از دل منطقهای عبور میکند که طی دو دهه گذشته، همواره در معرض فعالیت گروههای افراطی، شبکههای قاچاق و رقابتهای امنیتی بوده است. در چنین فضایی، حتی یک حادثه محدود نیز میتواند اثری فراتر از یک درگیری محلی داشته باشد؛ زیرا آنچه آسیب میبیند، فقط یک جاده نیست، بلکه اعتماد به آینده آن کریدور است.
در کنار تهدیدهایی مانند داعش خراسان، نباید نقش اقتصادهای غیررسمی را نادیده گرفت. سالهاست که بخشی از منافع برخی شبکههای قاچاق، از خلأهای مرزی و مسیرهای غیررسمی تغذیه میشود. شکلگیری یک کریدور رسمی با نظارت گمرکی و کنترل دولتی، بهطور طبیعی بخشی از این منافع را محدود خواهد کرد و همین مسئله میتواند انگیزه مقاومت در برابر تثبیت چنین مسیری را افزایش دهد. از همین منظر، امنیت دیگر صرفاً یک مسئله نظامی نیست؛ به بخشی از رقابت ژئوپلیتیکی تبدیل میشود.
بری بوزان و اوله ویور در نظریه «امنیتیسازی» توضیح میدهند که وقتی موضوعی بهعنوان تهدید امنیتی معرفی شود، همه محاسبات سیاسی و اقتصادی پیرامون آن تغییر میکند. یک کریدور ممکن است از نظر فنی آماده بهرهبرداری باشد، اما اگر ناامن تصور شود، سرمایهگذار عقبنشینی میکند، شرکتهای حملونقل مسیر دیگری را برمیگزینند و هزینه بیمه افزایش مییابد. در چنین شرایطی، ترس، پیش از گلوله، مأموریت خود را انجام داده است.
به همین دلیل، شاید خطرناکترین حمله علیه یک کریدور، انفجار یک پل نباشد؛ بلکه ایجاد این تصور باشد که فردا ممکن است پلی منفجر شود. در همان لحظه، موترهای باربری مسیرشان را عوض میکنند، سرمایه مکث میکند و جادهای که قرار بود شریان تجارت باشد، در انتظار بازگشت اعتماد میماند.
کمین چهارم؛ وقتی نبرد بر سر ذهنها آغاز میشود
گاهی پیش از آنکه نخستین موتر لاری از یک جاده عبور کند، این روایتها هستند که درباره موفقیت یا شکست آن قضاوت میکنند. اگر اعتماد از میان برود، حتی هموارترین مسیرها نیز خالی میمانند. دالان واخان نیز از این قاعده مستثنا نیست. هرچه اهمیت این کریدور برای معادلات منطقهای افزایش یابد، رقابت بر سر روایت آن نیز شدیدتر خواهد شد. یک روایت، واخان را فرصت خروج افغانستان از بنبست جغرافیایی میبیند؛ روایتی دیگر، آن را پروژهای پرهزینه، ناامن یا فاقد آینده اقتصادی معرفی میکند. در چنین فضایی، رقابت دیگر تنها بر سر ساخت جاده نیست؛ بر سر ساختن باور نسبت به آن است.
در عصر ارتباطات، یک تحلیل، یک گزارش یا حتی تکرار مداوم یک روایت میتواند بر تصمیم سرمایهگذاران، شرکتهای حملونقل و مؤسسات بیمه اثر بگذارد. اگر این تصور شکل بگیرد که آینده دالان واخان مبهم است، بخشی از سرمایه و اراده سیاسی، پیش از رسیدن به مقصد، مسیر خود را تغییر خواهد داد.
جوزف نای این ظرفیت را «قدرت نرم» مینامد؛ توانایی اثرگذاری بر تصمیم دیگران، بدون توسل به زور. در جهان امروز، گاهی کشوری که روایت قانعکنندهتری میسازد، به اندازه کشوری که جاده میسازد، بر سرنوشت یک کریدور اثر میگذارد.
کمین پنجم؛ وقتی چرخدندههای قدرت به حرکت درمیآیند
اگر چهار کمین پیشین در مقیاس منطقهای قابل مشاهده باشند، کمین پنجم در مقیاسی بزرگتر معنا پیدا میکند؛ جایی که دالان واخان دیگر فقط یک پروژه افغانستانی نیست، بلکه به قطعهای از رقابت بر سر آینده اوراسیا تبدیل میشود.
یک چرخدنده بهتنهایی اهمیتی ندارد؛ اهمیت آن زمانی آشکار میشود که در دل یک ماشین بزرگ قرار گیرد. دالان واخان نیز اگر به شبکه اتصال چین، افغانستان، آسیای مرکزی و ایران گره بخورد، دیگر صرفاً یک جاده کوهستانی نخواهد بود؛ به بخشی از زنجیرهای تبدیل میشود که میتواند مسیرهای تجارت و نفوذ در اوراسیا را بازآرایی کند. از همین منظر، طبیعی است که هرچه نقش این کریدور در ابتکار «کمربند و راه» چین پررنگتر شود، حساسیت بازیگران رقیب نیز افزایش یابد. رقابت امروز واشنگتن و پکن، تنها بر سر فناوری یا اقیانوس آرام نیست؛ مسیرهای زمینی، زنجیرههای تأمین و کریدورهای راهبردی نیز به میدان این رقابت تبدیل شدهاند.
جان مرشایمر در نظریه «رئالیسم تهاجمی» توضیح میدهد که قدرتهای بزرگ، تنها برای افزایش نفوذ خود رقابت نمیکنند؛ آنها همزمان میکوشند فرصت گسترش نفوذ رقیب را نیز محدود کنند. در چنین چارچوبی، هر کریدوری که بتواند موازنههای اقتصادی و ژئوپلیتیکی را تغییر دهد، ناگزیر وارد مدار رقابت قدرتهای بزرگ خواهد شد. البته این رقابت، الزاماً به معنای رویارویی مستقیم نیست.
فشارهای اقتصادی، تحریمها، حمایت از مسیرهای جایگزین، ائتلافهای منطقهای یا حتی جنگ روایتها، همگی میتوانند ابزارهایی برای افزایش هزینه یک پروژه باشند، بیآنکه یک گلوله شلیک شود. اگر واخان روزی به شاهراه اتصال شرق و غرب آسیا تبدیل شود، آزمون اصلی آن تازه آغاز خواهد شد؛ زیرا از آن لحظه، دیگر تنها یک جاده نخواهد بود، بلکه به بخشی از موازنه قدرت در اوراسیا بدل میشود.

جمعبندی؛ شاهراهی که پیش از آسفالت، وارد رقابت شد
دالان واخان، تنها یک پروژه عمرانی نیست؛ روایتی از جایگاه افغانستان در نظم در حال تغییر آسیاست. هرچه این کریدور به تغییر موازنههای ترانزیتی نزدیکتر شود، بازیگرانی که از وضع موجود سود میبرند نیز انگیزه بیشتری برای کند کردن، پرهزینه ساختن یا هدایت آن به مسیری دیگر خواهند داشت. فرسایش زمان، گرههای مرزی، ناامنی، نبرد روایتها و رقابت قدرتهای بزرگ، هرکدام میتوانند بخشی از این مسیر را تحت تأثیر قرار دهند. هدف این کمینها، الزاماً متوقف کردن دالان واخان نیست؛ گاهی کافی است سرعت آن کاهش یابد تا فرصتهای ژئوپلیتیکی نیز از دست برود.
به همین دلیل، آینده دالان واخان را نه بولدوزرها بهتنهایی رقم خواهند زد و نه کوههای پامیر. سرنوشت این کریدور، در توانایی بازیگران آن برای عبور از کمینهایی نهفته است که برخی بر زمین دیده میشوند و برخی در پشت نقشهها، روایتها و محاسبات قدرت پنهان ماندهاند. جادهها با آسفالت ساخته میشوند، اما ماندگار نمیشوند مگر آنکه سیاست، امنیت و اعتماد نیز هممسیر آنها حرکت کنند. دالان واخان اگر قرار است شاهراه آینده آسیا باشد، پیش از عبور کاروانها، باید از کمین تاریخ عبور کند.
الهام قاسمی











