Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

در چند ماه گذشته، قضیه جمعه‌خان فاتح، فرمانده تاجیک‌تبار وابسته به ساختار پیشین طالبان، یکی از موضوعاتی بود که توجه رسانه‌ها و ناظران تحولات افغانستان را به خود جلب کرد. او با نیروهای تحت امر خود در برابر ساختار مرکزی ایستاد و تحولات مرتبط با این تقابل، در کنار فعالیت‌های مسلحانه جبهه‌های مخالف، بار دیگر مسئله ثبات و یکپارچگی سیاسی افغانستان را در مرکز توجه قرار داد.

اهمیت این قضیه تنها در تحرکات نظامی یک فرمانده محلی خلاصه نمی‌شد. آنچه مسئله جمعه‌خان فاتح را برجسته‌تر می‌کرد، موقعیت بدخشان، ترکیب اجتماعی و جغرافیایی این ولایت و همچنین این برداشت بود که ممکن است مخالفان مسلح بتوانند از یک اختلاف داخلی برای گسترش دامنه تقابل با طالبان استفاده کنند.

در همان زمان، برخی تحلیل‌ها این رویداد را آزمونی برای توانایی طالبان در مدیریت اختلافات داخلی و حفظ اقتدار مرکزی می‌دانستند. از این منظر، مسئله تنها یک فرمانده ناراضی نبود؛ بلکه پرسش این بود که آیا یک حرکت مسلحانه در یک منطقه حساس می‌تواند به بحرانی گسترده‌تر تبدیل شود یا خیر.

اما روند تحولات در نهایت به سمتی رفت که جمعه‌خان فاتح از ادامه تقابل نظامی فاصله گرفت و مسیر مذاکره و سپس تسلیم شدن را انتخاب کرد. این پایان، دست‌کم در سطح سیاسی و امنیتی، نشان داد که تقابل مسلحانه با ساختار مرکزی نتوانسته است اهدافی را که برای آن طراحی شده بود، محقق کند.

این رویداد را نباید تنها از زاویه پیروزی یا شکست یک طرف دید. مسئله جمعه‌خان فاتح در درون خود درس‌های مهمی درباره سیاست، قدرت، محاسبه نظامی، نقش جغرافیا و مهم‌تر از همه، هزینه‌های جنگ در افغانستان دارد.

از همین رو، بررسی این قضیه می‌تواند فراتر از سرنوشت یک فرمانده باشد. پرسش اساسی این است که آیا تجربه چهار دهه جنگ در افغانستان هنوز برای بخشی از نیروهای سیاسی و نظامی این کشور درس کافی نداده است و آیا بازگشت به تفنگ می‌تواند راهی برای حل اختلافات سیاسی و اجتماعی باشد؟

  • تسلیم شدن جمعهخان فاتح؛ یک پیروزی برای اقتدار مرکزی

تسلیم شدن جمعه‌خان فاتح بدون شک یک دستاورد مهم برای طالبان در مدیریت یکی از چالش‌های امنیتی در داخل کشور به شمار می‌رود. اهمیت این رویداد زمانی بیشتر می‌شود که بدانیم جریان‌های مخالف مسلح همواره تلاش کرده‌اند هرگونه اختلاف داخلی را به نشانه‌ای از ضعف ساختار مرکزی تبدیل کنند.

در چنین شرایطی، ادامه مقاومت مسلحانه فاتح می‌توانست برای مخالفان سیاسی و نظامی طالبان یک فرصت تبلیغاتی ایجاد کند. آنان می‌توانستند از این مسئله برای طرح این ادعا استفاده کنند که در درون ساختار قدرت، شکاف‌های جدی وجود دارد و مناطق مختلف کشور می‌توانند به پایگاه‌های جدید مخالفت مسلحانه تبدیل شوند.

اما پایان ماجرا چنین نشد. با کنار رفتن گزینه نظامی و انتخاب مسیر مذاکره و تسلیم، یکی از سناریوهایی که می‌توانست به یک بحران طولانی‌مدت تبدیل شود، عملاً از مسیر جنگ خارج شد. این موضوع برای هر ساختار سیاسی دارای اقتدار مرکزی، یک پیام روشن دارد: شورش مسلحانه در یک منطقه، تا زمانی که نتواند از حمایت گسترده اجتماعی و سیاسی برخوردار شود، الزاماً به یک جنبش فراگیر تبدیل نمی‌شود.

از سوی دیگر، این رویداد نشان داد که جغرافیای دشوار یک منطقه به تنهایی نمی‌تواند تضمین‌کننده موفقیت یک حرکت مسلحانه باشد. کوهستان‌ها، فاصله از مرکز و پیچیدگی‌های جغرافیایی ممکن است عملیات نظامی را دشوار سازد، اما پیروزی سیاسی به عوامل بسیار بیشتری وابسته است.

برای جبهه‌های مخالف نیز این مسئله باید یک هشدار جدی باشد. سرمایه‌گذاری روی هر اختلاف داخلی و تبدیل آن به جنگ مسلحانه، لزوماً نتیجه‌ای را که طراحان آن انتظار دارند به دنبال نمی‌آورد. گاهی یک اختلاف محدود، در صورت ورود به مرحله نظامی، نه‌تنها به تغییر سیاسی منجر نمی‌شود، بلکه زمینه را برای برخورد شدیدتر و افزایش فضای امنیتی فراهم می‌کند.

  • محاسبه نادرست؛ وقتی جغرافیا جای سیاست را می‌گیرد

یکی از مهم‌ترین درس‌های قضیه جمعه‌خان فاتح، مسئله محاسبه قدرت است. ورود به یک تقابل مسلحانه پیش از آن‌که حمایت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی لازم برای یک حرکت فراهم شده باشد، می‌تواند یک تصمیم پرهزینه باشد. جنگ با محاسبات ساده نظامی آغاز می‌شود، اما پایان آن معمولاً به عوامل بسیار پیچیده‌تری وابسته است.

به نظر می‌رسد یکی از پایه‌های محاسبه فاتح، اتکا به جغرافیای بدخشان و تعداد نیروهای تحت امرش بوده است. بدخشان منطقه‌ای کوهستانی و دارای ساختار جغرافیایی پیچیده است و همین ویژگی می‌تواند در نگاه نخست، برای یک نیروی مسلح مزیت ایجاد کند. اما برخورداری از چنین مزیتی الزاماً به معنای توانایی تبدیل آن به قدرت سیاسی نیست.

در افغانستان، تجربه‌های گذشته بارها نشان داده است که کوهستان می‌تواند پناهگاه خوبی برای یک نیروی جنگی باشد، اما پناهگاه به تنهایی حکومت نمی‌سازد. برای تبدیل یک حرکت مسلحانه به یک جریان سیاسی اثرگذار، علاوه بر نیروی نظامی، نیاز به مشروعیت، سازمان سیاسی، ارتباط اجتماعی و چشم‌انداز روشن برای آینده وجود دارد.

اشتباه بزرگ جریان‌های جنگ‌محور معمولاً از جایی آغاز می‌شود که توانایی نظامی با توانایی سیاسی یکسان تصور می‌شود. داشتن نیرو، سلاح و موقعیت مناسب می‌تواند قدرت ایجاد کند، اما نمی‌تواند به تنهایی تصمیم مردم را نمایندگی کند و یا یک ساختار سیاسی جدید بسازد.

قضیه فاتح از همین منظر قابل تأمل است. اگر یک فرمانده تصور کند که با تکیه بر نیروهای تحت امر خود می‌تواند ساختار مرکزی را تحت فشار قرار دهد، باید پیش از آغاز درگیری به این پرسش پاسخ دهد که پس از آغاز جنگ، چه کسی هزینه آن را پرداخت خواهد کرد و در صورت شکست، سرنوشت مردم منطقه چه خواهد شد.

این مسئله برای دیگر مخالفان مسلح نیز اهمیت دارد. در شرایطی که افغانستان دهه‌ها جنگ را تجربه کرده است، تکرار همان الگوی «نیرو جمع کن، منطقه بگیر و بعد اهداف سیاسی را دنبال کن» نمی‌تواند بدون هزینه باشد. سیاست اگر از مسیر گفت‌وگو و رقابت سیاسی خارج و وارد مرحله تفنگ شود، معمولاً نخستین قربانی آن همان جامعه‌ای است که ادعا می‌شود جنگ برای دفاع از آن آغاز شده است.

  • بدخشان و هزینه‌ای که مردم می‌پردازند

هر درگیری مسلحانه در افغانستان، فارغ از این‌که چه کسی آن را آغاز کرده و چه شعاری برای آن مطرح می‌شود، در نهایت هزینه خود را بر مردم تحمیل می‌کند. بدخشان نیز از این قاعده مستثنا نیست. افزایش تحرکات نظامی، حضور نیروهای امنیتی و حساس شدن وضعیت یک منطقه، زندگی عادی مردم را با محدودیت‌های بیشتری روبه‌رو می‌کند.

اقدامات مسلحانه جمعه‌خان فاتح، در کنار فعالیت گروه‌های مخالف مسلح، می‌توانست بدخشان را بیش از گذشته به یک منطقه امنیتی تبدیل کند. در چنین فضایی، نخستین نگرانی مردم عادی امنیت، رفت‌وآمد، کار، تجارت و دسترسی به خدمات است؛ نه این‌که کدام فرمانده برتری نظامی پیدا می‌کند.

تجربه افغانستان نشان داده است که هرگاه یک منطقه وارد چرخه درگیری شود، آثار جنگ بسیار فراتر از میدان نبرد گسترش پیدا می‌کند. بسته شدن مسیرها، کاهش فعالیت اقتصادی، نگرانی خانواده‌ها، مهاجرت و افزایش فضای بی‌اعتمادی اجتماعی، بخشی از هزینه‌هایی است که ممکن است حتی پس از پایان درگیری نیز برای مدتی طولانی باقی بماند.

از همین رو، کسانی که از بیرون به تحولات افغانستان نگاه می‌کنند و یک درگیری مسلحانه را صرفاً به عنوان «مقاومت» یا «پیروزی تاکتیکی» تحلیل می‌کنند، نباید هزینه انسانی و اجتماعی آن را نادیده بگیرند. هر عملیات نظامی در نهایت در یک محیط انسانی رخ می‌دهد و مردم همان محیط، هزینه اصلی بی‌ثباتی را می‌پردازند.

در قضیه بدخشان، مهم‌ترین مسئله این است که یک اختلاف سیاسی یا داخلی نباید به عاملی برای تشدید ناامنی در یک ولایت تبدیل شود. اگر اختلافی وجود دارد، راه حل پایدار آن باید در چارچوب گفت‌وگو، مذاکره و سازوکارهای سیاسی جست‌وجو شود؛ زیرا تفنگ می‌تواند یک اختلاف را برای مدتی خاموش کند، اما به ندرت می‌تواند ریشه‌های آن را از بین ببرد.

  • جمع‌بندی: افغانستان به جنگ بیشتر نیاز ندارد

قضیه جمعه‌خان فاتح در نهایت نشان داد که اتکا به نیروی مسلح و محاسبه قدرت بر اساس جغرافیا و تعداد افراد، برای ایجاد یک تغییر سیاسی پایدار کافی نیست. یک فرمانده می‌تواند برای مدتی در برابر یک ساختار مرکزی مقاومت کند، اما بدون پشتوانه سیاسی و اجتماعی گسترده، ادامه چنین تقابلی دشوار خواهد بود.

تسلیم شدن فاتح را می‌توان یک موفقیت برای طالبان در مدیریت یک چالش داخلی دانست؛ اما مهم‌تر از آن، درسی است که این رویداد برای مخالفان مسلح دارد. هیچ تجربه‌ای در افغانستان نشان نداده است که جنگ طولانی‌مدت توانسته باشد کشور را به ثبات پایدار برساند.

افغانستان طی چند دهه گذشته هزینه بسیار سنگینی برای سیاست جنگ پرداخته است. نسل‌های مختلف، زندگی خود را در میان جنگ، مهاجرت، ناامنی و فروپاشی اقتصادی گذرانده‌اند. بنابراین، تکرار همان الگو با نام‌ها و پرچم‌های متفاوت نمی‌تواند نسخه‌ای تازه برای آینده کشور باشد.

مخالفان طالبان اگر به دنبال تأثیرگذاری بر آینده سیاسی کشور هستند، باید میان «مخالفت سیاسی» و «تقابل مسلحانه» تفاوت قایل شوند. مخالفت سیاسی می‌تواند در قالب گفت‌وگو، نقد، فعالیت مدنی و طرح دیدگاه‌های متفاوت دنبال شود؛ اما جنگ، به‌ویژه در یک جامعه جنگ‌زده، نخستین فرصت‌های زندگی عادی مردم را هدف قرار می‌دهد.

از سوی دیگر، حکومت نیز در کنار تأکید بر حفظ یکپارچگی و حاکمیت مرکزی، با یک مسئولیت مهم روبه‌رو است: جلوگیری از تبدیل اختلافات داخلی به بحران‌های جدید. برخورد با اقدام مسلحانه یک موضوع است، اما مدیریت ریشه‌های نارضایتی و فراهم کردن زمینه گفت‌وگو موضوعی دیگر است. ثبات پایدار تنها با خاموش شدن سلاح به دست نمی‌آید؛ بلکه نیازمند کاهش انگیزه‌های بازگشت به سلاح نیز است.

در نهایت، قضیه جمعه‌خان فاتح را باید فراتر از یک درگیری میان یک فرمانده و حکومت دید. این رویداد یک بار دیگر نشان داد که افغانستان بیش از هر چیز به سیاست‌هایی نیاز دارد که جنگ را به عنوان ابزار اصلی تغییر کنار بگذارد. تجربه این کشور به اندازه‌ای سنگین است که دیگر نباید هر اختلاف سیاسی به یک میدان جنگ تبدیل شود.

درس نهایی این قضیه ساده است: جغرافیا می‌تواند یک سنگر ایجاد کند، نیرو می‌تواند یک درگیری را ادامه دهد و سلاح می‌تواند برای مدتی موازنه‌ای را تغییر دهد؛ اما هیچ‌کدام به تنهایی آینده سیاسی یک کشور را تعیین نمی‌کنند. آینده افغانستان زمانی می‌تواند از چرخه بحران فاصله بگیرد که اختلافات، به جای میدان جنگ، در میدان سیاست و گفت‌وگو حل‌وفصل شوند.

جمعه‌خان فاتح
تسلیم شدن جمعه‌خان فاتح، دستاورد مهم برای طالبان در مدیریت یکی از چالش‌های امنیتی در داخل کشور به شمار می‌رود

مجتبی همت

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=13068

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات