صدوهفتمین سالروز استرداد استقلال افغانستان
صدوهفتمین سالروز استرداد استقلال افغانستان امسال فقط مراسمی برای یادآوری یک رویداد تاریخی نبود. سخنرانی مقامهای ارشد طالبان در ۲۸ اسد، ناخواسته پنجرهای به یکی از مهمترین نگرانیهای سیاسی افغانستان امروز باز کرد: آینده ثبات سیاسی و خطر بازگشت منازعه مسلحانه.
در مراسم رسمی ۲۸ اسد در کابل، چندین مقام ارشد طالبان به شکل کمسابقهای درباره مخالفان سخن گفتند. عبدالغنی برادر از مخالفان خواست افغانستان را دوباره به جنگ داخلی نکشانند. فصیحالدین فطرت، لویدرستیز قوای مسلح طالبان، از مخالفان خواست به کشور بازگردند و هشدار داد که نمیتوانند نظام موجود را به چالش بکشند. امیرخان متقی گفت مخالفان طی پنج سال نتوانستهاند حتی بخشی از خاک افغانستان را در اختیار بگیرند و سراجالدین حقانی نیز هشدار داد که نیروهای امنیتی توان مقابله با کسانی را دارند که امنیت را مختل کنند.
در کنار این هشدارها، اما سخنان دیگری نیز شنیده شد که از زاویهای متفاوت اهمیت داشت. حقانی گفت حاکمیت باید به خواستههای مشروع مردم احترام بگذارد، دیدگاه خود را بر جامعه تحمیل نکند و حقوق مطالبهکنندگان را تحقیر نکند. او حتی تأکید کرد که امنیت به تنهایی برای تکمیل استقلال کافی نیست و عدالت اجتماعی، حاکمیت قانون، اقتصاد و اعتماد میان مردم و نظام نیز اهمیت دارد.
کنار هم قرار دادن این دو دسته سخنان، تصویر پیچیدهتری از افغانستان امروز میسازد. یک سوی تصویر، نمایش اقتدار و اطمینان از توانایی نظامی است؛ سوی دیگر، هشدار درباره اختلاف، مخالفان، مداخله خارجی و ضرورت جلب اعتماد مردم. پرسش مهم همینجا شکل میگیرد: چرا در مراسمی که قرار بود محور آن استقلال افغانستان باشد، «مخالفان» تا این اندازه در سخنان مقامهای ارشد طالبان برجسته شدند؟
امنیت وجود دارد، اما آیا منازعه پایان یافته است؟
در هفتهها و ماههای اخیر، گزارشهایی درباره افزایش فعالیت گروههای مسلح مخالف منتشر شده است. جبهه مقاومت ملی، جبهه آزادی افغانستان و برخی جریانهای تازهتر مسئولیت حملاتی را در چندین ولایت برعهده گرفتهاند.
در کنار آن، تحولات بدخشان نشان داد که چالش امنیتی الزاما فقط از بیرون طالبان سرچشمه نمیگیرد. اختلاف میان جمعهخان فاتح، یکی از فرماندهان محلی طالبان، و ساختار مرکزی این گروه به تنش مسلحانه کشیده شد. تاریخ افغانستان یک هشدار جدی دارد: جنگهای بزرگ همیشه از جبهههای بزرگ آغاز نمیشوند. گاهی یک اختلاف محلی، یک فرمانده ناراضی، یک بحران سیاسی و چند گروه کوچک مسلح، وقتی در شرایط مناسب کنار هم قرار میگیرند، میتوانند بحرانی بسیار بزرگتر بسازند. افغانستان این مسیر را قبلا پیموده است.
طالبان تصور میکنند مخالفان توانایی سرنگونی نظام را ندارند. مخالفان نیز ممکن است تصور کنند فشارهای داخلی، اختلافات درون طالبان، مشکلات اقتصادی، تنشهای منطقهای و نارضایتیهای اجتماعی در نهایت فرصت مناسبی برای گسترش فعالیت نظامی ایجاد خواهد کرد. ممکن است هر دو طرف در محاسبات خود بخشی از واقعیت را ببینند، اما بخش مهمتری را نادیده بگیرند.
ممکن است مخالفان نتوانند طالبان را سرنگون کنند، اما بتوانند افغانستان را بیثبات کنند. طالبان نیز ممکن است بتوانند مخالفان را از نظر نظامی مهار کنند، اما نتوانند ریشههای سیاسی و اجتماعی مخالفت را از میان ببرند. نتیجه چنین وضعیتی نه پیروزی طالبان است و نه پیروزی مخالفان؛ نتیجه میتواند شکلگیری یک منازعه فرسایشی تازه باشد که هزینه اصلی آن را مردم افغانستان پرداخت کنند.
مخالفان دقیقا چه میخواهند؟
اینجا مسئولیت بزرگی متوجه جریانهای مخالف طالبان است. مخالفت سیاسی به خودی خود برنامه سیاسی نیست. گفتن اینکه «طالبان باید بروند» برای توضیح آینده افغانستان کافی نیست. همانگونه که مخالفت با جمهوریت، به تنهایی پاسخ روشنی درباره نظام پس از جمهوریت ارائه نمیکرد، مخالفت با طالبان نیز بدون ارائه یک بدیل سیاسی روشن نمیتواند مشروعیت پایدار اجتماعی ایجاد کند.
جریانهایی که امروز علیه طالبان فعالیت سیاسی یا نظامی دارند، باید به چند پرسش ساده اما بنیادی پاسخ دهند:
افغانستان پس از طالبان، از نگاه آنان چه نوع نظامی خواهد داشت؟ قدرت چگونه توزیع خواهد شد؟ رابطه مرکز و ولایتها چگونه تعریف میشود؟ حقوق زنان چه جایگاهی خواهد داشت؟ اقوام و گروههای مختلف چگونه در قدرت شریک خواهند شد؟ قانون اساسی آینده چگونه تدوین خواهد شد؟ انتخابات برگزار خواهد شد یا ساختار دیگری در نظر گرفته شده است؟ رابطه دین و دولت چگونه تعریف میشود؟ نیروهای مسلح آینده چگونه شکل خواهند گرفت؟ و مهمتر از همه، چه تضمینی وجود دارد که افغانستان دوباره به رقابت فرماندهان، احزاب و مراکز متعدد قدرت بازنگردد؟
اینها همان پرسشهایی هستند که تعیین میکنند یک جریان سیاسی «بدیل حکومت» است یا فقط «مخالف حکومت».
مردم دیگر حاضر نیستند برای یک مجهول بجنگند
جامعه افغانستان در چهار دهه گذشته تقریبا تمام نسخههای جنگ را تجربه کرده است. جهاد علیه شوروی، جنگ میان تنظیمها، ظهور طالبان، جنگ امریکا و متحدانش، جمهوریت، شورش طالبان و سپس بازگشت طالبان به قدرت. در هر مرحله، به مردم گفته شد که این آخرین جنگ است. هر طرف با وعده فردایی بهتر وارد میدان شد، اما آنچه برای مردم باقی ماند، قبرستانهای بیشتر، مهاجرت بیشتر و اقتصاد ضعیفتر بود.
به همین دلیل، جامعه امروز افغانستان نسبت به دعوت به جنگ بسیار محتاطتر از گذشته است.
یک جوان افغان حق دارد از هر گروه مخالفی بپرسد: اگر از شما حمایت کنم، فردای پیروزی شما چگونه خواهد بود؟ اگر پاسخ فقط مجموعهای از شعارها درباره آزادی، عدالت، مقاومت و نجات افغانستان باشد، کافی نیست. مردم برای شعار جان نمیدهند، یا دستکم نباید بدهند. کسی که از مردم میخواهد هزینه یک تغییر سیاسی را بپردازند، موظف است تصویر نسبتا روشنی از مقصد آن تغییر ارائه کند.
از همینجا میتوان یک اصل سیاسی مهم را مطرح کرد: اگر جریانهای مخالف طالبان آجندای مشخص، عملی و قابل دفاعی برای آینده افغانستان دارند، باید آن را صریح و شفاف در برابر مردم قرار دهند؛ اگر چنین برنامهای ندارند، ادامه مخالفت مسلحانه به تنهایی نمیتواند توجیه سیاسی کافی داشته باشد. این سخن به معنای مطالبه تسلیم فکری یا سیاسی نیست.
مخالفت مدنی، نقد حکومت، مطالبه حقوق شهروندی و تلاش سیاسی حق هر جامعهای است. بحث بر سر زمانی است که یک جریان برای رسیدن به هدف سیاسی، استفاده از سلاح و خشونت را انتخاب میکند.
در آن صورت، مسئولیت آن چند برابر میشود. زیرا یک حزب سیاسی ممکن است برنامه ضعیفی داشته باشد و در انتخابات شکست بخورد؛ اما یک گروه مسلح اگر محاسبه اشتباه کند، ممکن است جانهای زیادی را قربانی کند. سلاح، مسئولیت میآورد.
به همین دلیل مخالفان مسلح نمیتوانند تنها با استناد به مشکلات طالبان، برای فعالیت نظامی خود مشروعیت تولید کنند. آنان باید ثابت کنند که نخست، بدیل سیاسی مشخصی دارند؛ دوم، از حمایت اجتماعی معناداری برخوردارند؛ سوم، ساختار آینده مورد نظرشان با گذشته تفاوت دارد؛ و چهارم، راه رسیدن به آن آینده افغانستان را به میدان رقابت قدرتهای خارجی تبدیل نمیکند.
در غیر آن، خطر تکرار یکی از قدیمیترین تراژدیهای سیاست افغانستان وجود دارد: جنگیدن برای حذف وضع موجود، بدون توافق بر سر آنچه باید جای آن را بگیرد.
یکی از مشکلات تاریخی سیاست افغانستان همین بوده است که تقریبا هر نیرویی که کابل را گرفته، تصور کرده است مسئله افغانستان حل شده است. اما تصرف پایتخت با ساختن دولت تفاوت دارد. پیروزی نظامی میتواند جنگ را متوقف کند، ولی لزوما اختلاف سیاسی را حل نمیکند.
افغانستان زمانی از چرخه جنگ بیرون خواهد شد که قاعدهای ایجاد شود که براساس آن، برای تغییر سیاست لازم نباشد حکومت سقوط کند و برای تغییر حکومت لازم نباشد جنگ آغاز شود. این همان حلقه گمشدهای است که طی دههها افغانستان را آزار داده است. مخالفان باید بپذیرند که افغانستان دیگر ظرفیت یک پروژه مبهم نظامی را ندارد. طالبان نیز باید بپذیرد که ثبات طولانیمدت تنها با برتری نظامی تضمین نمیشود. در واقع هر دو طرف با یک پرسش مشترک روبهرو هستند:
آیا سیاست افغانستان باز هم باید رقابتی باشد که در آن برنده همهچیز را میگیرد و بازنده یا زندانی میشود، یا مهاجر و یا مسلح؟ اگر پاسخ مثبت باشد، جنگ فقط منتظر تغییر توازن قوا خواهد ماند.
افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگری به وضوح سیاسی نیاز دارد. مخالفان طالبان اگر واقعا برای افغانستان طرحی دارند، باید آن را روی میز بگذارند. نه فقط نام نظام، بلکه ساختار قدرت، حقوق مردم، شیوه انتقال قدرت، جایگاه اقوام، زنان، قانون و رابطه افغانستان با جهان را توضیح دهند. جامعه باید بداند قرار است برای چه آیندهای هزینه بدهد. اگر چنین آجندایی وجود ندارد و هدف صرفا فرسایش طالبان، انتظار برای شکاف داخلی یا استفاده از فرصتهای منطقهای برای آغاز جنگ دیگری است، کنارگذاشتن سلاح مسئولانهتر از کشاندن کشور به مسیری است که پایان آن معلوم نیست.

شکریه نورزی











