Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

یازدهم سپتمبر سال ۲۰۰۱، تنها تاریخ فرو ریختن فیزیکی برج‌های دوقلوی تجارت جهانی در خاک آمریکا نبود، بلکه لحظه‌ی فرو ریختن ابهت و هیمنه‌ی ابرقدرتی بود که خود را بی‌رقیب و قدرت برتر نظامی جهان می‌پنداشت. چهار حمله‌ی هماهنگ‌شده با استفاده از طیاره‌های ربوده‌شده، پرده از آسیب‌پذیری ماشینی برداشت که گمان می‌کرد می‌تواند با زور سرنیزه و بمب، اراده‌ی خود را بر جهان تحمیل کند. امروز، بیش از دو دهه پس از آن رویداد، تحلیل و کالبدشکافی دقیق این پرونده‌ی ناتمام، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت انکارناپذیر تاریخی و سیاسی است.

اهمیت و ضرورت این تحلیل از آنجا می شود که ما را از پس‌پرده‌ی تصمیم‌گیری‌های کاخ سفید آگاه می‌سازد و نشان می‌دهد که چگونه بهانه‌های واهی و پنهان‌کاری‌های اسناد محرمانه، مبنای لشکرکشی‌های ویرانگر قرار می‌گیرند. بدون واکاوی عمیق این رویداد و پیامدهای شوم آن، درک تقابل امروز آمریکا با محور مقاومت و به‌ویژه ایران، امری محال خواهد بود. تاریخ در حال تکرار است و ماشین جنگ‌افروزی واشنگتن بار دیگر با ادبیاتی متفاوت، اما با همان ماهیت فریبکارانه، به دنبال طعمه‌ای جدید در خاورمیانه می‌گردد.

بر همین اساس، این پرسش اساسی در ذهن هر تحلیل‌گر بی‌طرفی خطور می‌کند که: آیا ایالات متحده از درس‌های خونین دو دهه اشغالگری و آدرس اشتباه یازدهم سپتمبر عبرت گرفته است، یا بار دیگر با پنهان‌کاری در پرونده‌های ناتمام و بهانه‌های دروغین، خود و منطقه را در باتلاق جدیدی از خاورمیانه غرق خواهد کرد؟

  • یازدهم سپتمبر؛ پرونده‌ی محرمانه و آدرس اشتباه؛ از ریاض تا کابل

واقعیت‌های تاریخی و اسناد فاش‌نشده‌ی یازدهم سپتمبر، روایتگر یک دروغ بزرگ و یک آدرس کاملاً اشتباه است. همان‌گونه که در گزارش‌های تحقیقاتی کنگره آمریکا نیز به آن اشاره شده، ۱۵ تن از ۱۹ طیاره‌ربای عضو القاعده، شهروند عربستان سعودی بودند و دو تن دیگر از امارات، یک تن از مصر و یک تن از لبنان بودند.

با این وجود، جرج بوش، رئیس‌جمهور پیشین آمریکا، در سال ۲۰۰۲ دستور داد تا ۲۸ صفحه از گزارش کنگره که می‌توانست دولت عربستان و شهروندان سعودی را در ارتباط با این حملات گرفتار کند، محرمانه باقی بماند. حتی زمانی که باراک اوباما در سال ۲۰۱۴ به خواست خانواده‌های قربانیان درخواست خارج کردن این صفحات از طبقه‌بندی محرمانه را داد، این روند به درازا کشیده و ناکام ماند.

سناتور بازنشسته «باب گراهم» مدت‌هاست ادعا می‌کند که شواهدی حاکی از همدستی نهادها و افرادی فراتر از آن ۱۹ تروریست در عربستان وجود دارد. با وجود این حقایق انکارناپذیر درباره‌ی منشأ عربی تروریست‌ها، جرج بوش به جای مواخذه کردن کشورهای عربستان، امارات و مصر، سراغ افغانستان آمد. این آدرس اشتباه برای تلافی حملات، تئوری مهمی را رقم زد مبنی بر این که یازده سپتمبر تنها یک بهانه برای لشکرکشی از پیش طراحی‌شده‌ی آمریکا به افغانستان بود.

هدف اعلامی جرج بوش، محو کامل القاعده و براندازی حکومت طالبان بود. تحقق این شعارها به منزله‌ی کامیابی جنگ آمریکا و عدم تحقق آن‌ها مساوی با شکست و ناکامی آمریکا در عملیات مبارزه با تروریسم ترسیم می‌شد. اما با گذشت زمان و پس از دو دهه خونریزی، مشخص شد که هیچ‌یک از این اهداف محقق نشد.

القاعده همچنان پابرجاست، طالبان مجدداً با قدرت به حکومت رسید و علاوه بر آن، ده‌ها گروه شبه‌نظامی دیگر در منطقه‌ی افغانستان و پاکستان در نتیجه‌ی همین لشکرکشی کورکورانه متولد شد. حتی سرانجام، اسامه بن لادن نیز نه در افغانستان، بلکه در خاک پاکستان و در نزدیکی مقر اطلاعاتی این کشور در شهر راولپندی کشته شد که خود گواهی دیگری بر انحراف مسیر جنگ آمریکا از همان آغاز بود.

  • لابی‌های جنگ‌افروز و تکرار سناریوی فریب؛ از تروریسم تا هسته‌ای

جنگ‌افروزی آمریکا، ریشه در نهادها و لابی‌های قدرتمندی دارد که منابع و بقای آن‌ها از طریق جنگ تأمین می‌شود. در سال ۲۰۰۱، این نهادها و لابی‌های جنگ‌افروز با راهبرد «مبارزه با تروریسم»، افغانستان را به خاک خون و آتش کشیدند. امروز، همان لابی‌ها به بهانه‌ی «جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای»، به دنبال تکرار همان سناریوی شوم در خاورمیانه استند. همان‌طور که راهبرد مبارزه با تروریسم مفتضحانه شکست خورد و آمریکا ۲۰ سال در باتلاق افغانستان گیر کرد، امروز هم شعار جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای یک بهانه‌ی دروغین است و این بار، آمریکا در باتلاق خاورمیانه در حال غرق شدن است.

این بار نیز آمریکا برای تحقق شعار «خاورمیانه‌ی عاری از سلاح هسته‌ای»، به جای آن که رژیم صهیونیستی را که دارای زرادخانه‌ی هسته‌ای است خلع سلاح کند، به خاک ایران حمله‌ور شده است؛ کشوری که هرگز قصدی برای ساخت سلاح هسته‌ای نداشته و ندارد. در مقابل، رژیم صهیونیستی نسل‌کشی مردم غزه، کودک‌کشی و تجاوز به لبنان، ایران، سوریه و حتی قطر را در کارنامه‌ی سیاه خود دارد.

چگونه ممکن است آمریکا با نادیده گرفتن این جنایات، به دنبال تأمین امنیت از طریق فشار بر ایران باشد؟ در این میان، باید تأکید کرد که ترامپ و جرج بوش دو روی یک سکه استند. همان‌گونه که بوش در باتلاق افغانستان گیر کرد و پرونده‌اش را ناتمام رها ساخت، سرنوشت ترامپ و سیاست‌های حداکثری او نیز محکوم به شکست است.

شکست آمریکا در افغانستان امر مسجلی هست که درباره‌ی آن نباید تردید کرد. امروز هم به اذعان بسیاری از کارشناسان غربی، آمریکا در جنگ با ایران شکست خورده و تغییر فاز جنگ از نظامی به اقتصادی، واضح‌ترین دلیل بر این ناتوانی و شکست است. همان‌گونه که در داخل آمریکا بحث‌های حقوقی پیچیده‌ای درباره‌ی «مصونیت کشورهای خارجی» و تلاش سناتورهایی مانند «چاک شومر» برای لغو این مصونیت در برابر حملات تروریستی شکل گرفته، این تناقض در سیاست خارجی نیز دیده می‌شود: آمریکا برای خود مصونیت می‌خواهد، اما برای دیگران هیچ قاعده‌ای را به رسمیت نمی‌شناسد.

  • غروب هیمنه‌ی استکبار و بیداری ملت‌های منطقه

لشکرکشی آمریکا به افغانستان پس از حملات یازدهم سپتمبر، هرگز از سوی مردم و گروه‌های مقاومت تحمل نشد و امروز نیز جنگ‌افروزی جدید آمریکا، آتش خشم گروه‌های مقاومت را در منطقه برافروخته است. یکی از مهم‌ترین درس‌های این دو دهه، برچیده شدن پایگاه‌های نظامی آمریکا است. همان‌گونه که پایگاه‌های نظامی آمریکا در افغانستان در نهایت برچیده شد و اشغالگران مجبور به فرار شدند، امروز نیز پایگاه‌های نظامی آمریکا در کشورهای عربی در حال برچیده شدن است و ملت‌های منطقه دیگر حضور بیگانگان را برنمی‌تابند.

کشورهای عربی باید از حضور آمریکا در افغانستان درس عبرت بگیرند و عمیقاً درک کنند که حضور آمریکا در منطقه، مساوی با ناامنی، ویرانی و بی‌ثباتی است. امنیت پایدار زمانی تأمین می‌گردد که منطقه‌محور باشد و مخاطرات امنیتی خود و همسایگان در کنار هم و از طریق گفت‌وگوهای منطقه‌ای در نظر گرفته شود.

واقعیت تلخ این است که پایگاه‌های آمریکا در کشورهای عربی، هرگز برای حفاظت از منافع ملت‌های عربی بنا نشده است، بلکه این پایگاه‌ها صرفاً برای حفاظت از رژیم صهیونیستی ایجاد شده‌اند؛ رژیمی که نسل‌کشی، کودک‌کشی و تجاوز به کشورهای اسلامی را در کارنامه دارد. پس چگونه ممکن است این پایگاه‌های ننگ، ایجاد امنیت کنند؟

چنانچه در این راستا، ذبیح‌الله مجاهد، سخنگوی حکومت طالبان، با درک درست از معادلات منطقه‌ای و تجربه‌ی تلخ دو دهه مقاومت، پیامی صریح به واشنگتن مخابره کرد و گفت: «بهتر است آمریکا همین الان جنگ با ایران را خاتمه دهد.» این توصیه، هشداری است که نباید نادیده گرفته شود. لئون پانتا، وزیر دفاع سابق آمریکا، نیز به درستی به این واقعیت اعتراف کرده است که: «آمریکا در مسیر یک جنگ شکست‌خورده‌ی دیگر در خاورمیانه مانند جنگ عراق و افغانستان قرار دارد.»

همان‌طور که آمریکا در افغانستان شکست مفتضحانه خورد و با ذلت منطقه را ترک کرد، در جنگ با ایران و محور مقاومت نیز شکست خواهد خورد و ذلیلانه خاورمیانه را ترک خواهد کرد. ایالات متحده هنوز قدرت اسلام و مسلمانان را درک نکرده است. ملتی که با ایمان و استقامت، غول متجاوز شوروی را در هم شکست و سپس ابرقدرت آمریکا را به زانو درآورد، بار دیگر اجازه‌ی سلطه‌پذیری نخواهد داد.

یازدهم سپتمبر آغاز غروب هیمنه‌ی آمریکا بود و تقابل امروز در خاورمیانه، نقطه‌ی پایانی بر توهمات ابرقدرتی خواهد بود که هنوز زبان زور و ارعاب را می‌فهمد، اما از قدرت ایمان و مقاومت بی‌خبر است. پرونده‌ی ناتمام یازدهم سپتمبر، نه با پنهان‌کاری ۲۸ صفحه‌ی محرمانه، بلکه با شکست قطعی آمریکا در منطقه بسته خواهد شد.

یازدهم سپتمبر
یازدهم سپتمبر، روایتگر یک دروغ بزرگ و یک آدرس کاملاً اشتباه

بسم الله ختک

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=13083

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات