در روزگاری که جهان وضع خوشی نداشت و هر روز زانو درد و کمر درد و گردن درد بود، از دیار سیمپهلوانان، قهرمانی پا به عرصه گذاشت که به «ترامپ» شهرت داشت.
در ایامی که این قهرمان به هر طرف غُر میزد و حریف میطلبید، خبر آوردند که در مُلک فارس، تنگهای وجود دارد که از سوی ایرانیان مسدود شده و کسی را توان بازکردن آن نیست.
سیم پهلوانِ قصهای ما با تمام یاران و همسایگان و قوم و قبیله خود عازم تنگه شد تا درس خوبی به ایرانیان بدهد. بهنزدیکیهای آن مکان رسیده بودند که بهناگاه یکی از کشتیها آتش گرفت و پَرپَر شد. همه فریاد زدند که ایرانیها با سلاحی بنام موشک، این کشتی را هدف قرار داده، اما پهلوانِ نترس، این روایت را رد کرد و داد زد: حرف مفت نزنید! ایرانیان را توان زدن کشتیهای من نیست، قطعا این کار موجودات فضایی بوده که بعدا به حساب شان خواهم رسید.
تا این گفت، کشتی دیگری نیز بوم صدا کرد و با آتش و دود همآغوش گشت و برای سیر و سیاحت به قعر دریا رفت. یارانِ پهلوان سراسیمه بههر طرف دویدند، ولی بار دیگر پهلوان صدا زد: نترسید! نترسید! این رعد و برق بود.
یارانِ پهلوان درخواست کردند که برگردند، ولی پهلوان با شجاعت ایستاد و گفت: تا شب اینجا منتظر میمانیم و در تاریکی شب حملهای کاری خواهیم کرد.
شب از نیمه گذشته بود و پهلوان و دوستان نیز در تدارک حملهای بودند که به ناگاه خط سفیدی در آسمان دیده شد بهشکل مارپیچ. همه متعجب بودند که این خط چه باشد، ولی پهلوان قصهای ما با شجاعت فریاد زد: فرار الفرار…
همه فرار همراه با تعجب را برگزیدند و راه کج کردند و گریزِ تاکتیکی را انتخاب نمودند. چون به مکان امنی راه یافتند، همه دلیل این فرار تاکتیکی را از پهلوان جویا شدند. پهلوان گیلاس آبی خواست تا صورت چون گچ سفید شدهاش به سرخی عادی خود باز گردد.
پهلوان به سخن آمده بود و با لکنت گفت: به جان ملانیا قسم! این همان سجیل بود که از آن میگفتند. این همان سجیل بود.
یکی از یاران پرسید: سجیل چه باشد یا پهلوان؟
پهلوان با نثار فحشی به یار گفت: این ساخته دست ایرانیان است که اگر به مایان برخورد میکرد، تبدیل به فضای خالی میشدیم. فورا به سیمپهلوان نتانیاهو زنگ بزنید و بگویید که به کمک رهسپار شود.
گوشی رینگ رینگ زنگ میخورد تا اینکه یکی با صدای لرزان جواب داد. بله!
پهلوان نتان بود.
ترامپ: کجایی او فلکزده؟ کم بود که تبدیل به خاکستر شوم.
نتان: لالا! از صد متر زیر زمین همرایت گپ میزنم. ایرانیان از سجیل و فتاح و خیبرشکن و… استفاده کرده و جای سالمی در زمین ما باقی نمانده است.
تا این بگفت، پهلوان افسانهای، گوشی را قطع کرد و با فریاد گفت: زود به ناتو زنگ بزنید و تقاضای کمک کنید تا با هم حساب این ایرانیها را برسیم.
خبر آوردند که هیچ کدام از سران ناتو جواب تماسها را نمیدهند و فقط چند نفر از آنها پیام دادهاند که توان یاری ندارند و نمیخواهند جزغاله شوند.
پهلوان سری به آسمان بلند کرد. قطرات اشک چون دانههای کدو از چشمان سرخش باریدن گرفت و فریاد زد: یعنی آبروی نداشتهام باید اینگونه برود! اگر حمله نکنم، اپستین برایم شر میشود و اگر حمله کنم، قبل از رسیدن، خاکستر ما، دود هوا میشود. ولی چارهای نباشد، زنده ماندن، بهتر از دود شدن است.
پهلوان به صدراعظم مُلک پاکستان زنگ زد. آن امیرِ با اقتدار و کمی پاچهخار جواب داد: بهبه عجب سعادتی که تویی پهلوانِ که دنیا را نجات دادهای، به منِ حقیرِ سراپا تقصیر…
پهلوان مهلت نداد و با داد و فریاد گفت: خاک بر سر چاپلوست کنه! چرت و پرت نگو! خیلی زود یک توییت بزن که آتشبس میشه و خودت هم از طرف من به ایرانیان زنگ بزن و با هر ابزار و قسم و ترفندی که میتوانی، بگو که آتشبس کنند.
اینجا بود که یکی از حماسههای قهرمان یا سیمپهلوان ترامپ در تاریخ ثبت شد و ماندگار ماند.

احمدی











