تهدید ترامپ به نابودی زیرساخت های ایران
زیرساختها رگهای پنهان یک جامعهاند. برق، آب، جاده، بندر، شفاخانه، مخابرات و شبکه توزیع مواد غذایی، همان چیزهاییاند که زندگی عادی را ممکن میسازند. وقتی این شبکهها هدف حمله قرار میگیرند، بمب تنها بر جاده و آسفالت فرود نمیآید؛ بر دسترخوان خانوادهها، بر کار روزانه مردم، بر دسترسی بیماران به دوا و بر امنیت روانی کودکان فرود میآید.
یک نیروگاه در نقشه نظامی شاید تنها یک نقطه باشد، اما برای مردم، روشنایی خانه، فعالیت شفاخانه، پمپ آب، سردخانه مواد غذایی و ادامه کار هزاران دکان و کارگاه است. بندر نیز فقط محل تخلیه کشتی نیست؛ راه رسیدن سوخت، غذا، مواد خام و دوا به میلیونها انسان است. تخریب پل یا جاده نیز فقط یک مانع ترانسپورتی ایجاد نمیکند، بلکه قیمت کالا را افزایش میدهد، انتقال بیماران را دشوار میسازد و اقتصاد محلی را فلج میکند.
از همین رو، حمله به زیرساخت های ایران را نمیتوان صرفا یک عملیات محدود نظامی خواند. چنین حملهای، مرز میان میدان جنگ و خانه مردم را از میان برمیدارد. حتی اگر مقامهای امریکایی ادعا کنند که اهداف آنان نظامی یا راهبردی است، پیامد واقعی حمله در آشپزخانهای دیده میشود که گاز ندارد، در خانهای که آب آن قطع شده و در دکانی که بهدلیل نبود برق بسته مانده است.
حمله به زیرساخت های ایران؛ نشانه استیصال ترامپ
گسترش حملات به زیرساخت های ایران را میتوان بیش از آنکه نشانه قدرت و اعتماد به نفس امریکا دانست، نتیجه استیصال ترامپ در برابر مقاومت جمهوری اسلامی ایران و ایستادگی مردم ایران ارزیابی کرد. وقتی فشار سیاسی، تهدید نظامی، تحریم اقتصادی و جنگ روانی نمیتواند یک کشور را به تسلیم وادارد، هدفگرفتن پایههای زندگی عمومی به آخرین ابزار فشار تبدیل میشود.
ترامپ احتمالا انتظار داشت که افزایش فشار نظامی و اقتصادی، شکافهای داخلی ایران را عمیقتر کند، جامعه را در برابر حکومت قرار دهد و تهران را به پذیرش خواستههای واشنگتن وادار سازد. اما ادامه مقاومت جمهوری اسلامی ایران و ناتوانی امریکا در تحمیل یک تسلیم سریع، این محاسبه را با مشکل روبهرو ساخته است. در چنین وضعیتی، حمله به زیرساخت های ایران تلاشی است برای انتقال هزینه تقابل از سطح دولت و نیروهای مسلح به متن جامعه.
منطق این سیاست روشن است: اگر نمیتوان ساختار سیاسی را مستقیما شکست داد، باید زندگی مردم را چنان دشوار کرد که فشار اجتماعی از درون افزایش یابد. اما همین تغییر هدف، اعترافی غیرمستقیم به ناکامی راهبرد پیشین است. قدرتی که از دستیابی به اهداف سیاسی خود عاجز میماند، ممکن است ویرانی را جانشین پیروزی کند و افزایش رنج مردم را بهجای موفقیت راهبردی بنشاند.
حمله به برق، انرژی، بندر و راههای مواصلاتی، نشان میدهد که ترامپ در برابر ادامه مقاومت ایران به سیاست فرسایش اجتماعی پناه برده است. این اقدام بیش از آنکه بیانگر تسلط امریکا بر میدان باشد، نشانه محدودشدن گزینههای واشنگتن است. وقتی دیپلماسی به تهدید تقلیل مییابد و تهدید نیز نتیجه نمیدهد، بمباران زندگی مردم به آخرین زبان سیاست تبدیل میشود.
افغانستان؛ همسایهای در مسیر موج انفجار
برای افغانستان، جنگ در ایران یک بحران دوردست نیست. اقتصاد افغانستان از مسیرهای تجارتی ایران، بنادر جنوبی، شبکه ترانسپورت و واردات سوخت، مواد غذایی، دوا و مواد خام تاثیر مستقیم میپذیرد. هرگونه اختلال در بنادر، جادهها، پالایشگاهها و تاسیسات انرژی ایران، دیر یا زود در بازارهای افغانستان احساس خواهد شد.
افزایش هزینه انتقال کالا، بالا رفتن قیمت بیمه و ترانسپورت، کمبود احتمالی سوخت و کندشدن روند واردات میتواند قیمت مواد اولیه را در شهرهای افغانستان بالا ببرد. نخستین قربانی چنین وضعیتی تاجران بزرگ نیستند؛ خانوادههاییاند که بیشتر درآمد روزانهشان را صرف نان، روغن، دوا و سوخت میکنند.
تاجران افغان نیز در برابر بستهشدن یا ناامنشدن مسیرهای ایران با مشکل جدی روبهرو میشوند. افغانستان کشوری محاط به خشکه است و هر بحران در مسیرهای ترانزیتی، قدرت انتخاب آن را محدودتر میکند. افزایش وابستگی به مسیرهای طولانیتر، بهمعنای هزینه بیشتر و رقابتپذیری کمتر کالاهای افغانستان خواهد بود.
جنگ اقتصادی علیه یک جامعه
حمله به زیرساخت، در عمل نوعی جنگ اقتصادی علیه جامعه است. هدف آن تنها کاهش توان نظامی نیست، بلکه مختلکردن قدرت تولید، تجارت، جابهجایی و ادامه زندگی است. وقتی بندر از کار میافتد، کارگر روزمزد بیکار میشود. وقتی برق قطع میشود، نانوایی، شفاخانه، سردخانه و کارگاه نیز متوقف میشود. وقتی پالایشگاه یا جاده آسیب میبیند، قیمت سوخت و انتقال کالا افزایش مییابد.
در این نوع جنگ، دولتها ممکن است ذخایر، پناهگاهها و امکانات اضطراری داشته باشند، اما مردم عادی چنین امکاناتی ندارند. مقامها میتوانند محل کار خود را تغییر دهند، اما کارگر بندر، راننده، ماهیگیر، دکاندار و مهاجر افغان نمیتواند زندگیاش را با یک فرمان به جای دیگری منتقل کند.
فشار اقتصادی در اینجا یک پیامد ناخواسته نیست؛ بخشی از منطق عملیات است. جامعه باید آنقدر زیر فشار قرار گیرد که حکومتش امتیاز بدهد. چنین سیاستی مردم را به گروگان مذاکرات سیاسی تبدیل میکند و گرسنگی، خاموشی، بیکاری و مهاجرت را در کنار موشک و طیاره جنگی به ابزار فشار بدل میسازد.
امریکا بیپاسخ، نظم جهانی ناتوان
مسئله فقط قدرت تخریبی امریکا نیست؛ مشکل بنیادیتر، نبود سازوکار موثر برای پاسخگو ساختن آن است. قدرتهای کوچک در برابر تحریم، محکومیت و مجازات قرار میگیرند، اما قدرتهای بزرگ اغلب خود مدعی، قاضی و مجری حکماند.
نظم جهانی از قانون، حاکمیت ملی و حفاظت از غیرنظامیان سخن میگوید، اما هنگامی که یک قدرت بزرگ زیرساختهای حیاتی یک کشور را هدف قرار میدهد، واکنشها معمولا به ابراز نگرانی محدود میشود. شورای امنیتی که حق وتو در قلب آن قرار دارد، در برابر اراده قدرتهای بزرگ فلج میشود. قانون وجود دارد، اما توان اجرای برابر آن وجود ندارد.
همین فقدان پاسخگویی به ترامپ امکان میدهد که ناکامی سیاسی را با افزایش بمباران بپوشاند و استیصال راهبردی را در لباس نمایش قدرت عرضه کند. امریکا میتواند زیرساختها را نابود کند، اما برای پیامد انسانی، اقتصادی و منطقهای این ویرانیها به ندرت پاسخ میدهد.
جنوب ایران امروز فقط صحنه تقابل دو دولت نیست؛ آزمایشگاهی است که در آن یک ابرقدرت میکوشد رنج مردم را به ابزار مذاکره تبدیل کند. حمله به زیرساخت های ایران نه نشانه اطمینان، بلکه بازتاب استیصال ترامپ در برابر مقاومت جمهوری اسلامی ایران و مردمی است که فشار خارجی نتوانسته آنان را به تسلیم وادارد. امریکا میتواند نام این رفتار را بازدارندگی، دفاع یا انتقام بگذارد، اما برای انسانی که آب، برق، کار و امنیتش را از دست داده، تفاوتی میان این واژهها وجود ندارد. جنگ، با هر نامی که بر آن نهاده شود، از خانه مردم عبور میکند.

سعید محمدی











