از کابل تا بغداد؛ پایان حضور نظامی امریکا در منطقه
خروج نیروهای امریکایی از عراق را نمیتوان تنها به عنوان پایان یک ماموریت نظامی دید. این رویداد در امتداد مسیری قرار دارد که چند سال قبل در افغانستان نیز به نقطهای تعیینکننده رسید؛ مسیری که در آن امریکا پس از سالها جنگ، هزینههای هنگفت مالی، تلفات انسانی و تلاش برای مهندسی نظم سیاسی کشورهای دیگر، در نهایت ناچار شد حضور نظامی خود را کاهش یا به طور کلی پایان دهد.
افغانستان و عراق از لحاظ تاریخی، سیاسی و اجتماعی دو کشور کاملا متفاوت هستند، اما تجربه حضور امریکا در این دو کشور یک نقطه مشترک بسیار مهم دارد: در هر دو مورد، قدرت نظامی توانست معادلات موجود را در مدت کوتاهی برهم بزند، اما نتوانست ثباتی پایدار و نظمی سیاسی ایجاد کند که بدون تکیه بر نیروی خارجی دوام بیاورد. سقوط سریع حکومتها به معنی موفقیت پایدار نبود و سالهای بعد نشان داد که پیروزی در میدان جنگ الزاما به معنای پیروزی در سیاست نیست.
اکنون که پرونده حضور نظامی امریکا در عراق وارد مرحله تازهای شده است، این پرسش بیش از گذشته اهمیت پیدا میکند که آیا زمان آن نرسیده است واشنگتن نه فقط درباره عراق و افغانستان، بلکه درباره کل فلسفه حضور نظامی خود در خاورمیانه تجدیدنظر کند؟ تجربه دو دهه گذشته نشان میدهد که ادامه سیاست متکی بر پایگاه نظامی، عملیات مسلحانه و حضور دائمی نیروهای خارجی، نهتنها نتوانسته بسیاری از بحرانهای منطقه را حل کند، بلکه در مواردی خود به بخشی از بحران تبدیل شده است.
افغانستان؛ جنگی که پس از بیست سال به نقطه آغاز بازگشت
امریکا در اکتوبر ۲۰۰۱ با شعار مبارزه با تروریزم وارد افغانستان شد. هدف اولیه، هدف قراردادن القاعده و سرنگونی حکومتی بود که متهم به پناهدادن به رهبران این شبکه بود، اما ماموریت امریکا به تدریج از یک عملیات محدود ضدتروریزم به پروژهای بسیار گستردهتر تبدیل شد که دولتسازی، بازسازی نیروهای امنیتی، ایجاد نهادهای سیاسی، توسعه اقتصادی و تغییر ساختارهای اجتماعی افغانستان را نیز شامل میشد.
دو دهه حضور نظامی، میلیاردها دالر هزینه، ساخت دهها پایگاه، آموزش صدها هزار نیروی امنیتی و ایجاد شبکه گستردهای از نهادهای دولتی در نهایت نتوانست تضمین کند که نظام مورد حمایت واشنگتن بدون حضور امریکا پابرجا بماند. در تابستان ۲۰۲۱، با نزدیکشدن خروج نیروهای خارجی، ساختاری که سالها برای تقویت آن هزینه شده بود در مدت کوتاهی فروپاشید و طالبان بار دیگر کابل را در اختیار گرفتند.
این پایان، یکی از جدیترین پرسشها را درباره سیاست مداخله نظامی امریکا مطرح کرد. اگر بیست سال جنگ، هزینههای عظیم مالی، برتری کامل هوایی و حضور یکی از قدرتمندترین ارتشهای جهان نتواند یک نظم سیاسی خودکفا ایجاد کند، پس افزایش مدت حضور چه چیزی را تغییر خواهد داد؟ افغانستان نشان داد که نیروی خارجی میتواند برای مدتی توازن نظامی را تغییر دهد، اما مشروعیت سیاسی، توافق اجتماعی و نظم پایدار را نمیتوان با حضور سربازان خارجی تولید کرد.
عراق؛ سقوط سریع بغداد، بحران طولانی پس از آن
عراق دومین صحنه بزرگ مداخله نظامی امریکا در آغاز قرن ۲۱ بود. در سال ۲۰۰۳، نیروهای امریکایی و متحدانشان وارد عراق شدند و حکومت صدام حسین در مدت کوتاهی سقوط کرد. سرعت عملیات نظامی این تصور را ایجاد کرد که واشنگتن موفق شده است یک جنگ بزرگ را در زمانی کوتاه به پایان برساند، اما آنچه پس از سقوط بغداد رخ داد نشان داد که سرنگونی یک حکومت، سادهترین بخش ماجرا بوده است.
فروپاشی ساختارهای امنیتی، افزایش خشونتهای فرقهای، ظهور گروههای مسلح، گسترش حملات انتحاری و واردشدن بازیگران منطقهای به صحنه عراق، این کشور را برای سالها درگیر بیثباتی کرد. امریکا در سال ۲۰۱۱ بخش عمده نیروهایش را خارج کرد، اما امریکا به بهانه ظهور داعش، بار دیگر در سال ۲۰۱۴ به این کشور بازگشت.
این چرخه از ورود، خروج و بازگشت، خود یکی از مهمترین نشانههای ناکارآمدی سیاستی بود که امنیت عراق را بیش از اندازه به حضور خارجی گره زده بود. امریکا ابتدا با هدف ایجاد نظم تازه وارد عراق شد، سپس پس از سالها حضور خارج شد و چند سال بعد برای مقابله با تهدیدی جدید دوباره برگشت. این پرسش همچنان باقی ماند که اگر دو دهه حضور نظامی نتوانسته است نیاز عراق به حضور نیروی خارجی را بهطور کامل از میان ببرد، ادامه همین نسخه برای سالهای بیشتر چه نتیجه متفاوتی خواهد داشت؟
- اشتباه بزرگ؛ تصور اینکه برتری نظامی یعنی پیروزی سیاسی
یکی از مشکلات بنیادین در سیاست دو دهه اخیر امریکا، تکیه بیش از اندازه بر توانایی نظامی برای حل مسائلی بوده که ماهیت سیاسی، اجتماعی و تاریخی دارند. ارتش امریکا توانایی گستردهای در عملیات نظامی دارد و میتواند زیرساختهای نظامی یک کشور را در زمانی کوتاه هدف قرار دهد، آسمان آن را کنترل کند یا موازنه قدرت را تغییر دهد؛ اما هیچ یک از این تواناییها به تنهایی قادر به ایجاد مشروعیت سیاسی نیست.
جامعهای که دچار اختلاف قومی، مذهبی، سیاسی یا اقتصادی است، تنها با استقرار نیروهای بیشتر آرام نمیشود. مشروعیت یک حکومت را نمیتوان از بیرون وارد کرد و اعتماد میان گروههای اجتماعی را نمیتوان با عملیات نظامی ایجاد نمود. در چنین شرایطی، هرچه نقش نیروی خارجی پررنگتر شود، خطر وابستهشدن نظم داخلی به همان نیروی خارجی نیز افزایش مییابد.
افغانستان و عراق هر دو این محدودیت را به شکل متفاوت نشان دادند. در هر دو کشور، امریکا توانست دشمنان خود را در مقاطعی از میدان کنار بزند، اما نتوانست با قدرت نظامی ریشه منازعات سیاسی را از میان ببرد. همین مسئله یکی از اساسیترین دلایلی است که ادامه حضور نظامی گسترده امریکا در خاورمیانه را نیازمند بازنگری جدی میسازد.
پایگاههای خارجی؛ امنیت یا ادامه وابستگی؟
شبکه پایگاههای نظامی امریکا در خاورمیانه طی چند دهه با ادعای حفاظت از متحدان، مقابله با تهدیدهای امنیتی، حفاظت از مسیرهای انرژی و حفظ موازنه منطقهای گسترش یافته است. با این حال، حضور دائمی نیروهای خارجی پیامد دیگری نیز دارد: امنیت کشورهای منطقه بهتدریج به قدرتی خارج از منطقه وابسته میشود و دولتها به جای ایجاد سازوکار مشترک امنیتی، به حمایت نظامی خارجی تکیه میکنند.
این الگو در بلندمدت نمیتواند پایه یک نظم پایدار باشد. امنیت واقعی زمانی شکل میگیرد که کشورهای منطقه، حتی در شرایط رقابت، مجبور باشند درباره خطوط قرمز، بحرانها، تجارت، مرزها و اختلافات امنیتی با یکدیگر مذاکره کنند. اگر پاسخ هر بحران، افزایش تعداد نیروهای خارجی یا اعزام تجهیزات بیشتر باشد، انگیزه لازم برای ساختن یک سازوکار بومی امنیت منطقهای کاهش مییابد.
خاورمیانه نمیتواند برای همیشه منطقهای باشد که امنیت آن از هزاران کیلومتر دورتر مدیریت شود. کشورهای این منطقه در نهایت باید مسئولیت مستقیم امنیت خود را بپذیرند و اختلافاتشان را از مسیر دیپلماسی، توافقهای منطقهای و ایجاد توازن داخلی مدیریت کنند. حضور خارجی ممکن است یک بحران را برای مدتی مهار کند، اما نمیتواند جایگزین ساختار سیاسی و امنیتی پایدار شود.
منطقه به سفارت نیاز دارد، نه پادگان
مبارزه با تروریزم خودساخته امریکا سالها بهانهای برای حضور این کشور در خاورمیانه بوده اما همین مبارزه به اصطلاح با تروریزم هم الزاما نیازمند اشغال یا استقرار طولانیمدت نیروی نظامی نیست. همکاری اطلاعاتی، مقابله با منابع مالی گروههای افراطی، همکاری پولیس بینالمللی، کنترل مرزها و تقویت دولتهای محلی میتواند در بسیاری موارد رویکردی کمهزینهتر و پایدارتر از حضور مستقیم نظامی باشد.
مشکل هنگامی آغاز میشود که ابزار نظامی از آخرین گزینه به نخستین گزینه تبدیل شود. وقتی هر بحران سیاسی با زبان تحریم، تهدید، اعزام ناو یا استقرار نیروی بیشتر پاسخ داده شود(مانند آنچه در ایران رخ داد)، دیپلماسی عملا به حاشیه رانده میشود. منطقهای که دههها از جنگ آسیب دیده، بیش از پادگانهای تازه به کانالهای گفتوگو نیاز دارد.

امنیت منطقه باید در خود منطقه ساخته شود
افغانستان و عراق دو پرونده تاریخی هستند که یک پیام مشترک دارند: قدرت نظامی حد و مرز دارد. امریکا توانست حکومتها را سرنگون کند و عملیاتهای بزرگ انجام دهد، اما هیچیک از این دستاوردها نتوانست تضمین کند که نظم مورد نظر آن بدون حضور نظامی خارجی پایدار بماند.
خاورمیانه پس از دههها جنگ بیش از هر زمان دیگری به ساختاری نیاز دارد که امنیت آن از داخل منطقه شکل بگیرد. دولتهای منطقه باید خود مسئول گفتوگو، مهار اختلافات، مبارزه با افراطگرایی و ایجاد موازنه امنیتی باشند.خروج از افغانستان نشان داد که حتی طولانیترین جنگ نیز روزی پایان مییابد و عراق نیز اکنون یادآور همان واقعیت است. پرسش اصلی دیگر این نیست که امریکا تا چه زمانی توانایی ماندن در منطقه را دارد؛ پرسش مهمتر این است که ادامه این حضور چه دستاوردی دارد که دیپلماسی و سازوکارهای منطقهای نمیتوانند با هزینهای کمتر و پیامدهایی محدودتر فراهم کنند.
سعید محمدی











