روایت تهدید از کابل تا تهران
در سیاست بینالملل، حافظه تاریخی ملت ها شوخی بردار نیست. مردمی که یک بار طعم جنگ، اشغال، بی ثباتی و وعده های بر زمین مانده را چشیده اند، دیگر با هر شعار زیبایی قانع نمی شوند. ضرب المثلی هست که میگوید: “مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد.” برای بسیاری از مردم افغانستان، نام آمریکا دقیقاً چنین حسی را تداعی می کند؛ تجربه ای که با شعار “مبارزه با تروریسم” آغاز شد و با خروجی آشفته و بازگشت به نقطه اول پایان یافت.
امروز وقتی واشنگتن از “تهدید هسته ای ایران” سخن می گوید و هم زمان ناوهای جنگی به منطقه اعزام می کند و دست به حمله نظامی می زند، طبیعی است که در ذهن مخاطب افغانستانی این سؤال شکل بگیرد: آیا این همان سناریوی آشنا نیست؟ آیا بار دیگر قرار است تهدید ساخته شود و بعد مداخله توجیه گردد؟
این مقاله تلاش می کند، میان گذشته و حال پلی بزند و نشان دهد چرا فهم این تناقض ها برای مخاطب منطقه، به ویژه درافغانستان، اهمیت دارد.
-
کابل تا تهران؛ از وعده پایان جنگ تا سایه جنگ های تازه
رئیس جمهور آمریکا در کارزارهای انتخاباتی خود وعده داده بود که به جنگهای اوکراین و غزه پایان خواهد داد. اما واقعیت سیاست قدرت با شعارهای انتخاباتی متفاوت است. جنگ میان روسیه و اوکراین همچنان ادامه دارد و آمریکا یکی از اصلیترین حامیان کی یف باقی مانده است. در جنگ غزه نیز حمایت سیاسی و نظامی واشنگتن از اسرائیل ادامه یافته است.
در چنین فضایی، لحن تند علیه ایران، تهدیدهای پیاپی و اعزام تجهیزات نظامی به منطقه، تصویری متناقض می سازد: از یک سو سخن از صلح و مذاکره، و از سوی دیگر نمایش قدرت نظامی. این همان جایی است که تحلیلگران از”دیپلماسی زیر سایه تهدید” سخن می گویند. ضرب المثل دیگری می گوید: “با یک دست نمی شود دو هندوانه برداشت.” نمی توان هم زمان پرچم صلح را بالا برد و طبل جنگ را کوبید؛ مگر آن که هدف، نه صلح واقعی، بلکه افزایش فشار برای گرفتن امتیاز باشد.
-
افغانستان یادآور ادعاهای تو خالی آمریکا
حمله آمریکا به افغانستان پس از ۱۱ سپتمبر ۲۰۰۱ با شعار مبارزه با تروریسم آغاز شد. هدف اعلامی، نابودی القاعده و ایجاد ثبات بود. اما بیست سال حضور نظامی، هزینه های هنگفت انسانی و مالی، و در نهایت خروجی پرهرج ومرج سال ۲۰۲۱، پرسش های بزرگی برجای گذاشت. برای مردم افغانستان، نتیجه آن مداخله چه بود؟ هزاران کشته، میلیون ها آواره، اقتصاد وابسته، و سرانجام بازگشت همان نیرویی که قرار بود حذف شود.
این تجربه، ذهنیت جامعه را شکل داده است: هرگاه قدرتی بزرگ با شعار نجات وارد شود، باید پرسید بهای این نجات را چه کسی خواهد پرداخت؟ اکنون که از دفع تهدید هستهای سخن گفته می شود، طبیعی است که خاطره «دفع تهدید تروریسم» زنده شود. آن زمان نیز گفته می شد امنیت جهانی در خطر است. امروز نیز همان واژهها، با بسته بندی جدید تکرار می شود.
-
ساختن یک تهدید؛ ابزار قدیمی سیاست قدرت
در روابط بین الملل، تعریف تهدید یکی از مهمترین ابزارهای مشروع سازی اقدام است. وقتی کشوری بهعنوان خطر برای نظم جهانی معرفی شود، تحریم، فشار یا حتی حمله نظامی، در نگاه بخشی از افکار عمومی قابل توجیه تر میشود. در سال ۲۰۰۳، آمریکا به عراق حمله کرد با این ادعا که بغداد سلاح های کشتار جمعی دارد.
بعدها مشخص شد چنین سلاح هایی وجود نداشته است. اما آن زمان، روایت غالب در رسانههای غربی، ضرورت اقدام فوری را القا میکرد. امروز نیز درباره ایران، تمرکز بر برنامه هسته ای و توان موشکی است. آمریکا می کوشد تهران را به عنوان یک تهدید سیستمی برای نظم امنیتی بینالمللی معرفی کند. در مقابل، ایران تأکید دارد که برنامه هسته ایش صلح آمیز است و توان موشکیش ماهیت بازدارنده دارد.
در این میان، آنچه تعیین کننده است، نه فقط واقعیت میدانی، بلکه جنگ روایتها ست. اگر افکار عمومی جهان بپذیرد که ایران عامل بی ثباتی است، زمینه برای اقدام سخت تر فراهم می شود. اگر این روایت پذیرفته نشود، هزینه اقدام بالا می رود.
-
تهدید یا مذاکره؟ بازی با دو کارت
یکی از نکات قابل توجه در رفتار سیاسی ترامپ، استفاده هم زمان از دو ابزار متضاد است: تهدید نظامی و پیشنهاد مذاکره. او هم از حمله سخن می گوید و هم از توافقی بزرگتر و بهتر. این تناقض ظاهری، در واقع بخشی از راهبرد فشار حداکثری است.
هدف چنین رویکردی می تواند این باشد که ایران در شرایطی از فشار اقتصادی، تهدید امنیتی و انزوای سیاسی، به پذیرش شروط واشنگتن تن دهد. در سطح بینالمللی نیز آمریکا تلاش می کند خود را طرفدار دیپلماسی نشان دهد؛ تا اگر تنش بالا گرفت، این ایران باشد که «مقصر» معرفی شود. ایران اعلام کرده که اهل جنگ نیست و دیپلماسی را ترجیح می دهد، اما هم زمان تأکید دارد زیر بار شروطی که آنها را نامشروع می داند نخواهد رفت. این همان جایی است که سیاست به میدان شطرنج شباهت پیدا میکند؛ هر حرکت باید با چند گام بعدی سنجیده شود.

-
رسانهها؛ میدان دوم نبرد
در دنیای امروز، جنگ تنها در آسمان و زمین رخ نمی دهد؛ در ذهنها نیز جریان دارد. رسانهها نقش مهمی در شکل دهی افکار عمومی ایفا می کنند. انتشار خبرهای متناقض درباره مذاکره یا لغو مذاکره، بزرگ نمایی برخی اظهارات و کم رنگ کردن برخی دیگر، می تواند فضای روانی خاصی ایجاد کند. برای مخاطب افغانستانی که خود قربانی بازی قدرتها بوده، مهم ترین وظیفه شاید همین باشد: نگاه انتقادی. هر خبری را بی چون و چرا نپذیرد، منابع مختلف را مقایسه کند و میان تحلیل و تبلیغ تمایزبگذارد.
-
جمع بندی
آیا آمریکا منبع همه بی ثباتی های جهان است؟ آیا ایران هیچ مسئولیتی در تنشهای منطقه ندارد؟ پاسخهای صفر و صدی، معمولاً راه به جایی نمی برد. اما یک واقعیت انکارناپذیر است: کارنامه مداخلات نظامی آمریکا در دو دهه اخیر، پرسشهای جدی درباره کارآمدی و پیامدهای آن ایجاد کرده است. برای مردم افغانستان، تجربه تلخ گذشته باعث شده است که به هر روایت تازه ای با احتیاط بنگرند. وقتی از تهدید سخن گفته می شود، این پرسش در ذهن شکل می گیرد که پشت این واژه چه برنامه ای نهفته است.
در نهایت، آنچه اهمیت دارد، افزایش آگاهی عمومی و پرهیز از هیجان زدگی است. سیاست جهانی عرصه شعارهای ساده نیست؛ میدان پیچیده منافع، قدرت و روایتهاست. اگر ملتی بخواهد در این میدان قربانی نشود، باید تاریخ خود را به یاد داشته باشد و هر روایت تازه ای را با عینک تجربه گذشته ببیند. شاید بهترین جمع بندی همان ضرب المثل قدیمی باشد: “عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود.”
الهام قاسمی