خیانت امریکا به افغانهای همکار خود
در جنگها همیشه کسانی هستند که در خط مقدم دیده نمیشوند، اما بدون آنها هیچ عملیات بزرگی پیش نمیرود: مترجمان، راهنماها، کارمندان محلی، نیروهای امنیتی، کارمندان نهادهای همکار، زنان و مردانی که به ارتشها و سفارتها و پروژههای خارجی امکان میدهند در یک سرزمین بیگانه نفس بکشند، راه پیدا کنند و تصمیم بگیرند. در افغانستان نیز چنین بود.
امریکا در طول بیست سال حضور نظامی و سیاسی خود، تنها با تانک و هواپیما و بودجه نظامی کار نکرد؛ بر شانههای هزاران افغان ایستاد. آنها را شریک مأموریت خود خواند، از آنان وفاداری طلب کرد و در بدل، وعده حمایت، امنیت و آینده بهتر داد. خود برنامه «Enduring Welcome» در ادبیات رسمی حکومت امریکا، بر تعهد درازمدت برای اسکان دهها هزار متحد افغانی که در معرض خطر قرار دارند تاکید میکرد.
اما اکنون، همین پرونده به یکی از روشنترین نمونههای بدعهدی سیاسی در جهان معاصر بدل شده است. تعلیق برنامه پذیرش پناهندگان، ممنوعیت ورود اتباع افغانستان، لغو حفاظت موقت برای هزاران افغان در داخل امریکا، توقف یا کندسازی مسیرهای قانونی و در نهایت پیشنهاد پول برای بازگشت افغانهای معطلمانده در قطر به افغانستان، تصویری را کامل میکند که دیگر نمیتوان نامی جز “خیانت امریکا به افغانهای همکار خود” بر آن گذاشت. این فقط یک ناکامی اداری یا یک گره بوروکراتیک نیست؛ این فروریزی اخلاقی وعدهای است که امریکا در طول جنگ، بارها و بارها به همکاران افغان خود داده بود.
پیمان نانوشته جنگ
هیچ قدرت خارجی در افغانستان نمیتوانست بدون شبکه همکاران محلی دوام بیاورد. امریکا نیز از همین قاعده مستثنی نبود. در دو دهه حضورش، هزاران افغان با ارتش امریکا، سفارت این کشور، نهادهای امریکایی، رسانههای همکار، پروژههای توسعوی و برنامههای امنیتی کار کردند. بسیاری از آنان، نه از سر تفنن یا ماجراجویی، بلکه از سر باور به یک آینده متفاوت و با امید به ساختن افغانستانی باثباتتر، در کنار پروژهای ایستادند که واشنگتن آن را بازسازی، ملتسازی و مبارزه با تروریزم مینامید.
امریکا هم این همکاری را صرفا یک رابطه کاری معرفی نکرد؛ آن را به سطح شراکت و همپیمانی بالا برد. وقتی یک دولت رسما از متحدان شجاع افغان سخن میگوید، در حقیقت تنها از نیروی کمکی حرف نمیزند؛ از یک تعهد سیاسی و اخلاقی نیز حرف میزند.
اما مشکل دقیقا از همینجا آغاز شد: امریکا از افغانها به مثابه ابزار ماموریت خود استفاده کرد، اما هرگز برای روز پس از پایان ماموریت، نقشهای متناسب با عمق این وابستگی نساخت. تا وقتی جنگ جریان داشت، این همکاران سرمایه راهبردی بودند. وقتی پروژه فرو پاشید، همان سرمایه ناگهان به پرونده مهاجرتی، بار اداری و در نهایت مشکل سیاسی بدل شد.
این الگو در تاریخ قدرتهای بزرگ تازگی ندارد، اما در مورد افغانستان، ابعاد آن تکاندهندهتر است؛ زیرا سقوط کابل در آگست ۲۰۲۱ نه یک رخداد غافلگیرکننده کاملا غیرقابل تصور، بلکه نتیجهای بود که سالها از پیش درباره آن هشدار داده میشد. با این حال، واشنگتن برای نجات همه کسانی که عملا با آن گره خورده بودند، نه اراده کافی نشان داد و نه سازوکار کافی ساخت. آنچه ساخت، بیشتر شبیه پلهای نیمهکاره بود: گروهی به امریکا رسیدند، گروهی در پاکستان و قطر و دیگر کشورها گیر ماندند و گروهی دیگر در همان افغانستان زیر سایه تهدید باقی ماندند.
خیانت امریکا به افغانهای همکار خود به مفهوم اتحاد
پرونده خیانت امریکا به افغانهای همکار خود، فقط یک تراژدی انسانی نیست؛ یک رسوایی راهبردی هم هست. قدرتهای بزرگ برای پیشبرد جنگهای بیرونیشان، معمولا به همکاران محلی نیاز دارند. این همکاران فقط نیروی کار ارزان یا ابزار استخباراتی نیستند؛ پل اعتماد میان ارتش خارجی و جامعه میزباناند. اگر این پل پس از پایان ماموریت، فروبریزد، پیام آن بسیار فراتر از یک کشور میرود.
هر مترجم، هر مامور محلی، هر فعال مدنی، هر قاضی، هر زن شاغل در ساختارهای همکار و هر خانوادهای که امروز سرنوشت افغانهای معطلمانده را میبیند، این نتیجه را در حافظه تاریخی خود ثبت میکند: امریکا تا وقتی به تو نیاز دارد، تو «متحد» هستی؛ وقتی ماموریت تمام شد، تو به «پرونده» تبدیل میشوی. این نتیجهگیری، صرفا یک شعار ضد امریکایی نیست؛ از دل زنجیره روشن تعهد رسمی، تعلیق برنامه، ممنوعیت ورود، حذف حفاظت موقت و فشار برای برگشت بیرون میآید.
در این میان، نباید فراموش کرد که واشنگتن خود نیز از این بیاعتباری زیان میبیند. کشوری که در اسناد رسمیاش از تعهد درازمدت نسبت به متحدان افغان سخن میگوید، اما در عمل همان متحدان را در پاکستان و قطر و دیگر کشورها سرگردان میسازد، فقط اعتبار اخلاقیاش را از دست نمیدهد؛ سرمایه ژئوپولیتیکیاش را هم میسوزاند. در جنگهای آینده، در ماموریتهای استخباراتی آینده، در هر جایی که امریکا بخواهد دوباره بر همکاری محلی تکیه کند، سایه این پرونده حاضر خواهد بود.
همینجاست که تعبیر «متحدان فراموششده» دیگر یک عنوان ژورنالیستی ساده نیست؛ شرح واقعیت است. این افراد در یک خلأ سیاسی افتادهاند: برای طالبان و فضای امروز افغانستان، بسیاریشان مشکوک یا نامطلوباند؛ برای کشورهای ثالث، مهمانان موقتی و پرهزینهاند و برای امریکا، هرچه زمان گذشته، بیشتر به مسئله ناخوشایندی بدل شدهاند که دولتها ترجیح میدهند یا آن را به محکمه حواله کنند، یا به بوروکراسی، یا با چند هزار دالر از سر باز کنند. این دقیقا همان نقطهای است که خیانت، از سطح یک تصمیم سیاستی بالاتر میرود و به نوعی بیاعتنایی ساختاری به سرنوشت انسان بدل میشود.
برای افغانها، این پرونده فقط بحث مهاجرت و پناهندگی نیست؛ بحث شناخت ماهیت قدرت امریکاست. طی دو دهه، امریکا در افغانستان با زبان ارزشها سخن گفت: دموکراسی، حقوق بشر، آموزش زنان، آزادی رسانهها، حاکمیت قانون و مشارکت محلی. اما وقتی پای آزمون نهایی رسید، آنچه باقی ماند نه ساختارهای پایدار بود، نه ضمانتهای روشن برای همکارانش و نه حتی یک نقشه منسجم برای نجات همه کسانی که به نام امریکا در معرض تهدید قرار گرفته بودند.
آنچه باقی ماند، هواپیماهای خروج، پروندههای نیمه تمام، کمپهای نیمه تعطیل و اکنون پیشنهاد پول برای بازگشت بود. این تفاوت میان ادعا و عمل، مهمترین درسی است که افغانستان از این دوره با خود حمل میکند.
برای منطقه نیز این پرونده خیانت امریکا به افغانهای همکار خود حامل یک پیام جدی است: امریکا در لحظه نیاز، میتواند نیروهای محلی را به شراکت بخواند، اما در لحظه هزینه، از همان نیروها فاصله بگیرد. این فقط برای افغانها معنا ندارد؛ برای هر کشوری، هر گروهی و هر نیرویی که بخواهد در آینده بر تعهدات واشنگتن حساب باز کند، معنا دارد. اعتماد سیاسی، با سخنرانی ساخته نمیشود؛ با وفاداری در لحظات سخت ساخته میشود و امریکا در پرونده متحدان افغان خود، دقیقا در همان لحظه سخت، نمره قبولی نگرفت.

حکیم تاجیک











