وقتی جغرافیا از میدان جنگ به موتور توسعه تبدیل میشود
سپیده هنوز کاملاً بر مرزهای غربی افغانستان ننشسته است که صف موترهای لاری جان میگیرد. بعضی مخزنهای سوخت را بر دوش میکشند، بعضی آرد، سیمان، دارو یا مواد اولیه کارخانهها را. چرخها آرام بر آسفالت میغلتند و از مرز عبور میکنند. برای راننده، این تنها یک سفر کاری است؛ برای تاجری در هرات، آغاز یک معامله؛ و برای خانوادهای در کابل، شاید رسیدن کالایی که روزها انتظارش را کشیدهاند. اما پشت این رفتوآمد روزمره، داستان دیگری در جریان است؛ داستانی که نه در بارنامه لاری ها، بلکه بر نقشه ژئوپلیتیک منطقه نوشته میشود.
بر اساس گزارش بانک جهانی، امروز بیش از نیمی از واردات افغانستان از ایران یا از مسیر این کشور تأمین میشود و بخش بزرگی از نیاز باقیمانده نیز از آسیای مرکزی به این سرزمین میرسد. این آمار در ظاهر فقط تغییر مسیر تجارت را نشان میدهد، اما تاریخ بارها ثابت کرده است که جادهها تنها کالا جابهجا نمیکنند؛ آنها موازنه قدرت را نیز تغییر میدهند. همانگونه که کاروانهای جاده ابریشم، قرنها پیش ثروت، فرهنگ و نفوذ را میان شرق و غرب به گردش درمیآوردند، شاهراههای امروز نیز آرامآرام در حال بازترسیم نقشه قدرت در پیرامون افغانستاناند.
اگر هالفورد مکیندر امروز زنده بود، احتمالاً همچنان افغانستان را یکی از گرههای ژئوپلیتیکی اوراسیا میدانست؛ سرزمینی که جغرافیایش بیش از هر عامل دیگری بر سرنوشتش اثر گذاشته است. اما تفاوت امروز با یک قرن پیش در این است که رقابت قدرتها، بیش از آنکه بر سر تصرف خاک باشد، بر سر کنترل مسیرهایی است که تجارت، انرژی و سرمایه از آنها عبور میکنند.
برای دههها، جغرافیای افغانستان بیشتر به نفرینی تاریخی شباهت داشت تا یک موهبت. قدرتهای بزرگ آمدند، رقابت کردند و رفتند، اما سهم مردم این سرزمین، جنگ، بیثباتی و اقتصادی بود که بیش از آنکه بر تولید تکیه داشته باشد، به مسیرهای ترانزیتی و تصمیم همسایگان وابسته بود. کافی بود یکی از این مسیرها بسته شود تا اثر آن، از بازارهای مرزی تا سفره خانوادهها احساس شود.
اما تاریخ همیشه یک چهره ندارد. همان جغرافیایی که سالها میدان رقابت قدرتها بود، امروز میتواند به بزرگترین سرمایه افغانستان تبدیل شود. اگر دیروز موقعیت این کشور جنگ میآفرید، امروز ظرفیت آن را دارد که تجارت، سرمایه و اشتغال بیافریند. پرسش اصلی دیگر این نیست که کالاهای افغانستان از کدام مرز وارد میشوند؛ پرسش این است که آیا این جادهها، سرانجام افغانستان را از چهارراه بحران به چهارراه توسعه خواهند رساند؟
وقتی یک کلید، دیگر همه قفلها را باز نمیکند
سالها اگر کسی میخواست نبض اقتصاد افغانستان را در دست بگیرد، لازم نبود بر کابل مسلط شود؛ کافی بود یکی از دروازههای تجاری آن را در اختیار داشته باشد. مهمترین این دروازهها از جنوب میگذشت؛ از گذرگاههای مرزی با پاکستان و بندر کراچی، مسیری که برای دههها شریان اصلی ورود کالا به افغانستان بود.
اسلامآباد بهخوبی میدانست این جاده فقط نواری از آسفالت نیست؛ اهرمی است که میتواند در روزهای آرام، تجارت را روان کند و در روزهای پرتنش، همان جریان را متوقف سازد. هر بار که روابط دو طرف تیره میشد، نخستین نشانههای آن در صف موترهای بابری دیده میشد که کیلومترها پشت مرز متوقف مانده بودند. رانندگان چشم به دروازههای بسته میدوختند و بازارهای افغانستان، آرامآرام طعم گرانی را میچشیدند. گویی سیاست، این بار نه با بیانیهها، بلکه با ایستادن چرخ لاری ها سخن میگفت.
سالها این صحنه تکرار شد تا بسیاری گمان کنند اقتصاد افغانستان برای همیشه به همین مسیر وابسته خواهد ماند. اما جغرافیا، برخلاف آنچه به نظر میرسد، سرنوشتی ثابت ندارد. مرزها شاید تغییر نکنند، اما راهها تغییر میکنند و همین راههای تازه، گاهی موازنه قدرت را نیز دگرگون میسازند.
در سالهای اخیر، بدون آنکه جنگی برای تصرف سرزمین رخ دهد، شاهراههای غرب و شمال آرامآرام اهمیت بیشتری یافتهاند. مسیرهای منتهی به ایران و کشورهای آسیای مرکزی، گزینههای تازهای پیش روی تجارت افغانستان گشودهاند. در واقع، آنچه تغییر کرده، خاک افغانستان نیست؛ حق انتخاب افغانستان است.
البته این تحول به معنای حذف نقش پاکستان نیست. پیوندهای تاریخی، اقتصادی و جغرافیایی دو کشور همچنان پابرجاست. اما انحصاری که سالها بر تجارت افغانستان سایه انداخته بود، دیگر مانند گذشته مطلق نیست. کلیدی که روزگاری تقریباً همه قفلها را باز میکرد، امروز دیگر تنها کلید این خانه نیست.
شاید مهمترین دگرگونی نیز همین باشد؛ افغانستان هنوز همان سرزمین دیروز است، اما برای نخستین بار پس از سالها، جغرافیایش بیش از آنکه ابزار فشار دیگران باشد، در حال تبدیل شدن به ابزاری برای افزایش قدرت انتخاب خودش است.
برندگان خاموش؛ نبردی که این بار بر سر جادههاست، نه سنگرها
اگر روزگاری امپراتوریها برای تصرف یک دژ، یک تنگه یا یک کوهستان لشکرکشی میکردند، امروز رقابت بر سر چیزی است که کمتر به چشم میآید؛ مسیرهایی که کالا، انرژی و سرمایه را جابهجا میکنند. میدان رقابت همچنان جغرافیاست، اما این بار نه جغرافیایی که با سنگر و سیمخاردار تعریف میشود، بلکه جغرافیایی که موترهای باربری، قطارها و کریدورهای تجاری بر آن حرکت میکنند.
این همان تغییری است که رابرت کیوهین و جوزف نای در نظریه «وابستگی متقابل پیچیده» توضیح میدهند. از نگاه آنان، قدرت دیگر تنها از لوله تفنگ یا شمار سربازان به دست نمیآید؛ تجارت، ترانزیت و شبکههای اقتصادی نیز میتوانند به همان اندازه بر رفتار دولتها اثر بگذارند. هرچه این پیوندها گستردهتر شود، هزینه تقابل افزایش مییابد و ارزش همکاری بیشتر میشود. افغانستان، آرامآرام در حال ورود به چنین معادلهای است. افزایش سهم ایران در تأمین واردات این کشور و پررنگتر شدن نقش آسیای مرکزی، فقط به معنای تغییر مسیر حرکت کالاها نیست؛ این تحول، شبکهای تازه از منافع مشترک را در پیرامون افغانستان شکل میدهد.
هر موتری که از مرز عبور میکند، تنها بار حمل نمیکند؛ بخشی از اعتماد، سرمایه و پیوندهای اقتصادی را نیز با خود جابهجا میکند. در این میان، ایران جایگاه خود را بهعنوان یکی از مهمترین مسیرهای تأمین کالا برای افغانستان تقویت کرده و کشورهای آسیای مرکزی نیز بیش از گذشته، افغانستان را حلقه اتصال خود به بازارهای جنوب آسیا میبینند. این یعنی رقابت منطقهای، بهتدریج از میدانهای نظامی به مسیرهای اقتصادی منتقل میشود؛ جایی که برنده، کشوری است که بتواند شبکه گستردهتری از ارتباطات اقتصادی ایجاد کند، نه صرفاً مرزهای بیشتری را کنترل کند.
اما مهمترین فرصت این تحول، نه برای ایران است و نه برای آسیای مرکزی؛ برای خود افغانستان است. اگر کابل بتواند میان این مسیرهای رقیب، تعادل ایجاد کند و از رقابت همسایگان برای توسعه زیرساختها، جذب سرمایه و گسترش تجارت بهره ببرد، برای نخستین بار پس از دههها، از کشوری که دیگران بر سر آن رقابت میکنند، به کشوری تبدیل خواهد شد که از رقابت دیگران به سود خود استفاده میکند. همینجا مرز میان جغرافیای منفعل و جغرافیای فعال شکل میگیرد. جغرافیای منفعل، تنها محل عبور دیگران است؛ اما جغرافیای فعال، مسیرها را به اهرم قدرت و توسعه تبدیل میکند. افغانستان امروز، بیش از هر زمان دیگری به این انتخاب نزدیک شده است.
چهارراه یا کارخانه؛ سرنوشت افغانستان را جادهها به تنهایی نمینویسند
جادهها حافظه عجیبی دارند. سالهاست موترهای باربری از مرزهای افغانستان وارد میشوند، بار خود را تخلیه میکنند و دوباره راه بازگشت را در پیش میگیرند. چرخها میچرخند، مرزها شلوغ میشوند و تجارت ادامه پیدا میکند؛ اما پرسشی که سالها در انتهای همین جادهها ایستاده، همچنان بیپاسخ مانده است: چرا سهم افغانستان از این همه رفتوآمد، بیشتر مصرف بوده تا تولید؟
شاید به همین دلیل است که بانک جهانی، در کنار آمار واردات، بر سرمایهگذاری در کشاورزی و امنیت غذایی تأکید میکند. جاده، کالا را به بازار میرساند؛ اما فقط مزرعه، کارخانه و کارگاه میتوانند کالایی برای حرکت در همین جادهها خلق کنند. شاهراهها بهتنهایی ثروت تولید نمیکنند؛ آنها تنها مسیر حرکت ثروتی هستند که جای دیگری آفریده شده است.
تاریخ، نمونههای موفق این انتخاب را پیش روی ما گذاشته است. سنگاپور روزگاری تنها بندری کوچک در مسیر تجارت جهانی بود، اما رهبرانش به عبور کشتیها قانع نشدند. آنها پیرامون همان بندر، صنایع، خدمات مالی، مراکز لجستیکی و زیرساختهایی ساختند که این کشور را به یکی از قطبهای اقتصاد جهان تبدیل کرد. کره جنوبی نیز پس از جنگ، با سرزمینی ویران و منابعی محدود روبهرو بود. اما بنادرش را فقط برای واردات حفظ نکرد؛ همان مسیرها، چند دهه بعد به دروازه صادرات موتر، فولاد، کشتی و فناوری تبدیل شدند. جغرافیای کره تغییر نکرد؛ نگاه به جغرافیا تغییر کرد.
شاید امروز، افغانستان بار دیگر در برابر یکی از همان لحظههای کمیاب ایستاده باشد. تاریخ افغانستان پر از فرصتهایی است که آمدند، درنگی کوتاه کردند و سپس از میان انگشتان این سرزمین لغزیدند. گاهی جنگها اجازه ندادند، گاهی رقابت قدرتهای بزرگ و گاهی نیز نبود زیرساختها و برنامهریزی اقتصادی. به همین دلیل، هرگاه پنجرهای تازه گشوده میشود، پیش از هر چیز باید این پرسش را مطرح کرد که این پنجره تا چه زمانی باز خواهد ماند؟
اگر جادهها فقط مسیر ورود کالا باقی بمانند، وابستگی تنها شکل تازهای به خود خواهد گرفت. اما اگر در امتداد همین کریدورها، صنایع تبدیلی، شهرکهای صنعتی، زنجیرههای فرآوری محصولات کشاورزی و سرمایهگذاری در معادن شکل بگیرد، هر لاری که از مرز خارج میشود، تنها کالا حمل نخواهد کرد؛ بخشی از ارزش افزودهای را با خود خواهد برد که در داخل افغانستان خلق شده است.
شاید به همین دلیل، مهمترین عدد گزارش بانک جهانی نه سهم واردات از ایران، بلکه چشمانداز ایجاد پنج میلیون فرصت شغلی باشد. به بیان دیگر، آینده افغانستان را لاری هایی خواهند ساخت که روزی با بار تولید افغانستان، همین جادهها را در مسیر خروج طی کنند. در آن روز، افغانستان دیگر تنها چهارراه عبور دیگران نخواهد بود؛ به سرزمینی تبدیل خواهد شد که جغرافیایش، نه میدان رقابت، بلکه موتور توسعه اقتصادش است.

جمعبندی؛ جغرافیا، آخرین فرصت نیست؛ نخستین سرمایه است
سالها، نام افغانستان بیش از هر چیز با جنگ، ناامنی و رقابت قدرتها گره خورده بود؛ گویی جغرافیای این سرزمین، محکوم بود همیشه میدان رویارویی دیگران باشد. اما شاید امروز، برای نخستین بار پس از دههها، همان جغرافیا در حال گشودن دریچهای متفاوت است؛ دریچهای که از آن، به جای صدای گلوله، صدای تجارت، سرمایهگذاری و توسعه شنیده میشود.
گزارش بانک جهانی، در ظاهر فقط از تغییر مسیر واردات سخن میگوید؛ اما در لایهای عمیقتر، از تغییری بزرگتر خبر میدهد: اینکه افغانستان این فرصت را یافته است تا از موقعیتی که سالها هزینهآفرین بود، سرمایه بسازد. این فرصت، نه تضمینشده است و نه همیشگی؛ اما اگر با نگاه بلندمدت، سرمایهگذاری در تولید و سیاستگذاری هوشمند همراه شود، میتواند آغاز فصلی باشد که در آن، جغرافیا دیگر بارِ بحران را بر دوش نکشد، بلکه موتور حرکت اقتصاد شود.
شاید سالها بعد، وقتی تاریخ این روزها را روایت کند، کمتر کسی عدد ۵۶ درصد را به خاطر داشته باشد. آنچه در حافظه خواهد ماند، این پرسش است که افغانستان در برابر این فرصت تاریخی چه تصمیمی گرفت؛ آیا همچنان چهارراه عبور دیگران باقی ماند، یا از دل همان جادهها، آیندهای متفاوت برای خود ساخت. سرنوشت ملتها را همیشه جنگها تعیین نمیکنند. گاهی یک جاده، یک تصمیم و فرصتی که پیش از لغزیدن از میان انگشتان، بهدرستی شناخته شود، میتواند مسیر تاریخ را تغییر دهد.
الهام قاسمی











