Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

در یکی از روزهای ثور ۱۳۹۴، شهید آیت‌الله خامنه‌ای خودکار قدیمی‌اش را برداشت و نوشت: «هیچ کودک افغانی، چه قانونی و چه غیرقانونی، نباید از تحصیل باز بماند.» از همان نخستین جمله، می‌شد پایانِ سال‌های طولانیِ محرومیت را تماشا کرد. سطر نخست این فرمان، نوشتن نبود؛ گشودن بود. گشودنِ دری که سال‌ها با قفلِ قانون و زنجیرِ بسته مانده بود.

قلم، آرام بر کاغذ حرکت می‌کرد؛ اما بر صفحه، تنها واژه‌ها نقش نمی‌بستند. گویی نوکِ قلم، تنِ سختِ قوانین را می‌شکافت و از میان آن شکاف‌ها، روشنایی بیرون می‌زد. هر جمله، تیر بر پیکرِ بوروکراسی بود و هر واژه، مرهمی بر دلِ کودکی که سال‌ها پشتِ درهای بسته‌ی مکتب ایستاده بود. کاغذ دیگر کاغذ نبود؛ به میدانِ رویاروییِ قانون و عدالت بدل شده بود؛ جایی که هر سطر، حجم عظیم از رنجِ آوارگی را از دوشِ تاریخ برمی‌داشت.

فرمانده با شتاب نمی‌نوشت؛ با اطمینان می‌نوشت. گویی هر واژه را پیش از آنکه بر کاغذ بنشاند، از میانِ سال‌های غربتِ یک ملت عبور می‌داد. آن‌قدر دقیق می‌نوشت که فاصله‌ی میانِ آرزوی یک کودکِ مهاجر و چوکی مکتب، تنها به اندازه‌ی پایانِ یک جمله باشد؛ نه بیشتر و نه کمتر. عدالت، در همین دقت معنا پیدا می‌کرد؛ نه در شعارها، نه در همایش‌ها، نه در گزارش‌های طولانی، بلکه در واژه‌هایی که می‌توانستند سرنوشت را تغییر دهند.

هرچه قلم به پایانِ فرمان نزدیک‌تر می‌شد، گویی تاریخ نیز نفس‌هایش را آرام‌تر و عمیق‌تر می‌کشید. انگار زمان، برای چند لحظه از حرکت ایستاده بود تا ببیند چند سطر چگونه می‌توانند چند دهه محرومیت را به چالش بکشند. در آن لحظه، نه صدای مرزها شنیده می‌شد و نه هیاهوی سیاست؛ تنها صدای آرامِ قلم بود که بر صفحه می‌لغزید و آینده را از نو می‌نوشت.

وقتی آخرین واژه نوشته شد و امضا بر پایینِ صفحه نشست، روشن شد که این امضا، پایانِ یک متن اداری نیست؛ آغازِ حیاتی تازه است. بعضی امضاها، اعتبارِ یک سند را کامل می‌کنند؛ بعضی امضاها، اعتبارِ انسان را. این امضا از جنسِ دوم بود. امضایی که از کاغذ بیرون آمد، در صنف‌های درس ادامه یافت، در کتابچه‌های مشق تکثیر شد، در صدای زنگِ مکاتب پیچید و در چشم‌های کودکانی که سال‌ها رؤیای درس خواندن را در سکوت دفن کرده بودند، جان گرفت.

جهان، سال‌ها از حقوق بشر سخن گفت. بیانیه نوشت، منشور تدوین کرد، کنفرانس برگزار کرد و از کرامتِ انسان سخن راند. اما حقیقت، همیشه در فاصله‌ی میانِ گفتن و عمل آشکار می‌شود. عدالت، آن لحظه متولد می‌شود که یک کودک، به جای ایستادن پشتِ درِ بسته‌ی مکتب، وارد صنف شود؛ وقتی قلم جای ترس را بگیرد و کتابچه، جای بی‌سرنوشتی را.

شاید به همین دلیل است که برخی نوشته‌ها هرگز در حدِ نوشته باقی نمی‌مانند. از کاغذ عبور می‌کنند، وارد حافظه‌ی مردم می‌شوند و در زندگی آنان ادامه پیدا می‌کنند. فرمانِ ثور ۱۳۹۴ شهید آیت الله خامنه ای نیز از همین جنس بود؛ متنی که بر صفحه آغاز شد، اما در سرنوشتِ هزاران کودک افغانی ادامه یافت. گویی قلم، آن روز نه بر کاغذ، که بر پیشانیِ آینده می‌نوشت.

سال‌ها بعد، شاید بسیاری از قوانین تغییر کنند، بسیاری از دستورالعمل‌ها فراموش شوند و بسیاری از اسناد در غبارِ زمان گم شوند؛ اما آنچه در حافظه‌ی انسان‌ها باقی می‌ماند، نه شماره‌ی مکتوب‌هاست و نه تاپه‌های اداره‌ها، بلکه لحظه‌ای است که انسانی، رنجِ انسانِ دیگر را دید و اراده کرد میان او و آینده، هیچ دیواری باقی نماند. شاید ماندگاریِ بعضی فرمان‌ها نیز دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از جایی که واژه، از مرزِ زبان عبور می‌کند و به حقیقتِ زندگی تبدیل می‌شود.

آیت الله خامنه‌ای درباره‌ی مهاجرین افغانستان
آیت الله خامنه‌ای درباره‌ی مهاجرین افغانستان: هیچ کودک افغان نباید از تحصیل باز بماند

مریم مرادی

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=12579

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *