Facebook
Twitter
Telegram
WhatsApp
Email
Print

جادوی آنخ‌ماهو

راویان چنین روایت می‌کنند که چون فینال جام جهانی کمکم از راه می‌رسید، آنخ‌ماهو، کاهن اعظم معبد کاخ سفید، سحرگاهان جادوگران دربار را به تالار زرین فراخواند. پس چون جادوگران گرد آمدند، کاهن اعظم چنان فریادی زد که گلدسته‌های معبد به لرزه افتاد: «ای جماعت افسونگر! از شیاطین هفت اقلیم مدد بجویید، از ارواح گذشتگان یاری بخواهید، از جنّ و پری و غول بیابانی کمک بگیرید، اما بدانید که ارجنتاین باید در این مسابقات برنده شود! هر که کوتاهی کند، قسم به موهای نداشته خودم که پوست از تنش خواهم کند!».

جادوگران که خشم کاهن را دیدند، لرزه بر اندامشان افتاد، هم ترسیدند و هم شرمیدند از آنکه جادوی به این عظمت را درنمی‌یافتند. سه شبانه‌روز به افسون و اوراد پرداختند، وزغ خشکانیدند، پَر کلاغ سوزاندند، تا آنکه مهتر جادوگران با رنگ پریده و زانوان لرزان نزد آنخ‌ماهو آمد و گفت: ای کاهن اعظم! ما با شیاطین عهد بستیم، با ارواح پیمان بستیم، حتی با وای‌فای نسل هفتم ارتباط گرفتیم و بر این عهد استواریم که ارجنتاین برنده گردد.

کاهن اعظم از شادی بال درآورد، پس بی‌درنگ لوح زرین خود را گشود و در توییتر رسمی معبد نگاشت: بزودی خبرهای خوشی می‌رسد، خیلی خوش! باورنکردنی.

پس روز موعود فرا رسید. هزاران هزار تن از هواداران دو تیم، صف‌در‌صف، موج‌در‌موج، بر گرد میدان جمع شدند. کاهن اعظم و همراهان نیز بر سکوی زرین تکیه زدند، تبسمی بر لب و عصای چند کیلویی در دست. دقیقه‌ها می‌گذشت و از گول خبری نبود. کاهن اعظم هر لحظه به ساعت خود نگاه می‌کرد، عرق از پیشانی‌اش می‌چکید و زیر لب دعایی می‌خواند که خود نیز معنایش را نمی‌دانست.

ناگاه در دقایق واپسین، چون صاعقه‌ای از آسمان، اسپانیا گول زد! گویی زمین از جای کنده شد. کاهن اعظم چنان از جا پرید که عصایش شکست و چشمانش از حدقه بیرون زد. رو به جادوگران کرد و غرّید: خودم جانتان را خواهم گرفت! شما آبروی معبد را به باد دادید! با این همه افسون و اوراد، اسپانیا گول زد؟

چون نوبت به اهدای جام رسید، کاهن اعظم به سوی سکو روان شد. اما هر چهره‌ای که دید، در آن نفرت و خشم موج می‌زد. دروازه‌بان پیروزمند اسپانیا چون چشم در چشم آنخ‌ماهو انداخت، راویان نگفته‌اند چه فحشی، اما سوگند به کاکتوس‌های مکزیک که نگاهش به تنهایی معادل هزار فحش آب‌دار و چندین حرکت ناموسی بود.

کاهن اعظم که هنوز دل در گرو قاب عکسی با جام داشت، خواست خود را به دوربین‌های جادویی برساند تا شاید لحظه‌ای از شکوه قهرمانان بدزدد، که ناگاه رئیس جام جهانی نفس‌زنان و دوان‌دوان خود را به او رساند و در گوشش گفت: درود بر کاهن اعظم! اگر به زنده ماندن رغبتی داری، دو پایت را بردار، دو پای دیگر هم قرض کن، و از این دیار بگریز که این جماعت امروز تاب دیدن شما را ندارند.

آنخ‌ماهو که چهره‌اش به رنگ مغز تربوز درآمده بود، غرّید: خودم جانتان را می‌ستانم! شما آبروی مرا بردید!

اما رئیس جام جهانی که مردی جهاندیده بود، تبسمی کرد و گفت: ای کاهن، قصه این شکست را تو خود بهتر می‌دانی. آنچنان چهار بغلت را های و هوی کردی که اینک جادو و اوراد هم کارگر نیست.

کاهن اعظم که رسوایی را تا مغز استخوان حس می‌کرد، روی گرداند و شتابان به سوی مرکب آهنین خویش روان شد. در راه بازگشت، لوح زرین را گشود و بر توییتر معبد نگاشت: ما پیروز واقعی هستیم. جادو را ساختگی کردند. جادوگران خائنند. چهار سال دیگر چنان برمی‌گردم که دنیا بهت‌زده شود! بزرگترین بازگشت تاریخ!

گویند جادوگران معبد از آن روز تا به حال هنوز در سیاه‌چال محبوس‌اند و آنخ‌ماهو هر بامداد بر بام معبد می‌ایستد، رو به آسمان می‌کند و زمزمه می‌کند: ما که باختیم، ولی تقلب بود.

احمدی

لینک کوتاه:​ https://tahlilroz.com/?p=12610

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات